تاریخ انتشارچهارشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۵:۳۳
کد مطلب : ۱۶۳
۰
plusresetminus
مهدويت و جنگ تمدن ها(قسمت دوم)
خبرگزاري فارس: نوشتار حاضر به مقايسه ميان گفتمان «مهدويت» و نظريه «برخورد تمدن ها»ي هانتينگتون مبادرت كرده است. ابتدا نظريه جنگ تمدن ها مختصراً بازگو و نقد كلي مي شود، سپس به تفصيل، محتواي آن با نظريه شيعي ـ اسلامي مهدويت مقايسه مي گردد. دين ايدئولوژيك اسلام با ايدئولوژي مهدويت، حساسيت غرب را موجب شده است.

5. دو نگاه به انسان:

پس از مقايسه نگاه هاي تاريخي و انتزاعي به دين و پي بردن به تفاوت گفتمان مكتبي مهدويت و رويكرد ناسيوناليستي غرب به جوامع،
حال نوبت به نوع نگاه غرب و مهدويت به انسان مي رسد. نخست داوري نظريه پرداز جنگ تمدن ها درباره ماهيت انسان رابررسي مي
كنيم:
5-1. هانتينگتون با عنوان «عقلانيت اقتدار» درباره منزلت انسان به قول وي سنتي و مدرن مي گويد:
بي گمان مهم ترين تفاوت انسان نوين با انسان سنتي، ديدگاه او نسبت به انسان در رابطه با محيطش است. در جامعه سنتي، انسان
محيط طبيعي و اجتماعي اش را به عنوان يك واقعيت طبيعي مي پذيرد. هر چيزي كه هست، هم چنان كه بوده خواهد بود و بايد باشد؛ زيرا خدا چنين خواسته است. هر كوششي در جهت دگرگوني سامان ازلي و دگرگوني ناپذير جامعه و جهان، نه كفرآميز بلكه امكان ناپذير است. دگرگوني در جامعه سنتي، غايب و تصور ناپذير است؛ زيرا كه انسان ها نمي توانند تصور وجود آن را در سر بپرورانند. نوين شدگي زماني آغاز مي گيرد كه انسان ها در خودشان احساس توانايي كنند و اين انديشه را در سر بپرورانند كه مي توانند طبيعت و جامعه را درك كنند... و تحت نظارت گيرند... نوسازي به معناي طرد نفوذ باز دارنده هاي خارجي بر انسان ها و آزادسازي پرومته وار انسان از قيد نظارت خدايان بخت و سرنوشت است.
... به چشم يك انسان سنتي، قانون يك فرموده يا بازدارنده خارجي است كه انسان بر آن، چندان نظارتي ندارد. انسان قانون را كشف
مي كند ولي آن را نمي سازد... اما آن جامعه سياسي كه مي خواهد به دگرگوني اجتماعي دست زند، اقتدار سياسي بايد بر هيئت
هاي سياسي استوار باشد و نه بر بازدارنده هاي خارجي.
وي در جاي ديگر با اشاره به «برخوردهاي دوگانه و منافقانة» غربي ها با انسان غربي و غيرغربي و پارادوكس و دموكراسي مي گويد:
جوامع غير غربي در اشاره به شكاف ميان عقيده و عمل غربي ها ذره اي ترديد نمي كنند. دورويي، معيارهاي دوگانه و اما واگر، بهاي
رفتار متظاهرانه جهان گرايان است. دموكراسي مورد حمايت است، البته به شرط آن كه باعث نشود بنيادگرايان اسلامي قدرت را به دست گيرند. منع گسترش سلاح هاي هسته اي در مورد ايران و عراق توصيه مي شود، اما در مورد اسرائيل نه... نه تنها نفوذ غرب كاهش يافته بلكه پارادوكس دموكراسي هم باعث شده است كه غرب در پيش برد دموكراسي در جهان پس از جنگ سرد ناتوان شود. در دوران جنگ سرد، غرب و خصوص ايالات متحده امريكا، با مشكل دوستان ديكتاتور خود روبه رو بودند... رهبران غربي كه متوجه شده اند فرايند ايجاد دموكراسي در جوامع غيرغربي باعث قدرت گرفتن دولت هاي مخالف غرب مي شود، تلاش مي كنند تا هم بر روند اين انتخابات اثر بگذارند و هم براي پيش برد دموكراسي در اين جوامع مثل قبل اشتياق نشان ندهند».
5-2. فرقي كه ميان انسان مدرن و سنتي نهاده شده، نتيجه اين برداشت سطحي است كه تحولات كنوني كه در گذشته وجود نداشته و ويژه تمدن جديد است، حاصل جهان بيني تحول خواه انسان مدرن است و ثبات ديروز، نتيجة جهان بيني بسته انسان ديروز بوده. ولي اين ايده اي نادرست است، زيرا:
الف) فرض نامتحول بودن ذات طبيعت، بدون دخالت انسان در آن، افسانه اي بيش نيست. مشاهدة ما آن را نمي پذيرد و اين امر گواه تحول آفرين و محركي است خارج از آن كه خداي قادر متعال است. تفصيل بحث ازحوصله اين نوشتار خارج و مربوط به مباحث خداشناسي است.
ب) عقل، اختيار و آزادي اراده ـ به نحوي كه در فلسفه اسلامي به اثبات رسيده ـ وصف مطلق انسان است و نه انسان مدرن. پس انسان سنتي نيزهم تحول خواه است و هم تحول آفرين. البته با توجه به رشد علمي و ابزاري محدودتر، دامنه تحولاتي كه ايجاد مي كرده محدودتر از تحولات كنوني بوده است.
ج) گفتمان ديني و قرآني نيز ميان انسان ها فرقي نگذاشته است و خلافت الهي و حكم راني بر زمين را به هر انساني مربوط دانسته
است. بنا به آيات قرآن، همه چيز براي انسان و انسان نيز مسلط بر طبيعت آفريده شده است.
د) نتيجه مي گيريم كه نه تحول آفريني انسان در طبيعت و جامعه محال است ـ زيرا انسان قادر و مختار است ـ و نه چنين چيزي كفرآميز است؛ چون آزاديِ عمل انسان خواست الهي است و از طرفي ميان انسان سنتي و مدرن تفاوتي نيست، چرا كه ماهيت انسان از ابتدا تا به حال تغيير نكرده است.
5-3. ممكن است كسي اراده و قدرت مطلقه الهي را مانع تحقق آزادي انسان بداند و اعتقاد به آن را ويژه انسان سنتي پندارد و به جدايي سنت و مدرنيته قائل شود. پاسخ اين است كه قدرت و اراده خدا، جنبه بازدارندگي ندارد و علم و نظارت او هم موجب جبر نمي شود. زيرا اراده، قدرت و علم آدمي با توجه به دامنه تأثير و نفوذشان، آثار خاص خود را دارند و به طور طبيعي از سوي خدا چنين آفريده و مقرر شده اند.
5-4. آن چه هانتينگتون «آزادسازي پرومته وار انسان» نام نهاده، همان اومانيسم است. اومانيسم يعني اصالت انسان، اقتدار كامل
انسان، جاي خدا را گرفتن و وانهادگي انسان به خود. اومانيسم به لحاظ عقلي ناممكن است؛ زيرا مقدورات، امكانات و توانايي هاي
انسان در قياس با خالقش كاملاً محدود و غيرقابل قياس است. چون او واجب الوجود و انسان ممكن الوجود است. پس اومانيسم ثبوتاً نيز محال است، چه رسد به اثبات و تحقق. حاصل اينكه: مبناي مدرنيسم، سست و لرزان بلكه محال عقلي بوده، بنايي بر آن قابل بنيان نيست.
5-5. به نظر مي رسد انگيزه اصلي مدرنيست ها از تغيير ماهيت انسان غربي، تحقير انسان شرقي به عنوان انسان سنتي است، وگرنه نظريه جنگ تمدن ها و تعرض غرب به شرق مفهوم نداشت. با ديواركشي ميان انسان مدرن و سنتي، انسان شرقي و غربي از هم جدا شده، رويارو و دشمن هم مي شوند تا در مرحله بعد درگيري آنها رخ دهد. ولي چنين رويكردي خلاف عدالت و عقل است، چون ماهيت يكسان انسان ها را به اثبات رسانديم.
5-6. آن چه هانتينتگتون تصرح مي كند، برخوردهاي نفاق آميز غربي ها و پارادوكس دموكراسي آنهاست كه البته چنين رفتاري قابل دفاع دمكراتيك نيست. از اين كه بگذريم با همان معيار دموكراسي، چرا خواست انسان دين دار شرقي محترم و منشأ اثر نيست؟ چرا به رغم تصريحي كه وي در مورد ايران دارد كه: «ايران در چارچوب انقلاب خود، يكي از دمكراتيك ترين نظام هاي سياسي را در جهان اسلام دارد» ، بازهم خواست دمكراتيك ايراني ها آن قدر بي ارزش است كه غربي ها در راه شكل گيري آن به اعتراف وي توطئه مي كنند و پس از تحقق نيز آن را به رسميت نمي شناسند!
5-7. بنابر آن چه ضمن بند 5 آورديم مي توان نتيجه گرفت: تفاوت گفتمان مهدويت با نظريه جنگ تمدن ها در باره تعريف و ماهيت انسان، قابل انكار نيست. بنابر رويكرد تبعيض آميز غرب به انسان، ماهيت وي را وارونه كرده، انسان شرقي را فرو دست و مستحق تنبيه و در مقابل، انسان مدرن غربي را فرادست و مهاجم مي داند. اما بنابر گفتمان عادلانه اسلام و مهدويت، انسان شرقي و غربي هر دو حقوق شناخته شده اي دارند. نه انسان مسلمان شرقي ادعاي برتري دارد و نه انسان غربي تحقير مي گردد. چون فلسفه شرقي و غربي شدن يا از اين نژاد بودن ـ چنان كه گذشت ـ تعارف است و نه تفاخر. پس دليلي براي تبعيض ميان آنها نيست و نوبت به درگيري نمي رسد.
6. خوي استكباري و منش انساني
خودپسندي و برتري جويي، حاصل گفتمان تحقير غيرغربي و سلطه اي است كه تمدن جديد غرب از زماني پيشه كرده است كه فرانسيس بيكن بر قدرت به عنوان هدف نهايي علم انگشت نهاد. چنين روحيه اي است كه در سيماي نظريه جنگ تمدن ها تجلي يافته است. اين بار به سراغ برنارد لوئيس، ديگر نظريه پرداز برجسته معاصر امريكايي مي رويم تا داستان «برخورد فرهنگ ها»ي او را بشنويم:
6-1. او داستانش را چنين آغاز مي كند:
تساهل مسيحي، در واقع با تحقق كامل فتح دوباره سرزمين ها خاتمه پذيرفت. اين تغيير و تحول وقتي خود را به خوبي نشان داد كه فتح غرناطه نه از راه جنگ، بلكه از راه مذاكرات انجام گرفت و منجر به كاپيتولاسيون گرديد... در سال 1498 با ورود اسقف اعظم نام دار شهر تولد و... در خط مشي سياسي تحولي به وجود آمد و مسلمانان تحت فشار روزافزون، ناگزير شدند يا به مسيحيت روي آورند يا اسپانيا را ترك كنند... در پي اين سركوب، تعداد كثيري از مسلمانان يا به مسيحيت گرويدند يا اسپانيا را ترك گفتند. در فوريه 1502 بقيه مسلمانان مقيم پادشاهي كاستيل ـ كه تا آن زمان شامل غرناطه هم مي شد ـ در برابر همان انتخابي قرار گرفتند كه يهوديان ده سال قبل با آن روبه رو شده بودند: غسل تعميد، تبعيد يا مرگ.
وي در جاي ديگر در توجيه استعمار اروپاييان مي گويد:
در زمينه گسترده اي كه درتاريخ براي ما فراهم مي كند بهترمي توان سرآغاز توسعه طلبي هاي اروپا را كه در قرن پانزدهم صورت گرفت
درك كرد، طبيعي بود كه اسپانيايي ها و پرتغالي ها در پي آزادكردن ميهن خود ازسلطه مسلمانان مي بايست به تعقيب آنان تاآن طرف
تنگه جبل الطارق بپردازند».
او در تمجيد از اروپاييان آورده است:اروپا براي اولين بار تصميم به آزادكردن برده ها گرفت؛ زيرا تكنولوژي غرب او را از برده داري بي نياز كرد... موفقيت اروپايي مربوط به صفات ذاتي و بالقوه تمدن اروپايي است، صفاتي كه ديگران دچار كمبود يا فقدان آن اند.
ويژگي هاي اساسي غرب از نگاه لوئيس:«ترديد، صفت شايسته اي است و در واقع مي توان گفت يكي از انگيزه هاي اصلي تمدن غرب به شمار مي آيد. ترديد باعث سست شدن پايه هاي فرضيات مسلمي است كه در تمدن هاي ديگر و حتي در مراحل اوليه تمدن غرب، مانع از ايجاد تحول فكري [شده است]... گناه به معني مدرن آن، فرساينده و مخرب است و در عين حال مي توان گفت كه اين مفهومِ بارزي از خودپسنديِ نخوت آميزي است كه عميق ترين و شاخص ترين نقطه ضعف تمدن غرب محسوب مي گردد. به عهده گرفتن مسئوليت در قبال تمامي بدي هاي دنيا را مي توان تعبير جديدي از عبارت بار سنگين مرد سفيدپوست دانست... گذشتگان شكوه مند ما، با همان تكبر و پوچي مدعي بودند كه سرچشمه همه خوبي ها هستند.
اكنون كه اراده و رضاي الهي را از منظر او ملاحظه كنيد:در مقابل اتهامات فراواني كه به ما وارد مي آورند، چاره اي نداريم جز اينكه به خطاهاي انساني متوسل شويم. ما غربي ها به راستي به دليل خودپرستي و سلطه گري، تجاوز و چپاول، استيلا و برده سازي و قتل و غارت، گناه كار بوده ايم. با وجود اين، براي اينكه از بار گناهان خود بكاهيم، مي توانيم استدلال كنيم كه از زماني كه ما اين كارها را مجاز مي شمرديم، زمان زيادي سپري شده و حتي خيلي پيش از آن بود كه ما آنها را براي رضاي خداوند انجام مي داديم و در آنها مشيت الهي مي ديديم.
باز هم درباره الطاف غرب به بشريت:سابقه غم انگيز جنگ ها و تعقيب و آزارهاي ما غربيان، گواه است كه اغلب به شكل فاجعه انگيزي در احترام گذاشتن به كساني كه با ما تفاوت داشته اند ناموفق بوده ايم. ولي اين چيزي است كه براي دست يابي به آن به عنوان يك آرمان مبارزه كرده ايم و چندان ناموفق هم نبوده ايم... امپرياليسم، تبعيض جنسي و تبعيض نژادي واژه هاي غربي است، نه بدين معني كه غرب اين شرارت ها را ابداع كرده است كه متأسفانه امري است جهاني؛ بلكه به اين لحاظ كه غرب به ماهيت شيطاني آنها پي برده و آنها را به عنوان گناه محكوم كرده و باتمام قوا تلاش كرده كه از شدت آن بكاهد و به قربانيان آن كمك كند. و سرانجام هشدار لوئيس به غرب ستيزان:هنوز در مقابل غرب رقيب جدي قرار نگرفته و عملا براي آن جايگزيني وجود ندارد. حتي آن هايي كه هر روز مرگ بر امريكا سر مي دهند شايد دلشان بخواهد، ولي مسلماً قدرت آن را ندارند كه به اين خواسته جامه عمل بپوشند. آنها قادر به كشتن نيستند. ولي چنان چه گرايش هاي به خصوصي كه در اجتماع امريكا قابل تشخيص است به آن حد نهايي برسند، مي توانند به يك خودكشي دسته جمعي، دست ياري بدهند... ممكن است تمدن غرب واقعاً صحنه را خالي كند، ولي اگر چنين شود تمامي مردان و زنان همه قاره ها دچار فقر و فلاكت شده، در معرض خطر قرار خواهند گرفت.
6-2. كاپيتولاسيون مسيحي اسپانيايي و پرتغالي، چنان كه لوئيس به آن اعتراف كرده آن را مخالف تساهل مسيحي گرفته، نشانه خوي استكباري و خودپسندي غرب است كه نتيجه نگاه تبعيض آميز به انسان ها و ترجيح نژاد سفيد و شهروند اروپايي بر ساير نژادها و ديگر انسان ها است. ولي در مقابل چنين روحيه اي، روحيه اسلامي و مهدوي، مخالف تبعيض نژادي و خودبيني است؛ به طوري كه خود لوئيس مي گويد: «يهوديان تا حدي از عدالت اسلامي خشنود بودند كه داوطلبانه به امپراطوري عثماني پناهنده مي شدند تا از آزار مسيحيان در امان بمانند». به علاوه در بعد نظري ـ چنان كه پيش تر گفتيم ـ قرآن با تفاخر و نژادپرستي مخالف است.
6-3. گرچه لوئيس، استعمارگري اروپائيان را از باب محكم كاري شمرده، كه آنها اين كار را كردند تا مطمئن شوند كه مسلمانان ديگر به اروپا باز نمي گردند؛ ولي چنين توجيهي نارواست، زيرا:اولاً: ورود اسلام به اروپا و مسلمان شدن اروپايي ها با تجاوز و ستم همراه نبوده، آنها آزادانه به اسلام گرويده اند، پس اسلام اشغال گر محسوب نمي شده است.
ثانياً: اگر به راستي غربي ها در صدد محكم كاري بودند، مي بايست از مرزهاي خود به خوبي حراست مي كردند، نه اينكه به اشغال
سرزمين هاي ديگران مبادرت كنند.
ثالثاً: اگر حضور اسلام در غرب اشغال به حساب مي آمده؛ استعمار و اشغال سرزمين هاي ديگران از جمله مسلمانان نيز چنين بوده و به هيچ رو قابل دفاع نبوده است.
رابعاً: نوع رفتار مسلمانان با رفتار استعمارگران به گواه تاريخ متفاوت بوده است. رفتار مسلمانان انساني، به دور از خشونت،
غيراستثماري و عادلانه بوده؛ اما غربي ها درست بر عكس بوده است.
6-4. مبادرت غرب به آزادسازي برده ها زير فشار صنعتي شدن ـ بر فرض صحت آن ـ طنزي جالب است! زيرا چنين كاري ارزش اخلاقي و
انساني نداشته؛ چون از روي ناچاري بوده است. ولي برده گيري انسان هاي آزاد و بي گناهي كه بدون هر مجوزي ـ از قبيل اسير جنگي بودن، زيرا به لحاظ حقوقي اسارت كاملاً با بردگي فرق دارد ـ صورت گرفته، گناهي نابخشودني است كه غربي هاي به اصطلاح متمدن و طرف دار حقوق بشر و مدعي دموكراسي و برابري انسان ها مرتكب شده اند! اكنون اين سؤال قابل طرح است كه چرا ظالمانه برده گرفتيد تا به رهاسازي آنها مجبور شويد؟

6-5. بنا به تحليل و اعتراف آقاي لوئيس، ريشه جنايات استعمارگران و متمدنان غربي سه چيز است: شك گرايي، سهل شمردن گناه و سطه جويي يا خيال مهتري بر جهانيان. ضمن اينكه اين رويكرد به نوبه خود آموزنده و جالب است، مي توان شاهد تشديد اين روند
منحوس در تمدن غرب بود. در واقع آقاي لوئيس و هانتينگتون ـ كه ضمن پارادوكس دمكراسي ياد آور شد ـ و به طريق اولي سياستمداران و دولتمردان غربي و امريكايي نمي توانند منكر وجود اين ويژگيها و اوجگيري آن در سياستها و برنامه هاي خود شوند، پس به همان ادله اي كه غرب شكاك، گناهكار و زياده خواه در گذشته محكوم بوده اكنون نيز محكوم است. آيا رفتار غربيها و امريكاييها در افغانستان، عراق، گرانادا، گوانتانامو، ابوغريب و... جز اين را مي گويد؟!
6-6. اين را نيز بايد به لوئيس يادآور شد كه گذشت زمان و كهنه شدن گناه از زشتي آن نمي كاهد؛ به ويژه كه توبه اي در كار نباشد، چنان كه اكنون در رفتار غربي ها ديده مي شود!

6-7. جالب اين است كه وي به منظور تبرئه غرب و كاستن از عذاب وجدان خويش، به حربه كهنه تقدير و جبر و مشيت و رضاي الهي
متوسل شده است! صرف نظر از اشكالات عقلي چنين رويكردي، تنها به وي يادآور مي شويم كه چنين موضعي در تناقض آشكار با نگاه
اومانيستي و تفويض گروي تمدن غرب است. بنابر اصالت بخشيدن به انسان، ذره اي از مسئوليت گناهان غربي ها متوجه خدا نيست.
6-8. اين امر را فراوان بايد به رخ عناصر فرهنگي و تصميم ساز غرب كشيد كه رفتار گذشته و اكنون آنها، عدول از دموكراسي و حقوق بشر غربي است و بايد براي رفع اين تناقض در گفتار و رفتار خود، فكري جدي كنند.

6-9. اعتراف لوئيس ـ مانند هانتينگتون ـ به افول نسبي يا فرسوده شدن جدي غرب جاي تأمل بسيار دارد. ولي دقيق تر از آن اين ادعاست كه تمدن غرب عملاً جاي گزيني نخواهد داشت! در اينكه غرب در سراشيبي سقوط قرار گرفته ترديدي نيست و چه سقوطي بدتر از سقوط و انحطاط اخلاقي. البته نه ديدگاه پايان تاريخ فوكوياما درست است كه: غرب با اين همه فضاحت اخلاقي و تمدني، برنده نهايي باشد، و نه پايان تاريخي به شكلي است كه لوئيس گفته كه: غرب همه را با خود به كام نيستي خواهد كشيد. پس آينده چگونه خواهد بود؟ آينده چنان است كه قرآن مي گويد:
6-10. گفتمان قرآني و مهدوي اين است كه سرانجام بندگان شايسته خدا به قدرت رسيده، بساط بيدادگري برچيده خواهد شد. طبق اين منطق، آينده روشن و اميدبخش است؛ زيرا ارادة همراه با عدل الهي، هيچ گاه به ستم، گناه و جباريت رضايت نمي دهد؛ به ويژه براي پايان تاريخ نيز صفحة سياه ستم گري را نمي پسندد. آري چنان كه اسلام با حكومت دادگستر و نمونه نبوي صلي الله عليه و آله آغاز شده است و پس از فترتي با حكومت عدالت محور، اما كوتاهِ علوي? تداوم يافته؛ با حكومت سرتاپا عدالت مهدي(عج) نيز تداوم خواهد يافت.

7. جهان دوقطبي

بد نيست بدانيم كه از نگاه قرآن جهان دوقطبي است؛ قطب حق و باطل. البته در آن چه مربوط به عالم انساني است، به دليل ويژگي اراده و اختيار، انسان ها دو گروه اند: گروه حق و گروه باطل. گروهي پرستش گر خدا و گروه ديگر غير خدا؛ گروهي بينا و گروه ديگر نابينا؛
عده اي سودمند براي جامعه و عده اي ستم پيشه، بي خاصيت و آسيب رسان و... . در بينش قرآني اين گروه ها كه به اختصار حق و
باطل ناميده مي شوند مساوي نيستند. حق با ارزش، سودمند، ماندگار و پسنديده است ولي باطل بي ارزش، زيان بار، زايل شونده و
ناپسند است. اين گفتمان دو قطبي قرآن، كاملاً معقول و منطقي است و به هيچ رو تحت تأثير غير خود نيست. ولي ديدگاه جنگ تمدن ها از اين منطق خرده گرفته است:
7-1. هانتينگتون در باره نگاه دو قطبي اسلام مي گويد:
«مسلمانان هم به طور سنتي، جهان را به دارالاسلام و دارالحرب يا منزل گاه صلح و جنگ تقسيم كرده اند».
برنارد لوئيس نيز همين ديدگاه را دارد:از ديدگاه مسلمانان دنيا به دو قسمت تقسيم مي شد: يكي دارالاسلام كه در آن از نظر شرعي و حقوقي، قوانين اسلامي حكومت مي كرد و ديگري دارالحرب كه عاري از قوانين اسلامي بود. بين اين دو، به طور دائم وضعيت جنگي حكم فرما بود كه گاه آتش بس هاي كوتاه باعث وقفه آن مي شد. اين ستيز تا زماني كه كلام خداوند به گوش تمامي مخلوقات برسد ادامه داشت.
خانم هانتر در دفاع از نظريه جنگ تمدن ها و خرده گيري از گفتمان اسلامي مهدويت و جهان بيني اسلامي مي گويد: جهان بيني اسلام و نظر آن نسبت به ماهيت مناسبات بين دولت ها، دوگانه و به گفتة انديشه وران غربي توسعه طلب است. بُعد توسعه طلبي، از نگرش اسلام به جهان كه آن را به دارالاسلام ـ قلمرو صلح و روشن گري ـ و دارالحرب تقسيم مي كند، مايه مي گيرد. دارالحرب اغلب به قلمرو جنگ ترجمه مي شود؛ اما دقيق تر به مفهوم قلمرو بي اعتقادي و فساد است... در نتيجه، مسلمانان برداشتي دقيق و پيشرفته از سياست خارجي وراي اداره مناسبات و درگيري بين دارالاسلام و دارالحرب نداشته اند... مسلمانان بايد به جهاد ادامه دهند تا آنكه دارالحرب به دارالاسلام تبديل شود. وي در جاي ديگر مي گويد:
جهان پيچيده تر: از نظر تاريخي، نگرش اسلام نسبت به جهان و مفهوم مناسبات بين المللي آن گونه كه در نظريه تقسيم جهان به
دارالاسلام و دارالحرب ديده مي شود، ساده انگارانه و دو قطبي نبوده است. اين تقسيم خيلي دير در دوره عباسي شكل گرفت و همانند بسياري از عقايد ديگر، احتمالاً سنت هاي ساسانيان الهام بخش آن بود. ساسانيان جهان را به دو بخش تقسيم مي كردند: ايران شهر ( وطن آريايي ها) و غير ايران. ايران سرزمين به دين، يعني دين زرتشتي بود كه بر اساس نظريه دوگانه خوب و بد، نور و تاريكي و نبرد ابدي بين آنها برقرار بود. مسلمانان اين نظريه را گفتند و اسلام و غيراسلام ـ دارالاسلام و دارالحرب ـ را جايگزين ايران و غيرايران ساختند. او جهان بيني دو قطبي را به امام خميني? نيز نسبت داده كه ايشان جهان را بين توان گران و ناتوانان يا مستكبران و مستضعفان، شرق و غرب، رهروان صراط مستقيم و پيروان شيطان تقسيم كرده است. هم چنين مدعي شده كه ايشان با تأثير از نظريه سنتي اسلام، جهان را به دارالاسلام و دارالحرب تقسيم كرده است. گرچه وي مي گويد اين تقسيم و اين نظر، نظريه كليت جهان بيني اسلام نيست. اما در عين حال به نظر وي حضرت امام(ره) در نظريه جهان دوقطبي، متأثر از نگرش حاكم بر ايران قبل از اسلام و نظام دو قطبي پس از جنگ دوم جهاني بوده است. هانتر اساساً اسلام را نيز در قطبي نگري، متأثر از دين زرتشت دانسته است. وي مدعي است كه حادثه كربلا بر شيعيان تأثيري دوگانه داشته: يكي پايان يافتن پيكار براي بازگرداندن حق آل علي? به آنان و لزوم انتظار براي بازگشت امام زمان? ، (امامي كه زنده نيست و بيش از هزار سال است كه انتظارش را مي كشند)؛ و ديگر اينكه اگر نياز باشد بايد عليه دروغ و بي عدالتي حتي در برابر موانع سهمگين قيام كنند.

7-2. علاوه بر توضيحات گذشته در باره گفتمان قرآني حق و باطل، اين امر بسيار مهم را هم بايد روشن كنيم كه گفتمان «حصرگرايي»
اسلامي در برابر گفتمان تقريباً رايج و البته نادرست غربي «پلوراليسم ديني» قرار دارد. اسلام به هيچ رو پلوراليسم ديني را بر نمي تابد. زيرا اين دريافت عقلي را تصديق مي كند كه تناقض محال است؛ در نتيجه به طور هم زمان طرفين نقيض، مانند توحيد اسلامي و تثليث
مسيحي نمي توانند صادق باشند و اگر اثبات شود كه طبق براهين خاص، توحيد بر حق است، ديگر نقيض آن يعني تثليث (يا ثنويت
زرتشتي)، نمي تواند بر حق باشد و به ناچار باطل است. پس حصرگرايي اسلامي هم سو يا نگرش دو قطبي حق و باطل امري كاملاً
طبيعي خواهد بود؛ اديان ديگر نيز به سهم خود از همين حصرگرايي برخورداراند و تنها خود را بر حق و ديگران را باطل مي دانند.
هانتينگتون لوئيس، و هانتر به اين موضوع تصريح كرده اند.
بنابراين مجالسي براي خرده گيري بر اسلام به طور خاص وجود ندارد. حصرگرايي اسلامي مطابق برهان و عقل است، چون توحيد
اسلامي طبق برهان است و خاتميت پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله نيز به دليل غناي كامل اسلام و فروتر بودن اديان ديگر در مقايسه با اسلام، محرز است. چنان كه مهدويت نيز تشيع و اسلام را برتر از اديان ديگر مي نشاند؛ از اين رو كه مهدويت تنها رويكردي است كه هم چنان رابطه خدا، خلق، زمين و آسمان را لحظه به لحظه برقرار مي بيند؛ چون حجت خدا روي زمين و در ميان مردم به مثابه رابط وجود دارد، البته ناشناس و غايب. ولي متقابلاً اديان ديگر چنين امتيازاتي نداشته، در نتيجه نمي توانند به طور كامل و مطلوب نجات بخش و هادي مردم باشند، چه رسد به اينكه تنها راه نجات باشند.
7-3. با روشن شدن موضوع حصرگرايي بر حقِ اسلام، حال مي توان به معناي تقسيم دوگانه دارالاسلام ودارالحرب هم پي برد. درباره اين تعبيرـ كه البته عين آنها در قرآن نيست ـ ليكن مفهوم آنها هست و در اصل قرآن الهام بخش به كار بردن اين دو اصطلاح شده، بدين ترتيب كه راهكار هجرت از محيط نامساعد فرهنگي شرك و كفر را به ناتوانان فكري توصيه كرده است. و اين امر سبب شده كه در حديث نيز از همين اصطلاح بلد يا بلاد شرك يا دارالحرب استفاده شود.
اما بايد توجه داشت كه اين تقسيم بر خلاف توهم صاحبان نقل هاي ذكر شده، تقسيمي سياسي و كينه توزانه نيست و نمي خواهد
جهاني دوقطبي ـ آن گونه كه غربي ها تصور مي كنند ـ ايجاد كند. جهان دو قطبي غربي سرشار از ديگري و ستم است، ولي تقسيم
اسلام صرفاً اعتباري و فرهنگي است. از نگاه اسلام دارالحرب به معناي منطقه نبرد نيست، بلكه مراد جايي است كه يك مسلمان يا يك انسان، امنيت روحي لازم و آزادي فكري كافي نداشته ـ چنان كه قرآن ترسيم كرده ـ خفقان حاكم است و متقابلاً دارالاسلام جايي است كه چنان وضعي حاكم نيست. شاهد اين مدعا هم اين است كه مسلمانان حتي در زمان قدرت مندي نيز براي غيرمسلمانان محيط بسته فكري ايجاد نمي كرده اند.
برنارد لوئيس در اين باره مي گويد:با اين همه، جامعه اسلامي در مقابل اديان ديگر انعطاف پذير بود. آنان با رضاي خاطر در كنار مردماني كه پيرو مذاهب ديگر بودند، هم زيستي مسالمت آميز داشتند و حاضر بودند در ازاي رعايت پاره اي محدوديت ها و كم و كاستي ها به آنها اجازه دهند در اجراي موازين ديني و اداره امور زندگي خود كاملاً آزادانه عمل كنند. در حالي كه در مسيحيت چنين تسامحي به چشم نمي خورد، مگر تا زماني كه جنگ هاي صليبي سرانجام مسيحيان را متقاعد كرد كه وقت آن رسيده كه زندگي كنند و بگذارند ديگران هم به زندگي خود ادامه دهند.
در ميان سخنان خانم هانتر نيز اين جمله را ديديم كه دارالاسلام قلمرو صلح و روشن فكري و دارالحرب به طور دقيق تر، قلمرو فساد و بي اعتقادي است. پس نظريه سازان بحث ما نيز چندان به ا شكال تراشي خود اعتقاد ندارند.
7-4. خانم هانتر دچار تناقض گويي هاي متعددي در بحث جهان دو قطبي اسلامي شده است. از يك سو گفتمان دو قطبي اسلامي را
دليل توسعه طلبي مسلمانان گرفت، ولي از سوي ديگر جهاد را منوط به حضور امام(ره) دانسته هرگونه توسعه مرزها را بدون حضور امام معصوم، از نظر شيعه ممنوع دانسته است. يا اينكه نظريه دارالحرب و دارالاسلام را نظريه سنتي جهان اسلام مي داند و در عين حال آن را برگرفته از سنت ساساني و جهان بيني زرتشتي قلمداد مي كند و با اين همه، شكل گيري اين نظريه را خيلي ديرتر و مربوط به دوره عباسي مي داند! همين طور ديدگاه امام خميني(ره) در باره جهان دو قطبي را هم اسلامي، هم زرتشتي و هم برآمده از نظام دو قطبي پس از جنگ جهاني دوم تصوير مي كند! حال با اين تناقض گويي ها درجه اعتبار سخنان وي چه قدر است؟
7-5. ديدگاه نام برده درباره اثر پذيري اسلام از دين زرتشت، در نظريه جهان دو قطبي وي نيز كذب محض است. زيرا در آيين زرتشت،
حقيقتاً جهان به دو قلمرو يزدان و اهريمن، خير و شر، و نور و ظلمت تقسيم شده، دو نيرو در برابر هم قرار گرفته اند و با هم زورآزمايي مي كنند و درگيرند. ولي در منطق قرآن هرگز چنين ثنويتي در كار نيست. مقتضاي اصل توحيد و كمال مطلق بودن حق ـ به ويژه به دليل قدرت مطلقه اش ـ هيچ موجودي هماورد او نيست و هيچ قدرت حقيقي جز او وجود ندارد. او بر همه چيز و هر كار تواناست و هيچ قدرتي در مقابل او به حساب نمي آيد. حتي شيطان حيله گر، وسوسه گر نيز در عين حال موجود فوق العاده ناتواني است كه بر انسان سلطه فيزيكي نداشته، در جهان قدرت دخل و تصرف چنداني ندارد و هر اندازه موجود كه فرصت يافته با خواست خداست بوده است. اين حقايق كاملاً آشكار، مفاد آيات بسياري است كه به دليل وضوح نياز به بحث ندارد.
7-6. اهانت هاي هانتر به حضرت امام خميني(ره) منحصر به آن چه نقل كرديم نيست. وي در جاي ديگري از كتابش ايشان را خشونت طلب و منادي قيام عليه مستكبران معرفي كرده است. ولي تمام اتهامات و اهانت هاي وي بي مورد و ساحت ايشان به مثابه يك اسلام شناس تمام عيار و ولي فقيه از تمام آنها به دور است. زيرا ايشان تنها از فرهنگ قرآن الهام گرفته و از سنت اهل بيت(ع) پيروي كرده بود و براساس آن، ديدگاه دو قطبي حق و باطل و استكبار و استضعاف را مطرح كرد. و اين رويكرد دين نيز كاملاً منطقي است. چرا كه انسان نيز داراي دو بعد و دو قطب است: غريزه و عقل. غريزه او را به سوي نيازهاي مادي و جسمي مي كشد و عقل به خواسته هاي معنوي و روحي راهنمايي مي كند. در نتيجه، انسان جسماني ـ روحاني است و به گفته خود هانتر، انسان شناسي اسلامي بدين شكل است كه نيازهاي جسمي و روحي را با هم در نظر گرفته، ميان ماديت و معنويت تعادل برقرار كرده است.
حال مي توان گفت كه چالش دروني عقل و غريزه، به چالش بيروني و اجتماعي انسان هاي دنياپرست و استثمارگر و انسان هاي
خداپرست و عدالت خواه تبديل مي شود و اين كاملاً طبيعي است كه جهاني دوقطبي به وجود آيد.
7-7. تعبير بازگشت امام عصر(عج) درصورتي درست است كه حيات وغيبت ايشان ـ آن گونه كه گواهي تاريخ و روايات بي شمار است ـ پذيرفته شود. ولي هانتر دچار تناقض گويي شده، بازگشت بدون حيات و غيبت را با هم مطرح ساخته است! به هر رو اعتقاد شيعه بنابر ادله تاريخي، اعتقادي و حديثي بسيار تولد امام زمان(عج) در خانه امام حسن عسكري(ع) از همسر ايشان جناب نرجس(س) در نيمه شعبان 255 هجري است و در نتيجه، حيات و غيبت ايشان تا به حال طبق مصالح خاصي است كه بنابر آنها، خدا امامتِ در غيبت ايشان را اراده كرده است و اگر چنين باشد كه هست، آن گاه بازگشت ايشان معني مي يابد و با تولد در پايان تاريخ ـ چنان كه اهل سنت گويند ـ بازگشت معني ندارد، چون رفتني نبوده تا بازگشتي باشد.
7-8. بهترين گواه تفاوت قطبي نگري اسلامي و مهدوي با جهان دو قطبي زرتشتي يا غربي، اين است كه طبق فرموده قرآن: «او خدايي است كه رسولش را براي هدايت و با دين حق فرستاده تا آن دين را بر تمام اديان [و مكاتب] چيره گرداند، گرچه اين امر مشركان را ناپسند آيد».يعني رسالت اسلام، جهاني و گفتمان مهدويت نيز استقرار عدالت در سطح جهان است و چنين بينشي با قطب بندي و خط كشي تبعيض آميز ميان انسان ها هيچ سازگاري ندارد.

8. گفتمان ناسيوناليستي و جهاني
گرچه هانتينگتون ضمن تشريح نظريه برخورد تمدن ها گفته است كه عصر حاكميت ناسيوناليسم سپري شده و جهان دو قطبي جاي خود را به جهان چند قطبي داده است، ولي وي ناخودآگاه با كمك ايده ناسيوناليسم، از تحريك احساسات غربي ها بهره برداري بسيار كرده و بر طبل جنگ تمدن ها مي كوبد و چنان كه در فراز بعدي خواهيم ديد، به شدت غرب را از خطر در حال تكوين اسلام ترسانده است.اما در مقابل، اسلامي كه وي آن را جنگ طلب و خطرناك معرفي كرده، در قالب ايده مهدويت براي آينده تاريخ خير، بركت، نور، هدايت، صلح و هم زيستي را نويد داده، بر بطلان تبعيض در هر چهره اي تأكيد دارد و اين تفاوت عمده اي ميان دو نظرية مهدويت و جنگ تمدنهاست.

9. تقابل اسلام و غرب
به عقيده مدافعان ايده جنگ تمدن ها، تنها خطر تهديد كننده غرب اسلام است. نخست سخنان آنها را بشنويم:
9-1. هانتينگتون مسلمانان را اين چنين مهاجم مي نامد:
دليل حمله مسلمانان به غرب اين است كه معتقدند غربي ها اصولاً به هيچ ديني ايمان ندارند... در جريان جنگ سرد، غرب نيروي مقابل خود را كمونيسم بي خدا لقب مي داد؛ در جهان پس از جنگ سرد كه ويژگي برخورد تمدن هاست. مسلمانان نيروي مقابل خود را غرب بي خدا مي دانند. وي در ادامه گفته است كه طبق نظر سنجي هايي كه در امريكا در سال 1994 به عمل آمده، بيشتر مردم و دولت مردان، گسترش تسليحات اتمي و تروريسم بين المللي را دو تهديد اصلي و جدي براي امريكا دانستند؛ دو موضوعي كه عموماً با اسلام همراه است. او افزوده كه:
با توجه به برداشت هايي كه مسلمانان و غربي ها از يكديگر دارند و نيز با توجه به رشد بنيادگرايي اسلامي، جاي تعجب نيست كه پس از انقلاب ايران در سال 1979، يك حالت شبه جنگ بين تمدني ميان اسلام و غرب به وجود آمد... طرفين درگيري، رابطه موجود ميان خود را به عنوان يك جنگ به رسميت شناخته اند. پيش تر آيت الله خميني به درستي اعلام كرد كه ايران به طور مؤثري با امريكا در حال جنگ است و قذافي بارها عليه غرب اعلام جهاد كرده است. رهبران مسلمان گروه ها و كشورهاي تندروي ديگر، با لحن مشابهي درباره غرب سخن گفته اند. در طرف ديگر ماجرا يعني غرب، ايالات متحده هفت كشور را به عنوان كشورهاي تروريست شناسايي كرده كه از آن ميان، پنج كشور مسلمان هستند: ايران، عراق، سوريه، ليبي و سودان.
او در پايان گفته است:مشكل اصلي غرب، بنيادگرايي اسلامي نيست، بلكه خود اسلام است؛ تمدني متفاوت كه وابستگان به آن، به برتري فرهنگي خود اطمينان دارند و دل مشغول ناتوانايي هاي خود هستند. مشكل اسلام هم سازمان سيا يا وزارت دفاع امريكا نيست، بلكه خود غرب است؛ تمدني متفاوت كه ملت هاي وابسته به آن در مورد جهاني بودن فرهنگ خود به يقين رسيده اند و معتقدند كه قدرت برتر آنها، هر چند در حال افول است، اين تعهد را براي ايشان ايجاد كرده كه فرهنگ غربي را در سراسر جهان بپراكنند.
برنارد لوئيس، نظريه پرداز ديگر جنگ تمدن ها مي گويد:
از اولين تهاجم سپاهيان اسلام به سرزمين هاي مسيحي نشين شرق مديترانه در اوايل قرن هفدهم [البته بايد قرن هفتم باشد] تا
دومين و آخرين عقب نشيني قواي ترك از پشت ديوارهاي شهر وين در سال 1683، حدود هزار سال مسيحيان در هراس دائمي از خطر
قريب الوقوع اسلام مي زيستند... خطري كه از جانب اسلام طي هزار سال اروپا را تهديد مي كرد دوگانه بود: خطر نظامي از يك سو و
خطر مذهبي از سوي ديگر؛ يعني خطر فتح سرزمين ها و خطر گرويدن به اسلام.
خانم هانتر نيز كتاب خود را با خطر اسلام براي غرب شروع كرده. وي در اين باره مطالبي گفته است، ولي چندان اهميت ندارد كه
حرفهايش را بازگو كنيم.
9-2. درباره حمله مسلمانان به غرب به دليل الحاد غرب، ابتدا بايد اصل ادعا را اثبات كرد. هانتينگتون اصل مدعا را قطعي گرفته است، ولي چنين نيست. به كدام دليل مسلمانان جهاد ابتدايي را تجويز مي كنند؟ هانتر هم به اين مطلب اعتراف كرده كه شيعه آن را در عصر غيبت تجويز نمي كند. پس اصل ادعا نادرست است. و دليل وي نيز مخدوش است؛ زيرا بي خدايي غرب مربوط به دين تحريف شده اي است كه ديگر قابل اجرا نيست و تازه همين دين هم به حاشيه رانده شده است. البته نگاه اسلام به كمونيسم و غرب يكسان نيست. اوليبه دليل ماترياليسم الحاد است، اما دومي شرك به دليل تحريف دين و جدي نگرفتن آن، سست اعتقادي و بي بند و باري است. و اما انتقاد مسلمانان به غرب از اين رو است كه به مسيحيت تحريف شده وفادار نيستند و آن را نيز به حاشيه رانده و از سياست جدا كرده اند؛ پس حمله اي فيزيكي هم در كار نيست.

9-3. هانتينگتون دليلي درباره اين ادعا نياورده است كه اسلام با توسعه سلاح هاي هسته اي و تروريسم همراه است. بگذريم از اين
واقعيت كه اين دو كاملاً با تمدن غرب در هم تنيده است. زيرا اساساً تمدن غرب با استعمار كليد خورده و با تهاجم و تروريسم ادامه يافته و انبوه سلاح هاي هسته اي را نيز در اختيار دارد. اما در عين حال، اسلام با مقررات عادلانه وانساني اش درباب جهاد با دشمن ـ كه دركتاب جهاد فقه اسلامي بيان شده ـ نشان داده كه نه با سلاح هاي ضدانساني كشتار جمعي ميانه اي دارد و نه از ترور حمايت كرده است. به هر رو، پس از اينكه ديديم اصل مسئله حالت تهاجمي اسلام در برابر غرب صحت ندارد، موضوع سلاح هسته اي و تروريسم نيز به عنوان
ابزارهاي آن منتفي خواهند بود.
9-4. ترديدي نيست در اينكه انقلاب اسلامي ايران، نقطه عطف بسيار مهمي در روابط ميان اسلام و غرب به شمار مي رود ـ اما مهم اين است كه اين انقلاب به دنبال تحقق بخشيدن به اسلام و از ميان بردن سلطه بيگانگان بر ملت ايران به وجود آمده است. اولي كه با
دموكراسي غرب تضادي ندارد و از باب آزادي انسان در انتخاب دين پذيرفته شده است. دومي هم لازمه قطعي دموكراسي است و عيبي ندارد. پس از رهگذر انقلاب اسلامي، يك طرف قضيه به دليل اسلام خواهي و استقلال طلبي محكوم نيست. اما طرف ديگر به دليل
مخالفت با حق آزادي انتخاب دين و تعهد به آن و نقض استقلال طرف مقابل، محكوم است. در نتيجه با وقوع انقلاب اسلامي، ايراني ها
داخل جنگ با غربي ها نشده اند، بلكه چهره افشا شده و غرب و منافعش به خطر افتاده است. البته تا زماني كه غرب راضي نشود حق طرف مقابل را به رسميت شناسد، دست كم بي اعتمادي حاكم خواهد بود. و در صورت تشديد بدبيني، خصومت هم بروز كرده، حتي ممكن است جنگي نيز رخ دهد؛ ولي بي شك مسئول آن غربِ ستم پيشه است. اين نكته نيز گفتني است انقلاب اسلامي ايران، معطوف به انقلاب صدر اسلام و مقدمه انقلاب جهاني امام مهدي? است؛ پس از منطق آن نيز پيروي مي كند و با خشونت و ستم ربطي ندارد.
9-5. اينكه گفته شد تضاد اصلي غرب با اسلام است، به گونه اي نقض نظريه جنگ تمدن هاست. زيرا اسلام به مثابه يك دين، جنبه عيني و فيزيكي ندارد تا هدف غرب باشد. پس اصولاً درگيري غرب با اسلام چه معنايي دارد؟ لابد نكته اين جاست كه غرب از نيروي دروني و منطق قوي آن كه مي تواند توده ها را عليه غرب بسيج كند در هراس است و به جاي اينكه با تمدن اسلامي يا پيروان اسلام دشمني ورزد، با خود اسلام دشمني مي كند. بنابراين جنگ تمدن ها در كار نيست، بلكه جنگ اسلام و غرب مطرح است و اين همان نبرد فكري اسلام با اديان و مكاتب باطل ديگر است كه در چارچوب نبرد حق و باطل از آن ياد شد.
9-6. اين مدعاي هانتينگتون پذيرفته نيست كه فرهنگ غرب جهاني است، پس بايد جهاني سازي با گسترش آن در سطح جهان صورت
گيرد. زيرا چنين رويكردي ناقض جهان چند قطبي مورد نظر اوست. به علاوه، اوضاع جهان پس از فروپاشي كمونيسم يا بروز جهان چند
قطبي، تك صدايي را بر نمي تابد و نمي تواند جهاني سازي به شكل تحميل فرهنگ غرب بر ديگران حاصل شود. از سوي ديگر، ارزش
هاي بيمار و ناقص غرب كه به اعتراف هانتينگتون موجب افول و انحطاط غرب شده، قابليت و استعداد جهان شمولي ندارد. اما در عوض، ارزش هاي انساني اسلام كه رسالت امام عصر? احيا و اجراي آنهاست، از اين رو كه مطابق عقل و فطرت آدمي است، توان جهاني شدن را دارند.
9-7. ديدگاه لوئيس در باره خطر هزار ساله اسلام براي غرب ـ صرف نظر از خلاف واقع بودن چنين امري كه در جاي ديگر بايد بررسي شود ـ با سخن ديگر وي كه پيش تر نقل شد ـ به اين شكل كه تسامح اسلامي به نحو كامل در همان دوره هزار ساله وجود داشته ـ ناسازگار است. پس يكي از اين دو صحت ندارد: خطر دائمي هزارساله يا تسامح سطح بالا.
9-8. سخن آخر اينكه بر خلاف نظر لوئيس، گرويدن غربي ها به اسلام خطر نيست. زيرا گفتيم كه آزادي انتخاب دين، يكي از حقوق بشر و مطابق با دموكراسي است و در اعلاميه جهاني حقوق بشر نيز اين حق به رسميت شناخته شده است. و با رعايت اين حق است كه
گروندگان به اسلام از منزلت شايسته انساني برخوردار شده به تعالي مي رسند و در اين صورت است كه نوبت به مطرح كردن خطر ديگر يعني خطر نظامي اسلام نمي رسد. زيرا با گرايش آزادانه به اسلام، طبعاً چنين خطري مطرح نيست و با وصف مسلمان شدن غربيان، حتماً كمال آزادي برقرار خواهد بود، وگرنه مسلمان شدني در كار نمي بود.

10. جمع بندي و نتيجه گيري
اين نوشتار با مقدمه اي درباره اهميت نظريه جنگ تمدن ها و نقد آن آغاز شد. سپس در بخش اول، اين نظريه تشريح شد و اجزا آن از
قبيل نياز به دشمن براي حفظ هويت و قوميت؛ چندقطبي شدن سياست جهاني پس از جنگ سرد؛ افول نسبي غرب و رشد قدرت
اقتصادي مسلمانان و تمدن هاي آسيايي و... بررسي شد.
بخش دوم، مقايسه گفتمان مهدويت با نظريه جنگ تمدن ها بود كه در آن، نه مورد از تفاوت هاي اساسي ميان اين دو مطرح شد. اولين
تفاوت اين بود كه دين در حال حاضر در حال بالندگي و تمدن غرب در حال افول است؛ زيرا ايدئولوژي هاي غربي فراموش شده و مي شوند.
در ادامه، موضوع تجديد حيات دين مطرح شد كه هانتينگتون ضمن آن، حتي اسلامي شدن مدرنيته را نيز بر زبان آورد. فرق سوم هم
بررسي مقايسه ايِ اصلاح ديني غرب با اصول گرايي اسلامي و مهدويت بود كه آشكار شد اين دو با يكديگر كاملاً تفاوت دارند و يكي گريز از دين و ديگري گرايش به آن است.
چهارمين تفاوت نظريه جنگ تمدن ها با گفتمان مهدويت هم، در نوع نگاه آنها به اسلام بود. اولي كوشيده با تاريخي كردن دين، آن را مهار كند؛ ولي دومي با نظر به ذات اسلام، اسلام ناب را مد نظر قرار مي دهد تا از اصالت و توانايي آن چيزي كاسته نشود.
پنجمين تفاوت اساسي و بسيار مهم، در نوع نگاه مدرنيته و غرب به ماهيت انسان بود كه او را مجرد از فطرت و استعدادهاي انساني
منظور مي كرد. ولي متقابلاً در نگاه اسلام و مهدويت، ميان انسان سنتي و مدرن تفاوتي نبوده، هر نگاه تبعيض آميزي به انسان ممنوع
است.
در ششمين مورد، فروتني اولي و خودبزرگ بيني دومي جلب توجه كرد.
هفتمين فرق ميان آن دو، قطبي نگري اسلامي و مهدوي در قالب روي آوري به گفتمان تقابل حق و باطل از يك سو و جهان چندقطبي و پر از درگيري غرب از سوي ديگر بود.
بازگشت به ناسيوناليسم و نژادپرستي پس از نفي آن، گام ديگري است كه ضمن نظريه برخورد تمدن ها برداشته شده؛ در حالي كه
گفتمان مهدويت، به جهان نگري اسلام و نفي تبعيض ها به طور جدي وفادار است و اين هشتمين تفاوت اين دو نظريه بود.
سرانجام، موضوع تقابل اسلام و غرب و خطرناك جلوه دادن اسلام براي غربي ها، از سوي نظريه پردازان جنگ تمدن ها به عنوان تفاوت
ديگر مطرح شد و معلوم گرديد كه در اين باره هم مانند موارد ديگر، خلاف واقع گزارش كرده اند.
اميد است خواننده گرامي با مطالعه اين نوشتار، موفق به انتخاب درست و بي طرفانه شود و با مطالعه اجمالي نظريه جنگ تمدن ها و
مهدويت اسلامي، به حقيقت برسد.
صالح و طالح متاع خويش نمودند تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد

منابع
1. قرآن مجيد.
2. نهج البلاغه.
3. اميري، مجتبي، نظريه برخورد تمدن ها، انتشارات وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي ايران، تهران، 1375.
4. سروش، عبدالكريم، فربه تر از ايدئولوژي، صراط، تهران، 1372.
5. عاملي، حر، وسائل الشيعه، مكتبة الاسلاميه، تهران، 1387 ق.
6. لوئيس، برنارد، برخورد فرهنگ ها، ترجمه بهمن دخت اويسي، فرزان و مركز بين المللي گفتگوي تمدن ها، تهران، 1380.
7. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، موسسه الوفا، بيروت، 1403 ق.
8. هانتر، شيرين، آينده اسلام و غرب، ترجمه همايون مجد، فرزان و مركز
بين المللي گفتگوي تمدن ها، تهران، 1380.
9. هانتينگتون، ساموئل، برخورد تمدنها و بازسازي نظم جهاني، ترجمه محمدعلي حميد رفيعي، دفتر پژوهش هاي فرهنگي،
تهران، 1378.
10. هانتينگتون، ساموئل، سامان سياسي در جوامع دست خوش دگرگوني، ترجمه محسن ثلاثي، نشر علم، [بي جا]، 1375.

...................................................................................................................................................

منبع:فصلنامه انتظار ، شماره 16
http://ayandehroshan.ir/vdcd2s0f6yt09.a2y.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما