تاریخ انتشارچهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۳۶
کد مطلب : ۶۸۸
۰
plusresetminus
سنت و قانون در حیطه علوم انسانی، از آن روی با هم متفاوت‌اند که سنت، بر اثر تکرار و با کثرت مشاهده از دیگر رفتارها جدا می‌شود و به شکل ضابطه و الگو درمی‌آید، اما قانون ضابطه و الگویی است که ابتدا وضع می‌شود و سپس تکرار و عملی می‌گردد. به گفته دیگر، سنت برآمده از رفتار انسان و موقعیت مکانی و زمانی است و احتمال دارد با تغییر رفتار دگرگون شود، یا از بین برود، اما قانون برآمده از شرایط نیست بلکه برای تغییر رفتار و وضعیت مقرر می‌شود. بنابراین، برخلاف تصور عده‌ای، انسان مجبور به سنت‌های تاریخی نیست و با شناخت آنها می‌تواند خود را از جبر ناشی از آنها برهاند. با این مقدمه، می‌توان نتیجه گرفت که حوادث و وقایع قبل از ظهور نیز که احادیث آنها را «علائم الظهور» نامیده‌اند، دو نوع هستند: علائم الظهور جزئی و شخصی که به سنت‌های تاریخی ربطی ندارند و آنها را علائم الظهور حتمی می‌نامند، و علائم الظهور کلی و اجتماعی که نتیجه سنت‌های تاریخی‌اند و در اصطلاح به آنها علائم الظهور غیرحتمی می‌گویند. همان‌گونه که انسان‌ها با شناخت سنت‌ها مجبور به آنها نمی‌شوند، با شناخت علائم الظهور غیرحتمی نیز در برابر آنها مقهور نخواهند گشت؛ با شناخت و انتخاب صحیح علاوه بر تغییر در حوادث قبل از ظهور، در تعجیل یا تأخیر ظهور نیز می‌توان تأثیر گذارد. به گفته دیگر، علائم الظهور غیرحتمی نه تنها انسان را مجبور نمی‌سازند بلکه دایره انتخاب را می‌گسترانند.

سنت­های تاریخی و علائم ظهور

چکیده

سنت و قانون در حیطه علوم انسانی، از آن روی با هم متفاوت‌اند که سنت، بر اثر تکرار و با کثرت مشاهده از دیگر رفتارها جدا می‌شود و به شکل ضابطه و الگو درمی‌آید، اما قانون ضابطه و الگویی است که ابتدا وضع می‌شود و سپس تکرار و عملی می‌گردد. به گفته دیگر، سنت برآمده از رفتار انسان و موقعیت مکانی و زمانی است و احتمال دارد با تغییر رفتار دگرگون شود، یا از بین برود، اما قانون برآمده از شرایط نیست بلکه برای تغییر رفتار و وضعیت مقرر می‌شود.

بنابراین، برخلاف تصور عده‌ای، انسان مجبور به سنت‌های تاریخی نیست و با شناخت آنها می‌تواند خود را از جبر ناشی از آنها برهاند.

با این مقدمه، می‌توان نتیجه گرفت که حوادث و وقایع قبل از ظهور نیز که احادیث آنها را «علائم الظهور» نامیده‌اند، دو نوع هستند: علائم الظهور جزئی و شخصی که به سنت‌های تاریخی ربطی ندارند و آنها را علائم الظهور حتمی می‌نامند، و علائم الظهور کلی و اجتماعی که نتیجه سنت‌های تاریخی‌اند و در اصطلاح به آنها علائم الظهور غیرحتمی می‌گویند.

 همان‌گونه که انسان‌ها با شناخت سنت‌ها مجبور به آنها نمی‌شوند، با شناخت علائم الظهور غیرحتمی نیز در برابر آنها مقهور نخواهند گشت؛ با شناخت و انتخاب صحیح علاوه بر تغییر در حوادث قبل از ظهور، در تعجیل یا تأخیر ظهور نیز می‌توان تأثیر گذارد. به گفته دیگر، علائم الظهور غیرحتمی نه تنها انسان را مجبور نمی‌سازند بلکه دایره انتخاب را می‌گسترانند.

به نظر می‌رسد، تنها با کندوکاو درباره ارتباط سنت‌های تاریخی و علائم الظهور غیرحتمی، به چرایی و علت عدم تعیین وقت برای ظهور امام مهدی4، پیش‌نیاز به امام غایب و عدم وقوع برخی از علائم الظهور، می‌توان پی‌برد.


مقدمه

از آن‌جا که انسان موجودی مدنی و دارای اجتماع و جامعه است، تاریخ دارد؛ می­تواند کارکردها و تجارب گذشته خود را به نسل آینده، انتقال دهد و ضمن حفظ دست­آوردهای خویش از تکرار کارهای بی­نتیجه و رفتن به راه­های بسته اجتناب ورزد و راه­های جدید را بیازماید. همگان، وجود جامعه و تاریخ را پذیرفته‌اند و شبهه­ای درباره آن ندارند، اما این به معنای نداشتن سؤال از چگونگی و کیفیت تاریخ و جامعه نخواهد بود. بسیاری این سؤال را مطرح کرده­اند که آیا جامعه و تاریخ، حقیقی، زنده و متحرک هستند و جامعه جدا از افراد تشکیل دهنده‌اش، شخصیت، قانون و نظام خاص خود را دارد، یا چیزی جز ترکیب افراد نبوده و جدا از افراد، شخصیت و استقلالی ندارد؟

هر دو دیدگاه در میان صاحب­نظرانِ فلسفه تاریخ پیروانی دارد و هر یک برای گفتار خود استدلال­هایی آورده­اند، برخی چون هگل و مارکس، وجود چنین شخصیتی را می‌پذیرند و برای تاریخ مراحل گوناگونی ترسیم می­کنند و برخی نیز اصل چنین امری را نمی‌پذیرند. این نزاع به گونه‌ای دیگر نیز رخ می‌نماید؛ عده­ای روی‌دادهای قانون‌مند را موضوع علوم طبیعی می­دانند و علوم انسانی را مسئول رسیدگی به روی‌دادهای بی­همتا یاد می‌کنند و معتقدند تاریخ را نمی­توان قانون‌مند شمرد بلکه باید آن را مجموعه‌ای از روی‌دادهای بی­همتا دانست و در مقابل، عده­ای همتایی روی‌دادها را نسبی برمی‌شمرند و روی‌دادهای موضوع علوم طبیعی و علوم انسانی را همانند و همتای یک‌دیگر می‌دانند، اما آنان همتایی را نسبی یاد می‌کنند؛ هر قدر این همتایی­ها افزون شود، قانون‌مندی نیز ظهور و بروز بیشتری می­یابد.

جامعه­شناسان تمدن­ها، با اندکی فاصله از بحث­های مذکور، مطمئن از وجود معیارهای عام در روی‌دادهای تاریخی، اصل تعمیم را می‌پذیرند و معتقدند تمدن­ها از الگوی خاصی پیروی می­کنند و بدون آن­که خود را در مباحث فلسفی درگیر سازند، با استقراء حوادث و اتفاقات تاریخی، می‌کوشند تا الگوها و معیارها، و با اندکی تسامح، قوانین حاکم بر آنها را بیابند، یعنی با بررسی سرگذشت اقوام و تمدن­های گذشته، می‌کوشند تا ضمن ترسیم خط سیر حوادث به ظاهر پراکنده، آنها را نظم دهند و بعد از تحلیل چگونگی صعود و سقوط آنها، قواعدی را برای تحلیل حوادث حال و آینده بیابند.

البته کسانی نیز هستند که وجود الگو و معیار ثابت در حوادث تاریخی را نمی‌پذیرند و بر این باورند که با فرض وجود چنین معیارهایی، نمی­توان از آنها برای پیش­بینی آینده استفاده کرد.

پژوهندگان مسلمان، در مورد پاسخ قرآن به این سؤال که تاریخ و جامعه شخصیتی مستقل و قانون‌مند دارد یا خیر، به دو گروه تقسیم می­شوند: برخی چون علامه طباطبایی و استاد مطهری معتقدند که جامعه علاوه بر افراد، شخصیت مستقلی دارد و قوانین خاصی بر جامعه و تاریخ حاکم است، و برخی دیگر نیز شخصیت داشتن جامعه و قوانین حاکم بر تاریخ را نمی‌پذیرند و آن را انکار می‌کنند.

علامه طباطبایی می­نویسد:

قرآن کریم غیر از آن­چه برای افراد هست، وجودی و عمری و کتابی و حتی شعوری و فهمی و عملی و اطاعتی و معصیتی برای اجتماع قائل است. مثلاً درباره عمر و اجل امت­ها می­فرماید: gوَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ...f و درباره درک و شعور هر امتی می­فرماید: gزَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ...f.[1]

شهید مطهری نیز معتقد است:

جامعه از خود شخصیت و طبیعت و قانون و سنت دارد و بر طبق آن سنن کلی جریان می­یابد و آن سنت­ها در ذات خود پیش رونده و تکاملی [اند].[2]

بیشتر تفاسیر معاصر نیز اصل شخصیت مستقل داشتن جامعه را قبول می­کنند و مستندشان این آیه است:

gوَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلَا يَسْتَقْدِمُونَf؛[3]

 هر امتی سرآمدی دارد که چون آن برسد، لحظه­ای عقب و جلو نمی­افتد.

آیات دیگری با این مضمون در قرآن ذکر شده که همگی بر اجل داشتن امت­ها دلالت می‌کنند.[4] طبق نظر علامه و برخی دیگر از مفسران معاصر، این اجل غیر از اجل تک تک افراد است[5]. علامه طباطبایی در این مورد می­نویسد:

هر امتی حیاتی اجتماعی ورای حیات فردی که مخصوص تک تک افراد است، دارد و حیات اجتماعی هر امتی از بقا و عمر آن مقداری دارد که خدای سبحان برایش مقدر کرده است.[6]

پیروان این دیدگاه، آیات متعددی را که درباره اقوام و امت­ها سخن می­گویند، از دیگر دلایل اعتقاد خود به شمار می­آورند و به دنبال آن، از قانون‌مند بودن تاریخ دفاع می­کنند.

از سوی دیگر گروهی معتقدند که جامعه، ورای تک تک افراد، وجود و شخصیتی ندارد و نمی­تواند غیر از زندگی و مرگ افراد، اجل دیگری داشته باشد. شهید صدر در این زمینه می­نویسد:

ما برای جامعه ورای افراد: حسن، تقی، رضا هیچ مفهومی قائل نیستیم. ما هیچ اصالتی ورای این افراد برای جامعه نمی­شناسیم.[7]

 با وجود این اختلاف در شخصیت داشتن یا نداشتن جامعه و تاریخ، همگان باور دارند که قرآن سنت­هایی را معرفی کرده و انسان­ها را به استفاده از آنها فرمان داده است.

نظری اجمالی به قرآن کریم می­رساند که این کتاب آسمانی به یک رشته قوانین تکوینی و تشریعی مشترک بین همه جامعه­ها قائل است. و از دیدگاه قرآنی، وجوه اشتراک تکوینی­ای بین گذشتگان و آیندگان هست که عبرت­اندوزی و پندآموزی آیندگان را از سرشت و سرنوشت گذشتگان امکان­پذیر و سودمند می­سازد... .[8]

 امّا بر سر این‌که بتوان از این امور قانون‌هایی برای پیش­بینی و پیش­گویی آینده ساخت، نزاع است، زیرا از دیدگاه برخی از پژوهندگان مسلمان،

صرف آگاهی از یک قانون علمی، قدرت پیش­بینی نمی­بخشد، چرا که یک قانون علمی بیش از این نمی­گوید که اگر شرطی تحقق یابد، مشروط آن نیز محقق خواهد شد. باید از طریقی دیگر بدانیم که شرط مورد نظر تحقق می­یابد تا بتوانیم پیش‌بینی کنیم که شروط مورد انتظار محقق خواهد شد.[9]

بنابراین، برای دست یافتن به دیدگاه قرآن درباره وجود یا عدم سنت­های حاکم بر تاریخ و جامعه‌های انسانی و امکان داشتن یا نداشتن استفاده از این سنت­ها برای پیش­بینی آینده انسان و جامعه‌های انسانی و هم­چنین کشف رابطه این­گونه پیش­بینی­ها با علائم‌الظهور یاد شده در منابع دینی، ابتدا باید سنت­های تاریخی و پیش­بینی­ها (علائم­الظهور) را تعریف کنیم تا بتوانیم ارتباط این سنت­ها را با نشانه‌های ظهور و چگونگی تأثیرشان در وقوع یا وقوع نداشتن آن علائم­الظهور بررسی نماییم.

تعریف سنت­های تاریخی

از بررسی معانی گوناگونی که برای کلمه «سَنَّ» در کتاب‌های لغت بیان شده، به دست می­آید که در زبان عرب به تراش‌خورده و هم­چنین چیزی که بر آن کاری انجام گرفته و زواید آن برداشته شده و جوهر و اصل آن نمایان گشته، «سُنَّه» و «سَنَّ»، اطلاق می‌شود. به تعبیر دیگر، هم پیراستن و هم چیز پیراسته شده را که جوهره و ذات آن ظاهر شده باشد، «سُنّه» می­نامند[10]. بر همین اساس، به راه نیز که بر اثر رفت و آمد مردم از دیگر قسمت­ها صاف­تر و نمایان­تر می‌شود، «سُنّه» می‌گویند. هم­چنین به اصل، قاعده و قانون هم «سُنّه» گفته می­شود[11]، زیرا اینها همگی ضوابطی هستند که به دلیل تجربه به دست آمده و ظاهر شده­اند. برای مثال، آیین‌هایی که مردم در عروسی­ها یا عزاداری­ها انجام می­دهند، ضوابطی هستند که به دلیل تکرار، شکل، ظهور و نمود یافته‌اند و ضابطه‌مند شده و از سایر رفتارها جدا و قابل تشخیص گشته­اند. به این دلیل، به این نوع ضوابط «سنت» می‌گویند.

با توجه به این تعریف، تفاوت سنت با قانون در حیطه علوم انسانی در این نکته خواهد بود که سنت بر اثر تکرار و با کثرت مشاهده از سایر رفتارها جدا شده و به شکل ضابطه و الگو در می­آید. امّا قانون، ضابطه و الگویی است که ابتدا وضع می­شود و سپس تکرار و عملی می‌گردد. به تعبیر دیگر، سنت محصول رفتار انسان و موقعیت مکانی و زمانی است و احتمال دارد با تغییر آن و رفتار تغییر کرده و یا از بین برود، امّا قانون محصول شرایط نیست بلکه برای تغییر رفتار و وضعیت مقرر می­شود[12]. اصطلاح قانون جز در علوم انسانی، در علوم طبیعی و مباحث جبر، ریاضی، فیزیک و همه اموری که علیّت محض میان آنها برقرار است و سخنی از اختیار نیست، به کار می‌رود، امّا هر کجا علاوه بر بحث علت و معلول از فاعل مختار و هم­چنین غایت و علت غایی سخن به میان آید، بیشتر از اصطلاح «سنت» استفاده می­شود و چنین می­رساند که قوانینی بر جامعه‌های انسانی حاکم هستند که خداوند براساس آن رفتار می­کند؛ چنان‌که می‌فرماید:

gقَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ f؛[13]

 پیش از شما سنّت­هایی وجود داشت. پس در روی زمین گردش کنید و ببینید سرانجام تکذیب­کنندگان چگونه بود.

برای مثال، در سوره اسراء هلاک شدن قومی که پیامبر خود را از بلادشان بیرون می­کنند، از سنن الهی می‌شمارد و می­فرماید:

gوَإِنْ كَادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنْ الْأَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْهَا وَإِذًا لَا يَلْبَثُونَ خِلَافَكَ إِلَّا قَلِيلًاf؛gسُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنَا وَلَا تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِيلًاf؛[14]

 و نزدیک بود تو را از این سرزمین بلغزانند، تا از آن بیرونت کنند و هرگاه چنین می­کردند،پس از تو جز مدت کمی باقی نمی‌ماندند. این سنت (ما در مورد) پیامبرانی است که پیش از تو فرستادیم و هرگز برای سنت ما تغییر و دگرگونی نخواهی یافت.

قرآن کریم ضمن بیان این­که جوامع انسانی در بستر تاریخ پیرو سنن الهی بوده­اند، همگان را به دریافت و درک این سنت‌ها تشویق می‌کند و در بیش از دوازده آیه اصرار می­ورزد که در زمین سیر کنند تا عاقبت اقوام و جامعه­های گذشته را ببینند[15] و ضمن درک و استنباط سنن الهی که از دیدن سرنوشت اقوام گذشته به دست می­آورند، برای سعادت خود و رسیدن به کمال، از این سنت‌ها استفاده کنند.

از این‌رو، برای به دست آوردن سنت‌های الهی چاره­ای جز بررسی تاریخ و البته تاریخ اقوام و جامعه­های گذشته نیست و می‌توان با تجسس و مشاهده تاریخ و سرگذشت جوامع بشری، ضوابط و سنت­هایی را به دست آورد که از آن به سنت­های تاریخی تعبیر می­شود. این سنت­های تاریخی از دیدگاه قرآن خصوصیاتی هم‌چون عمومیت، کلیت و استثنا ناپذیر بودن را دارا هستند، چرا که می­فرماید:

gفَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَحْوِيلًاf؛[16]

 هرگز برای سنت خدا تبدیلی نخواهی یافت و هرگز برای سنت الهی تغییری نمی‌یابی.

gسُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًاf؛[17]

 این سنت خداوند در اقوام پیشین است و برای سنت الهی هیچ­گونه تغییر نخواهی یافت.

وجود سنت­های عام و استثنا ناپذیر، برخی را بر این گمان داشته که این سنت­ها آزادی و اختیار انسان را سلب می­کند و انسان­ها مجبور و مقهور آن هستند. اما این سخن صحیح به نظر نمی­رسد و وجود چنین سنت­هایی نه فقط عامل جبر نیست، بهترین وسیله برای رسیدن انسان به آزادی و اختیار است. آیات قرآنی با بیان شیوای خود، به وجود آمدن هرگونه جبری در اثر سنّت­های تاریخی را مردود شمرده‌اند و با تشویق انسان­ها به تأمل در سرنوشت اقوام و به دست آوردن سنت­های تاریخی حاکم بر جوامع انسانی، دایره انتخاب و اختیار آنها را توسعه می­دهد. قرآن می­فرماید:

gقُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَf؛[18]

 بگو روی زمین گردش کنید سپس به سرانجام تکذیب کنندگان بنگرید.

 در حقیقت، آیه به عبرت آموزی از اقوام گذشته سفارش می‌کند تا آن‌گاه سرنوشت خود را تغییر دهند. پس هم‌چنان­که کشف قوانین علوم طبیعی (برای مثال جوشیدن آب در صد درجه) سبب مجبور گشتن انسان نمی­شود، کشف سنت‌های تاریخی نیز به جبر نمی‌انجامد بلکه انسان را از عاقبت راست یا کج‌روی آگاه می‌سازد و انتخاب را برایش آسان می­کند. البته عاقبت‌نمایی کارها را نمی­توان اجبار و سلب آزادی نامید.

علاوه بر مطلب فوق، قرآن حق انتخاب و آزادی در گزینش از سنت­های الهی را می‌داند و می­فرماید:

gإِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْf؛[19]

 خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی­دهد، مگر آن‌که آنان آن‌چه در خودشان است، تغییر دهند.

 یعنی خود آزادی و حق انتخاب جامعه و اقوام یکی از سنت­های الهی است و جوامع مجبور و مقهور نیستند. اگر ستم‌کاری و ظلم را انتخاب کردند، هلاکت نتیجه آن خواهد بود. دراین‌باره می­فرماید:

gوَتِلْكَ الْقُرَى أَهْلَكْنَاهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَجَعَلْنَا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِدًاf؛[20]

و ما اهل این آبادی­ها را به علت ستمگری­شان هلاک ساختیم و برای هلاکتشان سرآمدی قرار دادیم.

 ولی اگر نیکی و راستی را انتخاب کنند، رحمت و برکت به دنبال خواهد داشت، چنان‌که می­فرماید:

gوَأَلَّوْ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًاf؛[21]

 و این که اگر آنها در راه استقامت ورزند، با آب فراوان سیرابشان می­کنیم.

بنابراین، سنت­های تاریخ عامل جبر نیست، بلکه اختیار را می‌افزایند؛ ماجرای قوم حضرت یونس7 بهترین دلیل بر این ادعاست. براساس یکی از سنت­های تاریخی قرآن، خداوند برای هدایت جوامع و اقوام پیامبرانی می­فرستد؛ اگر آنان اطاعت نکردند، بر آنها عذاب نازل می‌کند:

gوَلَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَf؛[22]

 ما به سوی امت‌هایی که پیش از تو بودند، پیامبرانی فرستادیم و آنها را با رنج و ناراحتی مواجه ساختیم، شاید خضوع کنند و تسلیم شوند.

 هم‌چنین در آیه دیگر می­فرماید:

gوَلِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَf؛[23]

برای هر امتی رسولی است. هنگامی که رسولشان به سوی آنان بیاید، به عدالت در میان آنها داوری می­شود و ستمی به آنها نخواهد شد.

قوم یونس7 نیز یکی از این اقوام بود که خداوند حضرت یونس را برای هدایت آنها فرستاد، ولی آنها اطاعت نکردند. از این‌رو، نشانه‌های نزول عذاب آشکار شد. اما پیش از نزول عذاب، آنان از کردار خود پشیمان شدند و توبه نمودند. به همین دلیل، عذاب الهی از ایشان بازداشته شد، چنان‌که قرآن می­فرماید:

gفَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍf؛[24]

 چرا هیچ یک از شهرها و آبادی­ها جز قوم یونس ایمان نیاوردند که به حالشان مفید باشد. هنگامی که آنها ایمان آوردند، عذاب رسوا کننده را در زندگی دنیا از آنان برداشتیم و تا مدت معینی آنها را بهره­مند ساختیم.

در این واقعه، وقوع عذاب که جزای تکذیب رسول بود، به دلیل تغییر در شرط تحقق نیافت، یعنی بنابر سنت الهی، میان شرط (تکذیب پیامبران) و جزا (نزول عذاب)، رابطه علیت وجود دارد، ولی توبه قوم باعث شد شرط از بین برود و با زایل شدن شرط، جزا هم تحقق نیابد. پس انسان با اطلاع یافتن از رابطه علت و معلولی میان حوادث که اصطلاحاً سنت نامیده می­شود، در گزینش و انتخاب­های خود آزادی بیشتری می‌یابد و جهل به این روابط او را مجبور و مقهور می‌سازد.

با قبول وجود رابطه علت و معلولی میان پدیده­های اجتماعی، می­توان گفت در صورت تحقق علت، وقوع معلول نیز پیش‌بینی شدنی است و همین پیش­بینی هم موجب گسترش دایره انتخاب انسان می­شود، امّا آیا از دیدگاه قرآن پیش­بینی آینده با تکیه بر این سنت­ها امکان دارد و خود قرآن آینده را پیش­بینی کرده است؟

برای پاسخ به این سؤال باید گفت که قرآن درباره آینده دو گونه سخن گفته است: گونه اول که می­توان از آن به «پیش‌گویی» تعبیر کرد، به صورت گزاره فعلیه قطعیه از وقوع حادثه­ای در آینده خبر می­دهد، مانند این‌که می‌فرماید:

gغُلِبَتْ الرُّومُf؛ gفِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَf؛ gفِي بِضْعِ سِنِينَ...f؛[25]

رومیان مغلوب شدند، در سرزمینی نزدیک، امّا آنان پس از مغلوب شدن به زودی غلبه خواهند کرد در چند سال... .

در این آیه که به صورت قضیه جزئیه آمده، درباره امری جزئی پیش­گویی شده است و خداوند از حادثه‌ای در آینده نزدیک خبر داده و این پیش­گویی هم واقع شده است.

گونه دوم که می­توان از آن به «پیش­بینی» تعبیر کرد، به این صورت است که قرآن قواعد کلی را بیان کرده که در اصطلاح، سنن الهی و سنت‌های حاکم بر جامعه و انسان نامیده می­شوند و انسان­ها باید این سنت­ها را بر مصادیق تطبیق دهند و آینده را پیش‌بینی کنند. این سنت­ها به صورت قضیه شرطیه بیان شده­اند، یعنی دو حادثه اجتماعی و تاریخی و یا دو موضوع اجتماعی و طبیعی به هم مربوط گشته‌اند، به طوری که هرگاه پدیده اول تحقق پیدا کند، تحقق پدیده دوم قطعی و الزامی خواهد بود، اما در این‌که پدیده اول به وقوع می­پیوندد یا خیر، و در صورت وقوع، زمان آن چه هنگام خواهد بود، سخنی نمی­گوید. این گونه قضایای شرطیه را می‌توان در آیات زیر جست‌وجو کرد.

gوَأَلَّوْ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًاf؛[26]

 و این‌که اگر آنها در راه (ایمان) استقامت ورزند، با آب فراوان سیرابشان می‌کنیم.

gوَإِذَا أَرَدْنَا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيرًاf؛ [27]

 و هنگامی که بخواهیم شهر و دیاری را هلاک کنیم، نخست دستورهای خود را برای مترفین آن‌جا بیان می­کنیم، سپس هنگامی که به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات یافتند آنها را به شدت در هم می­کوبیم.

gوَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ...f؛[28]

 و اگر اهل آبادی­ها ایمان می­آوردند و تقوا پیشه می‌کردند، برکات آسمان و زمین را بر آنها می­گشودیم... .

gوَتِلْكَ الْقُرَى أَهْلَكْنَاهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا...f؛ [29]

 این آبادی­هایی است که ما آنها را هنگامی که ستم کردند، هلاک کردیم... .

این آیات سنت­های الهی را بیان می‌کنند و نشان می­دهند که در صورت ایمان آوردن امت­ها، به آنها نعمت داده خواهد شد و در صورت ظلم، هلاکت به سراغشان می­آید، یعنی مشخص می­سازند که در صورت تحقق مقدّم، تالی هم تحقق خواهد یافت و اگر مقدم محقق نشود، تالی نیز وقوع نمی­یابد و ما از رفع تالی می­توانیم به رفع مقدم پی ببریم. اما با تکیه صرف بر این سنت‌ها، نمی­شود حوادث آینده را پیش­بینی کرد و درباره آینده سخنی گفت، مگر این­که بتوان شرط را بر حوادث جاری تطبیق داد و منتظر ظهور جزا ماند. به تعبیر دیگر، با تکیه بر سنت­های تاریخی، مقدم و تالی روشن می­شود، امّا تعیین رفع یا وضع مقدّم کاری سخت و دشوار می‌­نماید. اگر قرآن به تحقق مقدم اشاره کرده باشد، می­توان با اطمینان گفت که درباره چیزی خاص در آینده چنان اتفاقی خواهد افتاد. برای مثال، به سرنوشت قوم بنی­اسرائیل می­توان اشاره کرد که می­فرماید:

gوَقَضَيْنَا إِلَى بَنِي إسْرائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًاf؛ gفَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ وَكَانَ وَعْدًا مَفْعُولًاf؛[30]

 ما به بنی­اسرائیل در کتاب اعلام کردیم که دو بار در زمین فساد خواهید کرد و برتری‌جویی بزرگی خواهید نمود. هنگامی که نخستین وعده فرا رسد، گروهی از بندگان پیکارجوی خود را بر ضد شما برمی­انگیزیم. [ایشان] خانه­ها را جست‌وجو می­کنند و این وعده­ای قطعی است.

فساد یک قوم، طبق سنت­های الهی باعث هلاکت آن قوم می­شود و خداوند از تحقق مقدم یعنی فساد قوم بنی­اسرائیل خبر می‌دهد. پس نتیجه آن نیز که هلاکت آنهاست، تحقق خواهد یافت. بنابراین، از راه­های پیش­بینی وقوع تالی، اذعان به تحقق مقدم است که قرآن به آن اشاره فرموده است. امّا راه دیگر برای اطلاع از تحقق یافتن یا نیافتن مقدم، اثبات دوره‌ای بودن حوادث و اتفاقات تاریخ است که در هر دوره‌ای تکرار می‌شوند. در مطالب قبلی گفته شد که خداوند انسان­ها را به سیر بر روی زمین و عبرت گرفتن از سرنوشت اقوام گذشته دعوت می‌کند.[31] این دعوت امکان تکرار و ادواری بودن حوادث تاریخی را نشان می‌دهد، امّا نمی‌توان با استناد به آن، وقوع آن را ثابت کرد. به همین دلیل، باید به آیاتی مراجعه کرد که سرگذشت اقوام گذشته را بیان کرده­اند. از بررسی این آیات که در سوره­های مختلف ذکر شده، می­توان نتیجه گرفت که همه آنها مراحل مشخص و ادواری را پیموده‌اند و از سر گذرانده‌اند. این مراحل و ادوار از دیدگاه‌های متفاوتی تقسیم می‌پذیرند و در صورت تطبیق و مقایسه تاریخ اقوامی چون عاد، ثمود، لوط، نوح، شعیب، رس و دیگران، می­توان سنت‌های حاکم را کشف کرد، ولی بنابر دیدگاهی، چهار مرحله در تاریخ این اقوام تکرار شده است.

1. فرستاده شدن پیامبر برای هدایت مردم:

gوَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلَالَةُ...f؛[32]

 ما در هر امتی رسولی برانگیختیم که خدای یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید. خداوند گروهی را هدایت کرد و گروهی ضلالت و گمراهی دامانشان را گرفت... .

2. امتحان و آزمایش که همه اقوام دچار آن می­شوند:

gلَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ...f؛ [33]

به یقین در اموال و جان­های خود، آزمایش می­شوید... .

در آیه­ای دیگر گفته شده:

g أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمْ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ...f؛[34]

آیا گمان کردید داخل بهشت می­شوید، بی آن‌که حوادثی هم‌چون حوادث گذشتگان به شما برسد؛ همانان که گرفتاری­ها و ناراحتی‌ها به آنها رسید... .

بنابراین، آزمایش امت­ها از مراحل مهم به شمار می‌رود که در امت اسلام هم تکرار شده است.

3. استدراج و املی که بنابرآن، خداوند اقوام و انسان­هایی را که در مرحله آزمایش راه ضلالت را برگزیدند، مهلت می­دهد و به تدریج به سوی عذاب می­کشاند:

gفَذَرْنِي وَمَنْ يُكَذِّبُ بِهَذَا الْحَدِيثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَf؛ gوَأُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌf؛[35]

 اکنون مرا با آنها که این سخن را تکذیب می­کنند، واگذار! ما آنان را از آن‌جا که نمی­دانند، به تدریج به سوی عذاب پیش می­بریم و به آنها مهلت می­دهم، چرا که نقشه­های من محکم و دقیق است.

4. نزول عذاب بر اقوامی که سه مرحله قبلی را گذرانده‌اند و بر ضلالت و گمراهی پافشرده‌اند:

gوَتِلْكَ الْقُرَى أَهْلَكْنَاهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَجَعَلْنَا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِدًاf؛[36]

 این آبادی‌هایی است که ما آنها را هنگامی که ستم کردند، هلاک نمودیم و برای هلاکتشان موعدی قرار دادیم.

تأکید قرآن بر تأمل در سرنوشت امت­های قبلی و این‌که امت اسلام نیز امتحان و آزمایش خواهد شد، تکراری و ادواری بودن این مراحل را نشان می‌دهد. علامه طباطبایی می­نویسد:

... مثل و وصف امت­های گذشته عیناً تکرار می­شود. آن­چه بر سر امت­های گذشته رفته است، بر امت اسلام نیز خواهد رفت و این همان است که نامش را تکرار تاریخ و یا عود آن می­گذاریم.[37]

 وی علاوه بر آیات، برای اثبات این تکرار، با استناد به احادیث می‌نویسد:

رسول خدا6 هم کلامی دارند که به طور اجمالی می­فهماند آن‌چه در امت­های سابق اتفاق افتاده، در این امت نیز اتفاق خواهد افتاد و آن این است که فرمود: به آن خدایی که جانم به دست اوست که شما مسلمانان با هر سنتی که در امت­های گذشته جریان داشته، روبه‌رو خواهید شد و آن‌چه در آن امت­ها جریان یافته، مو به مو در این امت جریان خواهد یافت؛ به طوری که نه شما از آن سنت­ها منحرف می‌شوید و نه آن سنت­ها که در بنی­اسرائیل بود، شما را نادیده می‌گیرد.[38]

با توجه به مطالب اخیر، اگر ادواری و تکراری بودن حوادث و وقایع تاریخی را بپذیریم،[39] می­توانیم با آگاهی از تاریخ اقوام گذشته، آینده را پیش­بینی کنیم و دیگر مشکلی به نام اثبات تحقق مقدم برای پیش­بینی تالی نخواهیم داشت. البته نباید غافل شد که تکرار حوادث و مراحل یاد شده به معنای یک‌سان بودن سرنوشت نیست، چون حق انتخاب و اختیار موجب اختلاف در سرنوشت اقوام می­شود. برخی مانند اقوام عاد و ثمود به عذاب الهی دچار می‌شوند و از بین می­روند و برخی نیز مانند قوم حضرت یونس7 در آخرین لحظه‌ها از عذاب الهی می‌پرهیزند. بنابراین، با قبول تکراری بودن تاریخ و ادوار حاکم بر آن، تنها وقوع حوادث و وقایع را می‌توان پیش­بینی کرد، نه نتیجه و سرنوشت را، زیرا انتخاب­ها مختلف است.

بدبختانه، مسلمانان به بحث سنت­های تاریخی توجه نکرده‌اند و کندوکاو چندانی ننموده‌اند. از میان مورخان اسلامی تنها مسعودی و بعدها در قرن هشتم عبدالرحمن بن محمد بن خلدون به تحلیل حوادث تاریخی علاقه نشان داده‌اند. وی، امپراتوری‌ها را بسان آدمی می‌دانست که متولد می‌شود، رشد می‌کند، به بلوغ می‌رسد و در نهایت می‌میرد. ابن‌‌خلدون، تاریخ هر سلسله را به دوره تصرف سرزمین و ایجاد پادشاهی، دوره افزایش ثروت و رفاه، دوره توان‌گری و تجمل‌پرستی و پیدا شدن رخوت و سستی، و در نهایت، دوره سقوط بر اثر هجوم خارجی یا توطئه داخلی تقسیم می‌کرد[40].

فیلسوفان، جامعه شناسان و دیگر مکتب‌ها بحث از شخصیت جامعه و تاریخ و ... را پی­گرفته‌اند؛ فلاسفه تاریخ کوشیدند تا از نظریه­ای پیروی کنند که در مباحث فلسفه تاریخ و تاریخ فلسفه بدان پرداخته می‌شود. مهم پی‌گیری این بحث در بستر جامعه‌شناسان تمدن­هاست. ایشان امید دارند با بررسی سرگذشت تمدن­ها، دلایل کافی را برای نظریه­های فلسفی یا مکتب خود، پیدا کنند و یا براساس نظریه­های فلسفی خود تاریخ تمدن­ها را تحلیل نمایند. بنابر گزارش الکساندر پیتریم سوروکین، مؤلف کتاب نظریه­های جامعه­شناسی و فلسفه­های نوین تاریخ، افرادی چون دانیلفسکی، اسوالد اشپنگلر، توئن بی، شوبارت، بردیایف، نورتروپ، کروبر و شوایتزر،[41] سعی کرده‌اند با بررسی تمدن­ها و تعیین معیارهای خودساخته، به بررسی علل ظهور و رشد و سقوط تمدن­ها دست یابند و قوانین حاکم بر تاریخ را استنتاج کنند. با این همه، آن­چه باعث شد که غرب بیش از حدّ به این مسئله روی آورد و آن را مهم­ترین دل‌مشغولی جامعه­شناسان و فلاسفه تاریخ قرار دهد، تألیف کتاب انحطاط تمدن غرب بود. اشپلنگر در این کتاب علاوه بر تعیین و معرفی قواعد و قوانین حاکم بر تاریخ تمدن­ها، با استفاده از آنها به پیش­بینی آینده تمدن غرب پرداخته و با نشان دادن آینده تاریک این تمدن و نزدیکی سقوط آن و حتی اعلام آغاز این سقوط، همه را به وحشت انداخته است. این عمل باعث شد تا جریان­های مذهبی که با تکیه بر متون دینی یهود و مکاشفه یوحنا پیش­گویی­هایی درباره آینده داشتند، فعال‌تر شوند. اما مخالفان نظریه اشپنگلر نظریه­های جدیدی مطرح کردند که مشهورترین آنها نظریه کارل پوپر بود. وی معتقد بود که حرکت تاریخ و سقوط جوامع، قانون‌های مسلم و حتمی ندارد و بر فرض وجود، استنباطی و استقرایی نیستند و در صورت استقراء بر مصادیق تطبیق نمی‌پذیرند. پوپر، جامعه­شناسان تمدن­ها و افرادی مانند اشپنگلر را پیش­گو می‌داند، نه پیش­بین و نام نظریه آنها را «نظریه تاریخ‌پردازی» می­گذارد[42] و چون تمام فلسفه­های تاریخ را محصول دوره­های بحران می­داند، در کتاب فقر تاریخی‌گری و جامعه باز در اثبات دو نکته می‌کوشد:

1. سیر محتوم و اجتناب­ناپذیر تاریخ، خرافه محض است؛

2. پیش­گویی جریان تاریخ بشری با روش علمی یا هر روش استدلالی دیگر غیر ممکن است.[43]

وی در نهایت نصیحت می­کند: «اگر ما انسان­ها دست از پیامبربازی بشوییم، چه بسا که سرنوشت­ساز خود شویم.»[44] این سخن هرچند ظاهری زیبا دارد، ولی پژوهمدگان را چندان خوش نیامده و نقدهای بسیاری بر آن کرده‌اند. اما بدون نگاه به این‌گونه نقدها، می‌توانیم نتیجه بگیریم که برای پی‌گرفتن مباحث سنت­های تاریخی از دیدگاه قرآن، نیازی به داخل شدن در مباحث اختلافی جامعه‌شناسان تمدن­ها نداریم، زیرا مدنیت، نعمت، اقتصاد، صعود، سقوط، عذاب، هدایت و غیره همگی از دیدگاه قرآن تعریف‌های خاصی دارند که با باورها و پیش دانسته­های جامعه­شناسان تمدن­ها متفاوت می‌نمایند و ناگزیر در حصول نتیجه هم تأثیر می‌گذارند.

با توجه به مطالب یاد شده، می­توان نتیجه گرفت که چاره­ای جز تفکیک سنت از قانون نیست؛ همان­گونه که در معنای لغوی و تعریف سنت و قانون گفته شد، قانون در علوم ریاضی و طبیعی و دیگر علومی که عنصر اراده انسانی در آن دخالت ندارد، کاربرد دارد. به گزاره «با قرار گرفتن ماه بین زمین و خورشید کسوف خواهد شد»، قانون اطلاق می­شود و چون اراده در آن دخیل نیست، می­توان قضیه فعلیه قطعیه‌ای ساخت: «خورشید خواهد گرفت»، ولی سنت در علوم انسانی کاربرد دارد و ضوابطی که عنصر اراده و انتخاب در آن دخالت دارند، «سنّت» نامیده می­شود؛ جامعه سنت­هایی دارد، ولی این سنت­ها به صُلبی قوانین ریاضی نیست و انسان مقهور آنها به شمار نمی‌رود بلکه با اراده و انتخاب خود امکان تغییر و تحول آنها را می‌یابد، هرچند کلیت این سنت­ها باقی می‌ماند. شاید این معنا را با کنار هم گذاشتن دو آیه بهتر بتوان معنا کرد؛ قرآن می­فرماید:

gلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلَا يَسْتَقْدِمُونَf؛[45]

 برای هر قوم و ملتی سرآمدی است؛ هنگامی که اجل آنها فرا رسد، نه ساعتی تأخیر کنند و نه پیشی می­گیرند.

بنابراین، «هر امتی اجلی دارد»[46] از سنت‌های الهی است و با اجل تک تک افراد تفاوت دارد، زیرا اگر اجل تک تک افراد مراد بود، از لفظ «آجالهم» استفاده می­شد نه «أَجَلُهُمْ». سنت، تقدیم و تأخیر نمی‌پذیرد.

gإِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْf؛[47]

 خداوند سرنوشت هیچ قومی و ملتی را تغییر نمی­دهد، مگر آن­که آنان آن‌چه در خودشان است تغییر دهند...!

این آیه، سنتی الهی را بیان می­کند؛ هر قومی می­تواند سرنوشت خود را تغییر دهد، همان­گونه که قوم یونس7 بر طبق این سنت، سرنوشت خود را تغییر دادند و از عذاب رها شدند. برای جمع میان این دو سنت، از مسئله جبر و اختیار می­توان بهره گرفت. انسان در اعمال فردی خود، نه مجبور است و نه مفوّض بلکه حق انتخاب و اختیار دارد. سنت­های تاریخی نیز نه جبرهای تاریخی به شمار می‌روند و نه می­توان وجود آنها را انکار کرد. بنابراین، با تکیه بر این سنت­ها می­توان آینده را پیش‌بینی کرد، ولی نمی‌توان از این پیش‌بینی­ها قوانین جبری به دست آورد و انسان­ها را مقهور ساخت، زیرا سنّت غیر از قانون است. قرآن می­فرماید:

gكَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌf؛[48]

 خداوند چنین مقرر داشته که من و رسولانم پیروز می­شویم، چرا که خداوند قوی و شکست­ناپذیر است.

 و در آیه­ای دیگر می­فرماید:

gوَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونf؛َ[49]

در زبور بعد از ذکر نوشتیم: بندگان شایسته­ام وارث زمین خواهند شد.

این دو آیه نهایت و مقصد انسان و جوامع انسانی را نشان می­دهند و تغییر نمی‌پذیرند، امّا چون انسان­ها مختارند و حق انتخاب دارند، گاهی به دلیل انتخاب اشتباه و انحراف، از این مقصود دور می­شوند. با وجود چنین انحرافی، باز می­توان پیش­بینی کرد انسان‌ها و جامعه‌های انسانی به سوی راستی در حرکت‌اند و در نهایت زمین از آنِ صالحان خواهد بود و دین حق حاکم خواهد شد.

قرآن، به صورت قضایای شرطیه، سنت­هایی را بیان می­کند که می­توان از آنها برای پیش­بینی آینده استفاده کرد، با وجود این‌که این پیش­بینی موجب جبر و مقهور شدن انسان نمی­شود. شاید برای تبیین بهتر مطلب این مثال را بتوان ذکر کرد:

اگر شخصی به شهر ناشناسی وارد شود، در میان خیابان­ها و کوچه­های آن گم خواهد شد و اسیر آنها خواهد گردید، اما اگر نقشه­ای از آن شهر همراه داشته باشد، بدون این‌که تغییر و تحولی در خیابان­ها یا کوچه­های آن بدهد، می‌تواند در مسیر و راه دل‌خواه خود حرکت کند و می­تواند پیش­بینی نماید که در صورت حرکت در مسیر فلان خیابان به سمت شمال یا جنوب شهر خواهد رسید.

سنت­های تاریخی نیز همانند نقشه، راه آینده را نشان می­دهند و انسان قدرت تغییر آنها را ندارد. در قرآن آمده است:

gفَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّةَ الْأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَحْوِيلًاf؛[50]

 آیا آنها چیزی جز سنت پیشینیان را انتظار دارند؟ هرگز برای سنت خدا تبدیلی نخواهی یافت و هرگز برای سنت الهی تغییری نمی­یابی.

با این حال، انسان قدرت پیش­بینی این آینده و دوری از گرفتاری­های انتخاب ناصحیح و اشتباه را دارد. شاید برخی بخواهند با استناد به حدیثی از علی7 امیرالمؤمنین ثابت کنند که سنت‌های الهی تغییر می­کنند و محو و اثبات می‌پذیرند. آن حضرت می‌فرماید:

لَولا آیةٌ فی کتابِ الله لَأخبَرتُکم بما کانَ و بما یکون و بما هو کائنٌ الی یومِ القیامةِ[51]. و هی هذه الآیةُ gيَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِf؛[52]

 اگر این آیه در کتاب خدا نبود که می­فرماید: خداوند هرچه را بخواهد، محو می‌نماید و هرچه را بخواهد، اثبات می­کند و ام‌الکتاب نزد اوست، به شما از آن‌چه اتفاق افتاده و می­افتد و تا روز قیامت خواهد شد، خبر می­دادم.

در جواب باید گفت که این حدیث در واقعیت رابطه انسان و سنت­های الهی را بیان نمی‌کند، بلکه می­خواهد ارتباط این سنت­ها را با ذات مقدس الهی بیان کند، زیرا هرچند این سنت­ها ثابت هستند، باعث موجَب شدن خداوند نمی­شوند، خداوند مرید و مختار است و هیچ چیز ذات اقدس الهی را موجَب نمی­کند و او هرگاه بخواهد، همه چیز را تغییر می­دهد.

در پایان این قسمت، حدیثی دیگر از حضرت علی7 نقل می­شود که فرمود:

و فی القرآنِ نَبَأُ ما قبلَکم و خبرُما بعدَکم و حکمُ ما بینَکم؛

 در قرآن خبر آن­چه قبل از شما بود و آن‌چه بعد از شما خواهد بود و حکم آن‌چه میان شماست، وجود دارد.

محمد عبده در شرح خود می­نویسد:

منظور از «نبأً ما قبل»، سرگذشت اقوام سابق در قصص قرآن است و منظور از «خبرُ ما بعد» خبر دادن از امور آیندگان است که از سنت­های الهی که بر اقوام گذشته جاری شده است، به دست می­آید.[53]

 بنابراین، با استفاده از سنت­های الهی که در قرآن ذکر شده است، می­توان آینده را پیش­بینی کرد.

تعریف علائم ظهور

همان­گونه که قرآن در برخی از موارد به صورت صریح از آینده خبر داده، پیامبر اسلام حضرت محمد6 و امامان معصوم: هم درباره وقایع آینده و حوادثی که بعد از آنها اتفاق خواهد افتاد، خبر داده­اند که در اصطلاح به آنها «ملاحم و فتن» گفته می­شود.

«ملاحم» جمع «ملحم» و «ملحمه» است و به درگیری بسیار خونین و پر کشتار میدان جنگ «ملحمه» می‌گویند[54]. «لَحمَه» نام پود پارچه است. هم­چنین، به جوش خوردن و چسبیدگی اجزاء «التحام» می‌گویند و «ملحمه» به معنای درگیری و جنگ به کار می‌رود و از درهم فرو رفتن و مخلوط شدن نیروهای متخاصم و کشته­های آنها که هم­چون تار و پود پارچه به هم آمیخته می­شوند، اخذ شده است.

در اصطلاح نیز به احادیث خبری درباره اتفاق افتادن جنگ­ در آینده، اخبار ملاحم گفته می­شود.

«فتن» نیز جمع کلمه «فتنه» به معنای پسندیده، جذب کننده و جذاب است. به مال و ثروت، اولاد، تفاوت میان مردم و کفر نیز «فتنه» گفته می­شود.[55] شیطان را نیز «فاتن» یا «فتّان» می­نامند، زیرا با جذبه دادن به برخی از کارها، انسان را فریب می‌دهد و گمراه می­کند. هم­چنین، به امتحان و آزمایش هم «فتنه» گفته می­شود، چرا که انسان در انتخاب امر جذاب و کار صحیح متحیر می­ماند و این امر به آشوب و درگیری و اختلاف و دودستگی می­انجامد. از این رو، در اصطلاح به آشوب­ها و اختلافاتی که بر سر انتخاب صحیح و سقیم و راستی و کژی در آینده اتفاق خواهد افتاد، «فتن» گفته شده است.

احادیث متعدد و بسیاری درباره ملاحم و فتن از پیامبر6 و امامان معصوم: نقل شده که مؤلفانی، آنها را به همین نام و به صورت کتاب جمع­آوری کرده‌اند. نخستین کتاب­هایی که به عنوان «ملاحم و فتن» نوشته شد، به اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم برمی‌گردد. برای مثال به کتاب ما سئل عن الصادق7 من الملاحم تألیف علی بن یقطین (م 182 هـ)،[56] الملاحم، تألیف فضل بن شاذان نیشابوری، از اصحاب امام رضا7[57] و الفتن و الملاحم حسن بن علی بن ابی حمزه بطائنی از واقفیه،[58] می­توان اشاره کرد. پیامبر6 و امامان معصوم: در این پیش­گویی­ها و پیش­بینی­ها، به گونه­ای خاص از وقوع حادثه­ای مهم و عظیم به نام «ظهور قائم آل محمد4» خبر داده­اند. این واقعه به اندازه­ای بزرگ و عظیم می‌نماید که تمام وقایع و حوادث را تحت تأثیر و زیر سایه خود قرار داده است؛ همه اتفاقات آینده، مقدمه و زمینه این حادثه عظیم، تعبیر شده‌اند و علامتی از وقوع آن به شمار آمده­اند. به همین دلیل، در گذر زمان به جای استفاده از اصطلاح «ملاحم و فتن» از اصطلاح «علائم الظهور» یعنی نشانه­های ظهور امام مهدی4 بهره گرفته شده است.

ریشه واژه «علائم»، «عَلَم» به معنای نشانه و علامت است. جمع «عَلَم» و «عَلامه» اگر جمع بسته شود، «اعلام» یا «علامات» می­گردد[59]. در قرآن کریم نیز به صورت «علامات» آمده است.[60]

کلمه ظهور هم در لغت از «ظهر» به معنای خلاف باطن اخذ شده است[61] و آشکار و آشکار شدن شئ مخفی را می‌گویند[62] و هم‌چنین، در اصطلاح علمای متأخر شیعه، ظهور به مهم‌ترین واقعه در آینده که همان ظاهر شدن امام غایب یعنی حضرت امام مهدی4 باشد، اطلاق شده است. با توجه به مطالب یاد شده، نمی­توان انتظار داشت که در قرآن یا متون حدیثی، اثری از ترکیب امروزی «علائم‌الظهور» یافت، زیرا در فرهنگ مراکز علمی مسلمانان به خصوص حوزه­های علمیه شیعه، برای کتاب‌هایی که درباره وقایع و حوادث آینده و مسائل مربوط با مهدویت سخن می­گفتند، از اصطلاحاتی چون «الملاحم»، «الفتن»، «الغیبه» و ... استفاده می‌کردند که به چند مورد از آنها که در اواخر قرن دوم و اوائل قرن سوم نوشته شده بود، اشاره گشت. بعد از آن، در قرن چهارم شیخ صدوق (ره) کتابی را تألیف کرد، به نام علامات آخرالزمان.[63] این کتاب، از حیث اسم استثنایی است و تا آن زمان کتابی با این عنوان یا نزدیک به آن نام­گذاری نشده بود. بعد از وی نیز اصطلاح علامت یا علامات را برای نام­گذاری کتاب به کار نبردند. برای نمونه ابن‌طاووس کتاب خود را التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن نام­گذاری می‌کند.[64] این روند ادامه دارد تا این­که با آغاز دوره صفویه، مؤلفی ناشناس کتاب خود را غیبت و علائم ظهور می­نامد. این کتاب به فارسی و در سال 927 هجری یعنی اوایل دولت صفوی نوشته شده است. بعد از این تألیف، اصطلاح «علائم الظهور» در عنوان­های کتاب‌های فارسی به کار رفت، اما در دوره قاجار این اصطلاح به کلی جانشین اصطلاح «الفتن و الملاحم» می‌گردد.

با توجه به مطالب فوق، می­توان نتیجه گرفت که پیش­گویی­های ذکر شده از پیامبر6 و امامان معصوم: همگی علائم و علامت به معنای لغوی نیستند و هرچند همه آنها در مسیر رسیدن به ظهور قائم آل محمد4 قرار دارند، نمی­توان گفت که وقوع یافتن یا نیافتن برخی از آنها خللی در ظهور ایجاد می­کند. برخی گمان کرده­اند که چون علامت یک شئ اندکی قبل از آن می­آید، مانند علائم راهنمایی و رانندگی که اندکی قبل از محل مورد نظر قرار داده می­شود و یا مانند تب که علامت مریضی است و همراه آن می‌آید، پس همه حوادث که در اصطلاح علائم الظهور نامیده شده­اند، باید اندکی قبل از ظهور اتفاق افتند و چون ظهور اتفاق نیفتاده است، معلوم می­شود هیچ یک از این علائم هم واقع نشده است. در جواب باید گفت این اشکال از خلط معنای لغوی و اصطلاحی علائم حاصل شده و باید میان این دو فرق گذاشته شود، چرا که بسیاری از حوادث و وقایعی معصومین: ذکر کرده‌اند، علامت لغوی نبوده است و از آنها به «ملاحم و فتن» تعبیر می­شود. چون تنها در دو یا سه قرن اخیر از اصطلاح علائم استفاده شده است، پس بی‌مناسبت نخواهد بود که اشاره­ای به اقسام و انواع علائم الظهور داشته باشیم.

اقسام و انواع علائم الظهور

وقایع و حوادث فراوانی تا ظهور قائم آل محمد4 به وقوع می‌پیوندد که در تعبیری عام و شاید اشتباه به «علائم الظهور» شهرت دارند. این علائم، دارای صورت­ها و انواع مختلف‌اند، مانند خاصه و عامه، حتمیه و معلقه، بعیده و قریبه، مطلقه و مشروطه، واقعه و غیر واقعه.[65]

هم‌چنین می­توان این علامت­ها را به صورت دیگری نیز تقسیم کرد. برای مثال، برخی از علائم متصل هستند و برخی منفصل، برخی طبیعی‌اند و برخی اجتماعی و... . امّا در روایات، مهم‌ترین تقسیم حوادث قبل از ظهور، تقسیم حوادث به محتوم و غیرمحتوم است، یعنی وقایع دو گونه­اند: حتمی الوقوع و غیرحتمی. این تقسیم نخستین بار در روایتی از امام باقر7 به چشم می­خورد.

فضیل بن یسار از امام باقر7 روایت کرده است:

از میان کارها اموری موقوف هستند و اموری حتمی، و سفیانی از جمله امور حتمی است که چاره­ای از آن نیست.[66]

از امام صادق7 نیز نقل شده است:

پاره­ای از کارها حتمی است و پاره­ای غیر حتمی و از جمله اموری که حتماً واقع می­شود، خروج سفیانی در ماه رجب است.[67]

بنا بر احادیث مذکور، وقایع قبل از ظهور دو گونه­اند:

1. علامت­های محتوم: به وقایع و حوادثی گفته می­شود که قبل از ظهور قائم آل محمد6 حتماً واقع خواهند شد و چاره­ای جز آن نیست[68]. به همین دلیل، وقتی راوی از امام باقر7 معنای محتوم را می­پرسد، امام می­فرماید: «الذی لایکونُ غیرُه؛ چیزی که غیر از آن نمی­شود.»[69] امّا این نکته هم لازم است ذکر شود که این حتمی بودن به معنای موجب شدن خداوند و مجبور بودن ذات اقدس الهی نیست؛ چنان‌که وقتی جهود می­گفتند: gیدالله مغلولةf؛ «دستان خداوند بسته است»، خداوند در جواب آنها فرمود:

gوَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَاءُf؛[70]

 به سبب آن‌چه گفتند، لعن شدند بلکه دستان خداوند باز است و هرگونه بخواهد می­بخشد.

بنابراین، هیچ چیز نمی­تواند باعث موجَب شدن خدا شود.[71] به همین دلیل، وقتی راوی هنگام سخن از محتوم بودن خروج سفیانی از امام جواد7 می­پرسد: «آیا برای خدا در امور حتمی بدائی پدید می­آید؟ حضرت فرمود: آری، ...»[72]

از این‌رو، حوادث در مقایسه با هم‌دیگر حتمی یا غیر حتمی هستند، ولی در مقایسه با مشیت الهی هیچ چیز باعث مغلول الید شدن ذات مقدس و موجَب شدن واجب الوجود نمی­شود.

در هر صورت، اصل وجود وقایع و علائم الظهور محتوم و حتمی، مورد اختلاف نیست بلکه در تعداد آنها اختلاف وجود دارد. برخی از احادیث تنها یک مورد را شمرده[73] و برخی دیگر سه مورد را شمرده­اند.[74] برخی نیز چهار مورد را نام برده­اند.[75] در یک روایت نیز علامت‌ها، پنج مورد ذکر شده­اند که چون مصادیق آنها با هم فرق می­کند، تعداد آنها مجموعاً به نُه مورد می­رسد که عبارت‌اند از: خروج سفیانی، قتل نفس زکیه، ندای آسمانی، خسف بیداء، طلوع خورشید از مغرب، اختلاف میان اولاد عباس، خروج یمانی، ظهور دستی در آسمان و خروج قائم4.

از میان این وقایع، پنج مورد در یک حدیث علامت­های حتمی ذکر شده­اند. عمر بن حنظله از امام صادق7 نقل می­کند:

 پنج چیز قبل از قیام قائم7 از علامت‌هاست: صیحه، سفیانی، خسف بیداء (فرو رفتن زمین در منطقه بیداء)، خروج یمانی، کشته شدن نفس زکیه.[76]

ما چه علامت­های محتوم را پنج مورد بدانیم و چه نُه مورد، این علائم به دو نوع تقسیم می­شوند: نوع اول مربوط به افراد می­شود و امور جزئیه شخصیه هستند؛ نشانه­هایی چون خروج سفیانی و یمانی و یا کشته شدن نفس زکیه.

نوع دوم از سنخ حوادث خارق العاده است و با این‌که اموری جزئی هستند، از حیطه اختیار و انتخاب انسان خارج‌اند و انسان توان دخالت در آنها را ندارد، مانند صیحه آسمانی و فرو رفتن زمین در منطقه بیداء که هر دو اموری خارق­العاده به شمار می­آیند.

2. علامت­های غیر محتوم: برخی از وقایع جزو نشانه­های ظهور امام مهدی4 شمرده شده­اند و یا گفته شده است که این وقایع قبل از قیام قائم7 واقع خواهند شد، اما وقوع آنها قطعی و حتمی نیست و امکان دارد تغییر پذیرفته و یا اصلاً واقع نشوند. به همین دلیل، در اخبار و احادیث از آن به موقوف تعبیر شده است.[77] تعداد این وقایع و حوادث متغیر و متعدد است و در منابع به صورت­های گوناگون یافت می‌شوند. لکن مهم‌تر از دانستن تعداد آنها، تقسیم و تعیین نوع این وقایع است. بنا بر روایات رسیده، می­توانیم این وقایع را به اقسام زیر تقسیم کنیم:

الف) وقایع و حوادث اجتماعی و اقتصادی مانند کمی اموال، گرسنگی، ترسی که همه اهل عراق را فرا گیرد، فراوانی بازرگانان و اندک شدن سودها[78] و رواج یافتن ربا؛[79]

ب) وقایع سیاسی مانند فرود آمدن ترکان در جزیره و رومیان در رمله،[80] آمدن پرچم­های سیاه از سمت خراسان،[81] مطلق العنان شدن اعراب، و اختلاف سه پرچم در شام[82] و از این قبیل؛

ج) وقایع و بلایای طبیعی مانند وقوع زلزله­ها،[83] گرفتن خورشید در نیمه ماه و گرفتن ماه در آخر ماه،[84] طغیان رود فرات[85] و غیره؛

د) وقایع و حوادث دینی و مذهبی، مانند ظهور شصت نفر که به دروغ ادعای پیغمبری می­کنند،[86] ادعای امامت دوازده نفر از نژاد ابوطالب، چند دستگی در دین و مانند اینها؛

هـ ) ظهور افراد خاص همانند سید خراسانی، حسنی، مغربی و دیگران.

این علامت­ها و نشانه­ها با تمام انواع خود دو گونه هستند؛ گونه اول وقایعی‌اند که اراده و اختیار انسان در شکل­گیری آن تأثیری ندارد و امور جزئیه خارق­العاده که از عملکرد انسان و جوامع انسانی خارج است. علامت­هایی چون ندای آسمانی، گرفتن خورشید در نیمه ماه و یا گرفتن ماه در آخر ماه و مانند آن، از دایره فعل انسان خارج است و پیش­بینی آنها چون بر خلاف عادت‌های طبیعی است و هم­چنین ربطی به سنت­های تاریخی ندارد، ممکن نیست و تنها با علم غیب می­توان آنها را پیش‌گویی کرد و مناسب­ترین نام بر این نوع نشانه­ها، اصطلاح «علائم الظهور غیبی» است.

امّا گونه دوم حوادثی کلی و عمومی هستند که فعل و اراده انسان در آن نقش دارد و نتیجه سنت­های تاریخی هستند. به همین دلیل، با تکیه بر این سنت­ها قابل پیش­بینی هستند و می­توان آنها را «علائم الظهور سننی» نامید. وقایعی چون اختلاف میان مردم، زیاد شدن ربا، کم شدن سود، کثرت فساد مطلق العنان شدن اعراب، همگی آثار عملکرد جوامع دوره غیبت است که عنصر اراده و اختیار تأثیر مهمی در تحولات آن دارد. این گونه حوادث را می­توان با تکیه بر سنت­های تاریخی پیش­بینی کرد، اما باید دو نکته را در نظر داشت: اول این‌که امکان ذاتی داشتن پیش­بینی با امکان وقوعی فرق می­کند و در مورد این نوع پیش­بینی­ها می­توان گفت که هم‌آهنگ با سنت­های تاریخی و نتیجه آنها هستند. نکته دوم نیز آن است که این پیش­بینی­ها همانند خاستگاهشان یعنی سنت­های تاریخی حتمی‌الوقوع نیستند و به دلیل دخالت اراده و اختیار انسان قابل تقدیم و تأخیر و تغییرند، اما این به معنای تخصیص اکثر نیست و همان­گونه که سنت­های تاریخی عام و کلی بودند، علایم نشأت یافته از آنها نیز که همان «علائم الظهور سننی» باشند، عام و کلی هستند.

دلایل متعددی برای اثبات وجود علائم الظهور سننی می­توان ذکر کرد، در این قسمت به ذکر حدیثی از امام صادق7 بسنده می­شود:

عن الفضل الکاتب قالَ: کنتُ عندَ أبی عبدالله7 فأتاهُ کتابُ ابی مُسلمٍ فقَال لیس لکتابِک جوابٌ اخرج عنّا فجَعلنا یسارُّ بعضُنا بعضاً فقالَ: إنّی شئ تُسارّونَ یافضلُ إنّ اللهَ عزَّ ذِکرُه لایعجلُ لِعجلة العبادِ و لازالَه جبلٌ عن موضعِه أیسرُ من زوالِ ملک لم یَنقض أجلُه[87] ثمّ قالَ إنّ فلانَ بن فلانَ حتّی بَلَغ السابعَ مِن وُلد فلان... .

طبق این حدیث، برداشتن کوه راحت­تر از برانداختن دولتی است که وقت و زمان سقوطش نرسیده است. امام صادق7 به صورت ضمنی بر سنت الهی و اجل داشتن هر قوم و دولتی که از سنن تاریخی است، اشاره می­کند و آینده این دولت را نیز پیش­بینی می­کند که چند نسل خواهند بود، ولی این به معنی محال بودن ایجاد تأخیر و تقدیم و تغییر در حوادث آینده نیست. به همین دلیل، امام7 از لفظ «ایسر» استفاده می­کند، نه از لفظ محال بودن، چرا که یکی از سنت­های الهی تغییر سرنوشت قوم به دلیل تغییر در خودشان است.

وجوه اشتراک علائم الظهور سننی و علائم الظهور غیبی

1. همان­گونه که گذشت، سنت­های تاریخی محصول بررسی سرگذشت اقوام گذشته است که با استفاده از آنها می­توانیم دورنمایی از سرانجام اقوام آینده را به دست آوریم و درباره آینده پیش­بینی­هایی کنیم. برخی از احادیث نیز هنگام ذکر ملاحم و فتن آینده این سنت­ها را یادآوری کرده­اند و ارتباط ملاحم و فتن آینده با سنت­ها را ذکر نموده­اند. به همین مناسبت، این گونه پیش­بینی­ها «علائم الظهور» سننی نامیده شده است.

«علائم الظهور غیبی» که ربطی به سنت­های تاریخی ندارند و از علم غیب برمی‌خیزند نیز همانند علائم الظهور سننی دورنمایی کلی از سرانجام انسان و اقوام آینده ارائه می­دهند. بنابراین، هر دو گونه با وجود اختلاف در منشأ، نتیجه یک‌سانی می‌دهند.

2. در بحث علت و معلول، علت به دو نوع تقسیم می­شود:

الف) علت طبیعی، مانند آتش که به جوشیدن آب می‌انجامد. این گونه علت را می­توان فاعل بالطبع یا فاعل بالقسر نامید،[88] زیرا فعل در هر دو صورت نیاز به علم و اراده ندارد. پس بی‌تردید عمل‌کرد آن پیش­بینی شدنی است و هیچ استثنایی را نمی‌پذیرد. به همین دلیل، می­توان قواعد عمل‌کرد آن را قانون نامید.

ب) علت غیر موجب، مانند انسان که باعث ایجاد امری می­شود. در این مثال، انسان همانند آتش علت ایجاد امری است، ولی همانند آتش، موجَب و ناگزیر نیست، زیرا علم در فعل او دخالت دارد و کار وی اختیاری است و در اصطلاح «فاعل بالاختیار» نامیده می­شود. علاوه بر آن، انسان اراده­ای دارد که فعل و عمل‌کرد او را متفاوت می­کند، یعنی با وجود اراده، انسان مغلوب و مستکره مطلق انتخاب خود نیست و بعد از انتخاب در جبر برآمده از علیت طبیعی گرفتار نمی­شود، و اگرچه اندک، امکان تغییر در نتیجه انتخاب خود را دارد. از این‌رو، قواعد عمل‌کرد او را نمی­توان قانون نامید، بلکه باید از تعبیر سنت استفاده کرد. این اصل در ضوابط اجتماعی و قواعد حاکم بر حوادث اجتماعی و تاریخی نیز وجود دارد و نمی­توان آنها را قانون نامید، زیرا این قواعد جبری نیستند، و هرچند کم، امکان تغییر در آنها می‌رود و طبیعی است که علائم الظهور مبتنی بر این قواعد نیز هر چند کم، امکان تغییر دارند. با وجود چنین حالتی، نمی­توان این علائم را خارج از دایره علیت دانست، زیرا همه سنت­های تاریخی نتیجه عمل‌کرد آزادانه انسان­ها هستند و علائم­الظهور هم عاقبت چنین عمل‌کردی را بیان می‌کنند. پس هم علائم الظهور غیبی و هم علائم الظهور سننی، وجود ارتباط علّی و معلولی میان حوادث گذشته و آینده را می‌نمایند.

3. شاید گمان شود که علائم­الظهور سننی و علائم الظهور غیبی هر دو موجب سلب آزادی و اختیار انسان می­شوند، چرا که اگر معصومان: وقوع حوادثی را در آینده از طریق علم غیب خبر داده‌اند، چاره­ای از وقوع آنها نیست و هم‌چنین سنت‌های تاریخی حاکم بر جامعه، افراد را نیز دربرمی‌گیرد و همگان مقهور و مجبور نتایج آنهایند که به صورت علائم الظهور سننی بیان شده‌اند. اما به رغم این پندار، همان­گونه که در بحث سنت­های تاریخی گذشت، این سنت­ها از آزادی و اختیار بازنمی‌دارند. پس علائم الظهور مبتنی بر آنها هم نمی­توانند انسان را از انتخاب و اختیار باز دارند. به همین دلیل، در روایت به آنها علائم غیر محتوم گفته شده است. این علائم نه تنها موجب جبر و قهر نمی­شوند، بلکه با علم­آموزی و بیان عاقبت کارهای انسان­ها و جوامع، حق انتخاب و اختیار انسان را می‌افزایند؛ انسان می­تواند با آگاهی از عاقبت انتخاب خود، بهترین را برگزیند.

در رابطه با علائم الظهور غیبی هم که برخی از آنان محتوم و حتمی معرفی شده­اند، باید گفت که این علامت­ها سه نوع‌اند: نوع اول نشانه­هایی است که خبر از ظهور افراد خاصی چون سفیانی و یمانی و یا کشته شدن نفس زکیه می­دهند؛ نوع دوم نشانه­ای است که خبر از وقوع حادثه­ای طبیعی مثل فرو رفتن زمین در بیداء می­دهد؛ نوع سوم هم وقوع امری غیرطبیعی و خارق عادت، مانند صدایی آسمانی را پیش­گویی می­کند. هر سه نوع، علاوه بر حتمی بودن، وجه مشترک دیگری نیز دارند؛ متصل به زمان ظهور هستند و با آن‌که برای ظهور وقتی تعیین نشده، برای هر سه این علایم وقت تعیین شده است و گفته شده که چه مقدار با ظهور امام زمان4 فاصله دارند.[89]

پس این حوادث، علاوه بر این‌که جزو سنت­های اجتماعی و تاریخی نیستند تا همه افراد را شامل شوند و حق انتخابی را سلب یا محدود سازند، به دلیل نزدیکی به ظهور و تعیین وقت دقیق، باعث افزایش علم انسان می­شوند و حق انتخاب را افزایش می‌دهند. افزون بر این‌که هیچ یک از علائم الظهور غیبی از عوامل سقوط یا صعود جوامع و تمدن­ها نیستند و تنها برای نشانه بیان شده­اند. از این جهت، علائم­الظهور غیبی و علائم­الظهور سننی، دایره انتخاب را می‌گسترانند و عامل جبر و قهر به شمار نمی­آیند.

وجوه افتراق علائم الظهور سننی و علائم­الظهور غیبی

1. سنت­های تاریخی قواعدی کلی هستند که می­توانند مصادیق متعددی داشته باشند. بنابراین، علائم­الظهور سننی نیز کلی است و مصادیق فراوانی دارد. برای مثال، یکی از سنت­های تاریخی که در قرآن بدان اشاره شده، نزول بلا و عذاب بر اثر ظلم و ستم است. قرآن کریم در بیان سرنوشت اقوام گذشته می­فرماید:

gفَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَf؛[90]

 بنگر عاقبت فسادکنندگان چه شد.

یا می­فرماید:

gوَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ مَطَرًا فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَf؛[91]

 و بارانی بر آنها فرستادیم (که آنها را در هم کوبید و نابود ساخت) پس بنگر سرانجام کار مجرمان چه شد.

بنابراین، هر قومی که فساد کند، دچار عذاب الهی خواهد شد. حال این عذاب یا به صورت بلاهای زمینی و آسمانی صورت خواهد گرفت و یا به صورت مریضی و همه گیر شدن ناخوشی­ها خواهد بود. این سنت تاریخی، تغییری نمی‌پذیرد. پس علائم الظهوری که از وقوع فسادهای اجتماعی، مریضی­ها، جنگ­ها و بلایای زمینی و آسمانی خبر می­دهند، نتیجه سنت­هایی تاریخی‌اند که کلی هستند و مصادیق متعددی می­توانند داشته باشند.

علائم الظهور غیبی، بر خلاف علائم الظهور سننی، جزئی و شخصی هستند و حالت شرط و جزا ندارند. برای مثال خروج یمانی یا کشته شدن نفس زکیه، امور جزئیه هستند که انجام شدن آنها نیز منوط به تحقق شرطی نیست و یک مصداق هم بیشتر ندارد.

2. علائم الظهور غیبی، حتمی و تغییر ناپذیر هستند. برای مثال امام باقر7 در حدیثی می­فرماید:

إنّ السفیانی مِن المَحتومِ الذی لابُدَّ منهُ؛[92]

خروج سفیانی حتمی است و چاره­ای جز آن نیست.

اما علائم الظهور سننی به دلیل خاستگاهشان تغییر می‌پذیرند و حتی امکان دارد تحقق پیدا نکنند، همان­گونه که در واقعه قوم حضرت یونس7 علائمی آشکار شد، ولی بلا نازل نگشت.[93]

3. علائم الظهور سننی می­توانند جزو عوامل ظهور هم باشند؛ این علائم علاوه بر نشانه بودن، می‌توانند از عوامل به سقوط یا صعود جامعه بینجامند و در یک زمان، خاصیت عاملی و علامتی هر دو را یک‌جا دارا باشند. برای مثال، با بررسی سرگذشت اقوام تاریخی همانند ثمود، لوط، عاد، نوح و...، معلوم خواهد شد که ظلم و ستم هم عامل و هم علامت نزول عذاب بوده است، امّا علائم ظهور غیبی به خصوص علامت­های حتمی هرچند نشانه ظهور هستند، عامل آن به شمار نمی­آیند، یعنی خروج سفیانی، یمانی و کشته شدن نفس زکیه یا فرورفتن زمین و ندای آسمانی همگی از علامت­ها و نشانه­های ظهور هستند، ولی از عوامل ظهور به حساب نمی­آیند.

با توجه به مطالب یاد شده، می­توان برخی از سؤالات مطرح شده در زمینه مهدویت را از نگاهی دیگر پاسخ داد که برای مثال به چند مورد اشاره می­شود:

1. چرا هنگامی برای ظهور تعیین نشده و فقط به بیان علامت­ها و نشانه­ها بسنده شده است؟ برای مثال ابوبصیر از امام صادق7 نقل می­کند:

به آن حضرت گفتم: فدایت شوم! خروج قائم7 چه زمانی خواهد بود؟ فرمود: ای ابومحمد! ما خاندان هرگز وقتی را معین نمی‌کنیم، زیرا حضرت محمد6 فرموده است: تعیین کنندگان وقت، دروغ می­گویند...[94]

دلایل متعددی برای تعیین نشدن وقت، ذکر شده که هر یک جایگاه خود را دارد، ولی شاید یکی از پاسخ­های مناسب، پاسخی باشد که بر سنت­های تاریخی مبتنی است. در حدیثی امام صادق7 می­فرماید:

أبَی اللهُ أن یَجری الأشیاءَ الاّ بِأسباب...؛[95]

خداوند می‌پرهیزد از آن‌که جریان امور مگر از راه سبب‌هایشان بگذرد.

پس خداوند همه اشیا را با اسباب انجام می­دهد و سنت­های تاریخی از این اسباب و عوامل به شمار می‌رود. خداوند امور اجتماعی را براساس سنت‌های خود جاری می­سازد. این سنت­ها به صورت شرط و جزا هستند؛ اگر مقدم واقع شود، تالی هم تحقق خواهد یافت، وگرنه تالی به وجود نخواهد آمد. خداوند تحقق یافتن این مقدم را به انسان­ها سپرده است، همان­گونه که می‌فرماید:

gإِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْf؛[96]

 خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی­دهد، مگر آن‌که آنان آن‌چه در خودشان است، تغییر دهند.

حال اگر برای ظهور قائم4 وقتی تعیین گردد، باعث می­شود که امور به غیر سبب جاری شود و انسان‌ها اختیار و آزادی خود را از دست دهند. در حالی که چنین نیست و خداوند ظهور را بر اساس سنت­های تاریخی جاری ساخته است و مردم نیز هم‌چنان حق انتخاب دارند و منتظران در دوره غیبت نمی­توانند منفعل باشند و خود را به دست حوادث بسپارند، بلکه با عمل، دعا و ایجاد تغییر و تحول در مقدم، می­توانند در تقدیم یا تأخیر تالی که همان ظهور است، مؤثر باشند.

2ـ برخی لزوم زنده و غایب ماندن امام مهدی4 را درنمی‌یابند؛ خداوند می­توانست آن حضرت را چندین سال قبل از ظهور به دنیا بیاورد تا هنگام مقرر ظهور کند. اما همان گونه که گذشت، خداوند برای ظهور وقتی معین نساخته است، زیرا ظهور آن حضرت بر اساس سنت­های تاریخی واقع خواهد شد. این سنت­ها به صورت قضایای شرطیه هستند و تحقق مقدم آنها بر عهده انسان­ها و متأثر از رفتار و اعمال ایشان است و تقدیم و تأخیر در این مقدم همیشه احتمال می‌رود. بنابراین، امام7 از همان آغاز غیبت آماده ظهور است و اگر شرایط آن مهیا شود، آن حضرت ظهور خواهد کرد. چون احتمال داشت این شرایط در همان سال­های اول تحقق بیابد و یا احتمال دارد چند سال آینده به وقوع بپیوندد، امام باید در همه حال آماده ظهور باشد تا به اذن الهی قیام کنند. در ضمن، اگر خداوند آن حضرت را چندین سال قبل از ظهور به دنیا می­آورد، به معنای تعیین وقت برای ظهور و مجبور شدن انسان­ها بود.

3. چرا ظهور با وجود پدید آمدن برخی از علائم­الظهور، واقع نشده است، در حالی که نشانه یا همراه مدلول می‌آید، یا اندکی زودتر و فاصله زیاد میان نشانه و مدلول عقلانی نیست؟ اولاً اثبات این‌که کدام یک از علامت­ها واقع شده و کدام یک واقع نشده­اند، سخت و مشکل است؛ ثانیاً بسیاری از وقایع که در متون دینی بدانها اشاره شد، از زمره ملاحم و فتن هستند که پیامبر6 و امامان معصوم: آنها را برای خبر از آینده ذکر کرده­اند و هرگز از لفظ علامت ظهور یا امثال آن استفاده نکرده‌اند؛ فقط گاهی گفته شده که این وقایع قبل از ظهور واقع خواهند شد، هرچند بعدها به دلیل تبعیت از عرف، از آنها نیز به علائم الظهور تعبیر شده است؛ ثالثاً علامت با عامل بودن فرق دارد؛ اگر عامل و علت به وجود بیاید، معلول هم باید پدید آید، اما چنین ضرورتی در علائم وجود ندارد. علامت­های عذاب در میان قوم یونس7 ظاهر شد، اما عذاب نیامد؛ مردم با توبه و انابه از نزول عذاب جلوگیری کردند. درباره علائم الظهور سننی نیز که غیر حتمی هستند، می­توان گفت که احتمال دارد برخی از علامت­ها اتفاق افتاده­ باشند، ولی به دلیل عمل‌کرد انسان­ها، ظهور به تأخیر افتاده، یا حتی احتمال دارد به دلیل رفتار انسان­ها در ظهور تعجیل شود و برخی از علائم، امکان تحقق و وقوع پیدا نکنند.



[1] . محمد حسین طباطبایی، المیزان، ترجمه محمد باقر موسوی همدانی، ج 4، ص 152، قم، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1363.

[2] . مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 2، ص 497، چاپ اول: تهران، انتشارات صدرا، 1369.

[3] . سوره اعراف، آیه34.

[4] . سوره یونس، آیه 49.

[5] . ر.ک: مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج 6، ص 157، انتشارات دارالکتاب الاسلامیه، 1353ـ 1366؛ سید علی اکبر قدسی، احسن الحدیث، ج 2، ص 401، چاپ: اول، تهران، واحد تحقیقات اسلامی بنیاد بعثت، 1366.

[6] . ترجمه المیزان، ج 10، ص 105؛ همان، ج 8، ص 106 و 107.

[7] . محمد باقر صدر، سنت­های تاریخ در قرآن، ترجمه جمال­الدین موسوی، ص 110، چاپ سوم: تهران انتشارات تفاهم، 1381. این اعتقاد اندکی عجیب به نظر می‌رسد، زیرا وی در همین کتاب دو کارنامه و دو اجل یکی برای فرد و یکی برای جامعه تعیین می­کند. بنابراین، ایشان به شخصیت داشتن جامعه عقیده دارند و به نظر می­رسد در رد نظریه اصالت اجتماعی هگل، مطلب مذکور را نوشته است.

[8] . محمد تقی مصباح، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، ص 150ـ 149، چاپ پنجم: شرکت چاپ و نشر بین­الملل سازمان تبلیغات اسلامی، قم1380.

[9] . جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، ص 120.

[10] . نک: المنجد (عربی به فارسی)، ترجمه محمد بندر ریگی، ج1، ص780ـ779، چاپ دوم: انتشارات ایران، تهران، بی‌تا.

[11] . نک: لسان­العرب، ج 13، ص 225.

[12] . مراد کارکرد قانون در عرصه علوم انسانی است و منظور کارکردهای واژه قانون در علوم طبیعی نیست.

[13] . سوره آل عمران، آیه 137.

[14] . سوره اسراء، آیه‌های 77ـ76.

[15] . نک: سوره یوسف، آیه 109؛ سوره روم، آیه 9؛ سوره فاطر، آیه 44؛ سوره غافر، آیه 82 ؛ سوره انعام، آیه 11؛ سوره نمل، آیه 69؛ سوره عنکبوت، آیه 20 و ... .

[16] . سوره فاطر، آیه 43.

[17] . سوره احزاب، آیه 62.

[18] . سوره انعام، آیه 11.

[19] . سوره رعد، آیه 11.

[20] . سوره کهف، آیه 59.

[21] . سوره جن، آیه 16.

[22] . سوره انعام، آیه 42.

[23] . سوره یونس، آیه 47.

[24]. سوره یونس، آیه 98.

[25] . سوره روم، آیه‌های 2ـ4.

[26] . سوره جن، آیه 16.

[27] . سوره اسراء، آیه 16.

[28] . سوره اعراف، آیه 97.

[29] . سوره کهف، آیه 59.

[30]. سوره اسراء، آیه 4 و 5.

[31] . سوره آل عمران، آیه 137؛ سوره انعام، آیه 11؛ سوره یوسف، آیه 109؛ سوره نحل، آیه 36؛ سوره نمل، آیه 69؛ سوره فاطر، آیه 44؛ سوره غافر، آیه 21.

[32] . سوره نحل، آیه 36.

[33] . سوره آل عمران، آیه 186؛ نک: سوره عنکبوت، آیه 3؛ سوره یوسف، آیه‌های 110 و 109؛ سوره توبه، آیه 16 و ... رجوع شود.

[34] . سوره بقره، آیه 214.

[35] . سوره قلم، آیه‌های 44 و 45؛ سوره بقره ، آیه‌های 182 و 183.

[36] . سوره کهف، آیه 59؛ نک: سوره یونس، آیه 13؛ سوره اسراء، آیه 17؛ سوره حج، آیه 45 و ... .

[37] . ترجمه المیزان. ج 2، ص 238.

[38] . همان، ج 2، صص 161 و 162؛ ر.ک: بحارالانوار، ج 9، 248 و ج 21، ص 257 و ... .

[39] . قال رسول الله6: و الذي نفسی بیدِه لَتَرکَبُنَّ سُنَنَ مَن کانَ قبلَکم حَذوَ النعلِ بالنعلِ والقَذَّۀِ بالقَذَّۀِ حتّی لاتَخطَئونَ طریقَهم و لایَخطئُکم سنۀُ بنی‌إسرائیل. بحارالانوار، ج13، ص180.

[40] . ر.ک: عبدالرحمن بن محمد بن خلدون حضرمی، مقدمه ابن خلدون، چاپ پنجم: دارالعلم، بیروت، 1984.

[41] . نک: سوروکین، نظریه­های جامعه­شناسی و فلسفه­های نوین تاریخ، ترجمه اسدالله (امیر) نوروزی، چاپ اول: انتشارات حق­شناس، تهران، 1377.

[42] . کارل ریموند پوپر، جامعه باز و دشمنانش، ترجمه علی اصغر مهاجر، ص 16، چاپ سوم: شرکت سهامی انتشار، تهران، 1369.

[43] . همان، ص 7.

[44] . همان.

[45] . سوره یونس، آیه49؛ سوره اعراف، آیه 34.

[46] . نک: مجموعه آثار، ج 2، ص 497.

[47] . سوره رعد، آیه 11.

[48] . سوره مجادله، آیه 21.

[49]. سوره انبیاء، آیه 105.

[50] . سوره فاطر، آیه 43.

[51] . محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج 4، ص 97، چاپ سوم: بیروت، دارالاحیاء التراث العربی، 1403؛ شیخ صدوق، امالی، ص423.

[52] . سوره رعد، آیه 39.

[53] . شرح نهج­البلاغه، ج 4، ص 74، محمد عبده ، دارالمعرفه، بیروت.

[54] . نک: خلیل بن احمد، کتاب العین، ج 3، ص 264؛ ابن منظور (محمد بن مکرم)، لسان العرب، ج 12، ص 537.

[55] . نک: لسان العرب، ج 13، ص 319 ـ 317؛ کتاب­العین، ج 8، ص 128.

[56] . نک: آقا بزرگ طهرانی، الذریعة الی تصانیف الشیعة، ج 19، ص 21. اسماعیلیان قم و کتاب‌خانه اسلامیه تهران، 1408.

[57][57] . همان، ج 22، ص 189.

[58] . همان، ج 16، ص 112.

[59] . لسان العرب، ج 12، ص 419؛ کتاب العین، ج 2، ص 153.

[60] . gوَعَلَامَاتٍ وَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَf، سوره نحل، آیه 16.

[61] . نک: کتاب­العین، ج 4، ص 37.

[62] . لسان العرب، ج 4، ص 527.

[63] . الذریعة الی تصانیف الشیعة، ج 15، ص 311.

[64] . همان، ج 4، ص 189.

[65] . نک: سید حسن میرجهانی طباطبایی، نوائب الدهور فی علائم الظهور، ج 1، ص 50 و 51، چاپ دوم: کتاب‌خانه صدر، تهران، 1369.

[66] . محمد بن ابراهیم نعمانی، غیبت نعمانی، ترجمه محمد جواد غفاری، ص 419، باب 18، ح 6، چاپ دوم: نشر صدوق، تهران، 1376.

[67] . همان، ص 417.

[68] . نوائب الدهور فی علائم الظهور، ج 1، ص 50 و 51.

[69] . بحارالانوار، ج 52، ص 249.

[70] . سوره مائده، آیه64.

[71] . نک: علی بن ابراهیم قمی، تفسیر القمی، ج 1، ص 170 ، چاپ سوم: مؤسسه دارالکتاب للطباعه والنشر، قم.

[72] . غیبت نعمانی، ص 421، باب 18، ح 10؛ بحارالانوار، ج 52، ص 288.

[73] . همان، ص 416، باب 18، ح 1.

[74] . محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج 8، ص 310، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1365.

[75] . بحارالانوار، ج 52، ص 233.

[76] . محمد بن حسن طوسی، کتاب الغیبة، ص 267، مکتبه نینوی الحدیثة، تهران، بی‌تا.

[77] . بحارالانوار، ج 52، ص 249.

[78] . غیبت نعمانی، ص 355، باب 14، ح 6 (هم­چنین کل احادیث این باب از ص 349 تا ص 396 به بحث این علائم پرداخته است).

[79] . همان.

[80] . همان، ص289.

[81] . غیبت نعمانی، ص 356، باب 14، ح 8.

[82] . محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، ترجمه هاشم رسولی محلاتی، ج 2، ص 506، چاپ ششم: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1383.

[83] . غیبت نعمانی، ص 359، باب 14، ح 13.

[84] . الارشاد، ج 2، ص 505.

[85] . همان.

[86] . غیبت نعمانی، ص264، ص267، ص301.

[87] . کافی، ج 8، ص 274 (هم­چنین در حدیث دیگری می­فرماید: «وَ اعلَم أنّ لِبنی اُمیَّةَ مُلکاً لایَستطیعُ الناسُ أن تَردَعَه...» غیبت نعمانی، ص195، باب 11، ح 2).

[88] . محمد حسین طباطبایی، نهایة الحکمة، ص 172، موسسه النشر الاسلامی، قم، بی­تا.

[89] . نک: غیبت نعمانی، ص 416، باب 18، ح 1.

[90] . سوره اعراف، آیه 103 و 86.

[91] . سوره اعراف، آیه 84.

[92] . غیبت نعمانی، ص301.

[93] . نک: سوره یونس، آیه 98؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 320.

[94] . غیبت نعمانی، ص 406، باب 14، ح 6.

[95] . شیخ حر عاملی، الفصول المهمه فی اصول الائمه، ص486.

[96] . سوره رعد، آیه 11.

http://ayandehroshan.ir/vdcficdvaw6dc.giw.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما