تاریخ انتشاريکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۶:۱۵
کد مطلب : ۱۸۶
۰
plusresetminus
حوض ماهی ()
داخلی ـ بعد از ظهر ـ مطب پزشک
دکر روی میز در حال نوشتن نسخه است و دستور لازم را به بیمار می دهد. تصویر فقط روی نسخه است.
دکتر: حتماً داروها رو بگیر و مصرف کن... باید مرتب بخوری... در ضمن دارو هرچه سریع تهیه کن وگرنه بیماریت بدتر می شه... یه آزمایش هم می نویسم ...
خارجی ـ بعد ظهر ـ روبرو مطب پزشک ـ ادامه
پنجره مطب پزشک از روبرو پیداست (ساختمان پزشک دو پنجره دارد) دکتر و زن و نوجوان (سعید) در طرف راست پنجره است و دختربچه (معصومه) 8 ساله ای در طرف پنجره چپ دیده می شود. معصومه به بیرون پنجره، خیابان نگاه می کند و بعد احساس می کند یکی آن طرف خیابان به او نگاه می کند. معصومه نگاهش به دوربین است و لبخندی می زند.

داخلی ـ بعد ظهر ـ مطب پزشک، ادامه
دکتر نسخه را مهر می زند و نسخه را به طرف زن هدایت می کند. دست زن وارد کادر می شود. که سعید زود نسخه را از روی میز بر می دارد.
دکتر: تا دو و سه روز دیگه حتماً دارویت مصرف کن... بعد هم برو آزمایش بده...
خارجی ـ بعد ظهر ـ روبرو مطب پزشک ـ ادامه
سعید با دکتر صحبت می کند. معصومه کنار پنجره ایستاده و گاهی نگاهی به مادر و سعید می کند. هر سه از مطب دکتر خارج می شوند.
خارجی ـ بعد ظهر ـ خیابان ـ جلوی مطب
مادر ـ معصومه و سعید از مطب خارج می شوند. پسر جلوتر می رود و معصومه با مادر به طرف داروخانه می روند.
داخلی ـ بعد ظهر ـ خیابان ـ داروخانه
سعید نسخه را روی میز داروخانه می گذارد. کارمند داروخانه نسخه را در نوبت می گذارد. چند سبد نسخه روی هم قرار دارد تا نوبت به سعید برسد. معصومه از لای میز و پیشخوان مرد کارمند را می بیند. مرد توجهی به او ندارد.
مرد نسخه مادر معصومه را بر می دارد به طرف قفسه های داروها می رود. معصومه با نگاهش مرد را دنبال می کند. سعید به عکس ها و پوسترهای داروخانه می نگرد.
مرد کارمند. خانم بیاید این نسخه، 14 هزار تومان...
مادر کمی به کیف پولش کلنجار می رود. لحظه ای مکث می کند.
مرد کارمند: دارو خارجیِ کمی گرونِ
مادر: ببخشید پولم زیاد نیست.
سعید نگاهی به مادرش می کند. مادر دست معصومه را می گیرد از داروخانه خارج می شود.
خارجی ـ خیابان ـ بعد ظهر ـ ادامه
سعید ناراحت از داروخانه بیرون می آید به طرف مادر می رود.
سعید: هیچی پول نداشتی.
مادر: هزار تومان بیشتر نداشتم... اول ماه پول بیمه بابای خدا بیامرزت بیاد می آم، می گیرم.
سعید: تا آن موقع ده، پانزده روز مانده... حالت بدتر می شه...
مادر چیزی نمی گوی. معصومه به ماشین های لوکس خیابان نگاه می کند. دختر بچه ای زیبا در یک ماشین لوکس معصومه را می بیند و به او شکلک در می آورد و لبخندی به معصومه می زند. معصومه هم به او لبخندی می زند. به نظر هر دو دختر شبیه هم هستند. سعید همان طور که آهسته جلوی مادر و خواهرش در حرکت است و حواسش جای دیگر است. صدای دکتر در ذهنش است که می گوید (داروهایت را به موقع بخور وگرنه بدتر می شی) ناگهان سینی که کمی پول داخلش است. جلویش پدیدار می شود. پسر نوجوانی به سعید می گوید (کمک به جشن نیمه شعبان) سعید نگاهی به داخل سینی و پسر نوجوان می کند. با بی اعتنایی از جلوی او می گذرد. لحظه ای می ایستد و از دور پسر نوجوان را نگاه می کند. پسر جلوی مردم سینی می گیرد و یک نفر داخل آن پول می گذارد.
داخلی ـ شب ـ اتاق
مادر رختخواب بچه ها را آماده می کند. سعید می خوابد و کمی آن طرفتر معصومه خوابیده است. هر دو بیدار هستند. مادر از اتاق بیرون می رود. سعید تاقچه را می بیند که نسخه روی آن کنار عکس پدرش و آیینه قرار دارد.
سعید: باید پول نسخه مادر را جور کنیم تا ده روز دیگه تا پول بیمه بابا بیاد، دیر می شه. مادر هم حالش بدتر... به اصطلاح مرد خونه ایم... بابا مُرده من که زنده ام.
معصومه: چه جوری.
سعید: یه فکر دارم.
خارجی ـ روز ـ حیاط منزل
سعید منقل کوچک اسفند درست کرده و کنار حوض گذاشته است. معصومه در حال شستن دست و صورتش است. سعید با یک سینی از اتاق بیرون می آید. به طرف حوض می رود. کنار معصومه می نشیند، سینی را می شوید. معصومه نگاهی به ماهی داخل حوض می کند.
معصومه: کار درستی نمی کنی... این کار گناهه.
سعید: شاید گناه باشه یا نباشه اما پول نسخه مادرمون جور می شه. من دارم برای مادرمون این کار را می کنم... تازه پول بیمه بابا بیاد پسش می دم.
معصومه: من به مادر می گم.
سعید: این کار را نکن اگر مادر بمیره چه می کنی.
معصومه نگاهی به داخل خانه که مادر در پشت پنجره که سایه اش پیداست می کند.
سعید: من مرد خونه ام... تازه بزرگ که شدم دو برابرشو بر می گردونم به جشن نیمه شعبان.
معصومه: قول می دهی.
سعید: قول می دهم.
خارجی ـ روز ـ خیابان های شهر
معصومه منقل اسفند در دس دارد و سعید سینی را جلوی مردم می گیرد (کمک به جشن نیمه شعبان) مرد اسکناس داخل سینی می گذارد. معصومه نگاه به پول می کند.
سعید به مغازه ها می رود. بعضی ها پول می دهند بعضی هم نمی دهد. سعید جلوی آقای نسبتاً میانسال می ایستد (کمک به جشن نیمه شعبان) مرد میانسال (پسر این کارها خوب نیست آقا خوشش نمی یاد)
سعید: آقا کمک نمی کنی، نکن...
معصومه: دیدی گفتم کار خوبی نیست.
سعید به طرف مرد جوان در پارک که در حال روزنامه خواندن است، می رود.
سعید: کمک به جشن نیمه شعبان.
مرد جوان: برو دارم روزنامه می خوانم.
سعید به خیابان دیگری می رود. در میان مردم فید می شود. (بعضی از لحظات دوربین به صورت دوربین مخفی است)
داخلی ـ شب ـ اتاق
سعید در حال شمردن پول است. نگاهی به تاقچه می کند. نسخه کنار آئینه قرار دارد.
معصومه: چقدر شد؟
سعید: هزار و صد تومان. خیلی کمِ... باید تا دو سه روز آینده پول جمع کنیم وگرنه مادر مریض تر می شود.
سعید به طرف رختخواب می رود که بخوابد.
سعید: دکتر گفت تا دو، سه روز دیگه حتماً داروها را باید بخورد وگرنه بیماریش بدتر می شه...
معصومه: بریم از حسن آقا لبنیاتی قرض بگیریم...
سعید: چقدر از حسن آقا قرض بگیریم تازه من خوشم نمی اید... حسن آقا نگاهش به مادر یه جوریه.
مادر وارد اتاق می شود کمی سرفه می کند.
مادر: هنوز نخوابیدید... سعید کارنامه مدرسه ات را گرفتی.
سعید: نه هنوز اعلام نکردند.
مادر لامپ را خاموش می کند.
خارجی ـ روز ـ خیابان ـ پارک کوچه (رویا، خواب)
سعید در حال پول جمع کردن است. مردم کوچه و بازار به او می خندند و به نوعی او را مسخره می کنند. مادرش از دور می آید.
مادر: به این پول می خواهی مرا خوب کنی این گناهه...
مردم می خندند. معصومه گریه می کند.
سعید از خواب بیدار می شود. (پایان خواب)
خارجی ـ داخلی ـ اتاق ـ موقع نماز صبح (پایان خواب و رویا)
سعید از خواب می پرد. پیشانی او عرق کرده، مادرش در حال نماز صبح هست. سعید بیرون پنجره را نگاه می کند. ماه داخل حوض پیداست. ماهی های قرمز آب را موج می زنند.
خارجی ـ روز ـ خیابان ـ پارک
سعید و معصومه در حال جمع کردن پول هستند. پیرمردی به آنها پول می دهد.
پیرمرد: این از اون شکلاتهای خوشمزه بخر و شب نیمه شعبان پخش کن.
سعید: حتماً خوشمزه... (خنده می کند)
معصومه با ناراحتی نگاهی به سعید می کند و می گوید: (چرا دروغ می گی...)
سعید با خنده: چند تا شکلات می خرم پخش می کنم.
سعید احساس می کند کسی از دور او را نظاره می کند نگاهی به اطراف می کند، کسی نیست.
خارجی ـ روز ـ خیابان ـ مسجد
صدای اذان ظهر فضای خیابان و شهر را فراگرفته است. سعید و معصومه نزدیک مسجد هستند.
سعید: تشنه ام... می رم داخل مسجد آب بخورم تو می آیی...)
معصومه: آره.
هر دو وارد مسجد می شوند. سعید آب می خورد، می بیند پیرمردی در حال وضو است به طرف حوض وسط مسجد می رود. احساس می کند کسی او را می بیند اطراف مسجد را می بیند عده ای در حال آمدن داخل مسجد هستند. ناخودآگاه سعید هم شروع به وضو گرفتن می کند. معصومه از دور سعید را نظاره می کند. معصومه در ذهنش (خدایا اونو ببخش به خاطر مادرمون به آقام بگو اونو ببخشه)
سعید اشاره به معصومه می کند که برای نماز به داخل مسجد می رود. سینی پول و منقل اسفند در کنار معصومه است. او نگاهی به سینی و پول های داخل آن می کند. زنی در حال رفتن به داخل مسجد، متوجه معصومه می شود و سینی پول را می بیند، می پرسد. (پول برای چی جمع می کنی)
معصومه: برای جشن نیمه شعبان...
زن: اون موقع پول را چی می خری...
معصومه: شکلات ... شیرینی.. پول برای کسانی که مادرشان مریضِ... کمک به فقیرها در نیمه شعبان...
زن (خنده ای می کند): آخه پول جشن نیمه شعبان را کمک به فقیران نمی دهند، نمی شه...
معصومه: (با خنده) شاید بشه.
زن (پولی به سینی می گذارد): این کمک به فقیرها باشه به اون که کمک احتیاج داره...
معصومه: باشه.
زن می رود. معصومه پول زن را داخل جیب خودش می گذارد.
داخلی ـ روز ـ مسجد ـ ادامه
نماز سعید تمام می شود. همه صلوات می فرستند. سعید نگاهی به مسجد و محراب می کند. لحظه ای احساس می کند کسی او را نگاهی می کند و بعد از داخل مسجد به حیاط می رود.
خارجی ـ روز ـ حیاط مسجد ـ ادامه
معصومه در حیاط کنار حوض (یا درخت) در مسجد نشسته است. خوابش می برد، و سینی کنار درخت است. کمی پول داخل آن است. سعید اونو بیدار می کند.
سعید: چرا پول توی جیبت زده بیرون.
معصومه: یه خانم به من داد... به او گفتم برای جشن و کمک به کسی که مریضِ ... او هم این را به خاطر مریضِ داد.
سعید: شوخی نکن.
معصومه: به خدا راست می گم.
هر دو به طرف بیرون مسجد می رود. سعید دوباره احساس می کند کسی او را می بیند به داخل مسجد از پشت شیشه نگاه می کند. کسی نیست و بعد از مسجد خارج می شود.
خارجی ـ روز ـ خیابان های شهر ـ ادامه
هر دو در شهر مکان های مختلف و زیبای شهر در حال پول جمع کردن هستند. معصومه منقل اسفند را فوت می کند. دود فضا را پر می کند. زن ها بیشتر پول می دهند. سعید گاهی به اطراف می نگرد (دوربین مخفی)
داخلی ـ شب ـ اتاق منزل
سعید در حال شمردن پول است نگاهی به تاقچه می کند نسخه کنار آیینه قرار دارد.
سعید: سه هزار چهار صد تومان با پول دیروز می شه چهار هزار و پانصد تومان، فردا روز آخر باید شش هزار و پانصد تومان جمع کنیم.
معصومه در حال تلویزیون نگاه کردن است. تلویزیون سیاه و سفید در حال پخش آگهی تبلیغاتی است. مادر در حالی که سرفه می کند وارد اتاق می شود. سُفره غذا را پهن می کند و سعید و معصومه دور سُفره می نشینند. نگاهی به مادرشان می کنند. مادر نگاهی به بچه ها و بچه ها نگاهی به مادر، همه با هم می خندند و مشغول خوردن غذای ساده می شوند.
روز ـ داخلی ـ اتاق خانه
با صدای آگهی تبلیغاتی تلویزیون معصومه بیدار می شود. سعید در اتاق نیست. مادر در حال جمع و جور رختخواب است.
معصومه: سعید کجاست.
مادر: نیم ساعت پیش رفت.
معصومه: تنهایی
مادر: یعنی چه تنهایی.
معصومه: هیچی.
مادر: از دیروز تا حالا کار شما کمی مشکوک است.
معصومه اطراف اتاق را نگاه می کند. لحظه ای احساس می کند کسی از بیرون به او نگاه می کند. به طرف پنجره می گردد. کسی نیست.
خارجی ـ روز ـ خیابان و مکان های مختلف شهر
سعید در خیابان همچنان در حال جمع کردن پول هست و گاهی می ایستد. به اطراف نگاه می کند. احساس می کند کسی او را می بیند. سعید با تیپ های مختلف (در شهر جوان ها ـ زن ها ـ مردها ـ کودک ها) بعضی ها با اعتقاد و بعضی بدون توجه و بعضی با حالت مسخرگی و بعضی با احساس با سعید برخورد می کنند. سعید با یک گروه خارجی و توریست برخورد می کند. آنها از سعید سوال می کنند (چرا این پول ها را باید جمع کنی... چه جشنی هست) سعید به آنها توضیح می دهد و مترجم توریست ها برای آنها جشن نیمه شعبان را توضیح می دهد. یکی از خارجی ها مثالی می زند که چنین جشن هم شاید در کشورهای دیگر هم باشد. یکی از خارجی ها می گوید (به امید عدالت)
خارجی ـ داخلی ـ شب ـ جلوی مسجد (غروب)
سعید جلوی مسجد می ایستد. نمازگزاران از مسجد بیرون می ایند. سعید سینی جلوی آنها می گیرد. بعضی کمک می کنند و بعضی بدون توجه می روند. سعید داخل مسجد را نگاه می کند. مسجد را دارند چراغانی می کنند. سعید داخل حیاط می شود. نگاهی به جوانی که چراغ را وصل می کند. لحظه ای به اطراف باز احساس می کند دوباره کسی او را می بیند.
حس خاصی دستش می دهد. سعید وارد داخل مسجد می شود. نگاهی به سینی و سکه و اسکناس ها می کند. کسی داخل مسجد نیست. مسجد تزئین شده از چراغ و کاغذهای زیبا. سعید کنار دیوار می نشیند. دوباره احساس می کند کسی او را می نگرد. کسی داخل مسجد نیست، عده ای در حیاط مسجد در حال چراغانی هستند. مسجد یک فضای قدیمی دارد. سعید سرش را کنار دیوار (یا ستون) می گذارد. لحظه ای خوابش می رود.
خارجی ـ داخلی ـ رویا (خواب)
سعید خواب می بیند مادرش در حال مردن است. نزدیک او می شود. مادر سر حال و خوب است. دوباره احساس می کند، مادرش ناراحت است به طرف رختخواب مادر می رود، می بیند مادر سلامت است. منزل روشن می شود به نظر خانه شان چراغانی شده است. نوری پدیدار می شود سعید از خواب بیدار می شود. (پایان خواب)
خارجی ـ داخل ـ حیاط مسجد
سعید از خواب بیدار می شود. لامپ های مسجد روشن می شود. چراغ ها یکی یکی روشن می شود. سعید سینی پول را بر می دارد و به طرف حیاط مسجد می رود. چراغ های حیاط روشن می شوند. سعید اطراف را نگاه می کند. دوباره حس خاصی به او می گوید کسی او را می بیند. بعد دوان دوان به طرف خانه می رود.
(سعید می تواند پول و سینی را کنار حوض مسجد بگذارد برود. پایان اول)
خارجی ـ داخلی ـ خیابان ـ منزل ـ اتاق
سعید در خیابان می دود و داخل کوچه می شود. معصومه در حال پخش شیرینی و شکلات. منقل اسپند روشن است. سعید با تعجب به معصومه می گوید (مادر کوش) و بعد به طرف منزلشان می رود. سایه مادر در پشت پنجره می بیند. داخل اتاق می شود نگاهی به تاقچه اتاق می کند. نسخه روی تاقچه نیست. بعد مادر را می بیند در حال خوردن قرص است. معصومه منقل اسپند را دود کرده وارد اتاق می شود. دور سر مادر می گیرد و بعد کنار پنجره نگاهی به ماه چهارده نیمه شعبان می کند که داخل حوض افتاده است.
http://ayandehroshan.ir/vdcicqaz2t1av.bct.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما