تاریخ انتشارچهارشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۵۵
کد مطلب : ۱۵۸
۰
plusresetminus
موضوع آرمان شهر یا به عبارت بهشتی زمینی که در فضای آن بشر بتواند به تمامی خواسته ها و آرزوهایش دست یابد همواره موضوع بحث اندیشمندان بوده و دغدغه خاطر انسانها را در هر عصر و دوره ای فراهم نموده است. هر یک از مکاتب فکری و فلسفی شرقی و غربی جهان همواره در ارائه تصویری از شهری آرمانی ـ که در آن تمامی ایده آلهای آن مکتب به ظهور می رسند ـ کوشیده اند. شهر آرمانی در فرهنگ غربی اتوپیا نام دارد. با وجود اختلاف اندک در ظاهر این شهرهای آرمانی، ساختار اصلی تمامی آنها مبتنی بر مدینۀ آرمانی افلاطون می باشد [1، ص 20]. دیدگاه تمامی خلق کنندگان اینگونه آرمان شهرها، تقریباً بدون استثنا، به دنبال آفریدن فضایی است که در آن از بندها و محدودیتهای زمانی و مکانی خبری نیست. موضوعاتی با عنوان ماوراءالطبیعه و یا مبداءالطبیعه وجود ندارد، در این گونه شهرها انسانها نمی میرند، و بدون ترس از مرگ، بیماری و یا هر حادثۀ ناخوشایند دیگری، می توانند با پرداختن به کامجویی، تا بی نهایت زمان از زندگی خویش لذت ببرند. پنجره ای به شهر خدا در نهانخانه دل هست مثالی ممتاز قصه شهر خداوند به رسم ایجاز خشت خشتش همه در قبله حق سر به سجود ذاکر حضرت محبوب به نطق و آواز پای هر سرو بقا نهر حقیقت جاری خانه پر نور و صفا صحن حیاتش دلباز واعظ مسجد شهر است امامی عاشق پیر صاحبنظری دیده خدا از آغاز از در و روزن آن بوی محبت آید مهربانی و مروت شده یار و همساز گشته گل واسطه عشق خدا با انسان خارها کرده رهِ خانه دل فرش انداز رخت بر بسته از این میکده حرف من و تو نابِ صهبای همه حرف گل است و گلناز آسمان گشته مزین همه با لشگر نور حافظان حرم حق زِ جنودِ هماز نام ایثار در این شهر بلند است و عزیز درسِ هر مدرسه کوشش به رهِ بی انباز رنگ ها رنگ ندارد به بر رنگ خدا صبغه الله شده رنگِ قلوبِ همراز نقل هر خانه خدا باشد و حرف انسان بر لب پیر و جوان قصه و شعرِ پرواز بنده حضرت حقند حریفانِ قدر ندهد رخصت اگر، کس نکند خود ابراز شهر توحید مرا خیل ملک کارگرند انبیائش همه بنا و خدایش مهر از آرزوئیست به دل مانده شهادت ما را هست آوای خموش دل مردی جانباز
شهر خداوند تصویری از ساختار معنایی آرمان شهر اسلامی
1ـ مقدمه
خواجۀ والا مقدار، نصیرالدین طوسی ـ که رحمت خداوند بر او باد ـ در خصوص معرفی بنی نوع انسان و چگونگی ساختار زندگانی اجتماعی ایشان می فرماید:
«چون اشخاص نوع انسان در بقای «شخص» و «نوع» به یکدیگر محتاجند و وصول ایشان به «کمال» بی بقا ممتنع، پس در وصول به کمال محتاج به یکدیگر باشند و چون چنین بود «کمال» و «تمام» هر شخصی به دیگر اشخاص نوع او منوط بود. پس بر او واجب بود که «معاشرت و مخالطت ابنای» خود کند بر وجه «تعاون». والاّ از قاعدۀ عدالت منحرف گشته باشد و به سمت «جور» متصف شد».
بنابراین همانطور که در بیان خواجه مشخص است، حقیقت شهر همان حقیقت «انسان» در صورت تمام و کمال خود یعنی اجتماع بنی نوع بشر بر وجه تعاون و عدل بوده، و منظور از شهر خدا در این گفتار همان اجتماع انسانهای صالح بر فرش زمین است که هدف محبوب برترین از آفرینش معشوق یگانۀ خویش، یعنی انسان کامل، در قالب تمام آن می باشد.
ساختار این مقاله به گونه ای تقریبا متفاوت از دیگران تعریف گردیده است. به گونه ای که در صفحۀ آغازین آورده شد، نخست خلاصۀ مقاله، در قالب سروده ای از حقیر، جوهرۀ معنایی «شهر خداوند» این شهر تمثیلی را، در قالب ابیاتی چند بیان می دارد و همانطور که روشن است هر یک از ابیات از جهتی خاص و مختلف از جهات دیگر پنجره ای به حقیقت واحد این شهر معنایی می گشاید. گوناگونی معنای مطروحه در ابیات به نوعی بیان همان موضوع غالب بر اغلب زمینه های هنر اسلامی یعنی وحدت در کثرت است.
در ادامه سعی شده، تا در قالب شرحی بر ابیات، حقیقت مذکور در هر بیت در بیانی گسترده تر شرح گردیده و مستندات مذکور در منابع نوشتاری تفکر اسلامی نسبت به هر موضوع گفته آید. اگر چه قلم نوشتاری این بخش از مقاله نیز سعی گردیده متناسب با ساختمان شعر مذکور در مقدمه ساختاری ویژه و تمثیلی داشته باشد، لیکن، از نظر ساختمان علمی، تحقیقاتی، مطالب عنوان شده در اغلب موارد همراه با پشتوانۀ آیات و روایات مستند ارائه شده اند. به هر حال قدمی است از برادر کوچکترتان، گامی هر چند کوچک ولی تلاشی صادقانه در راستای اقتدا بر پیران راه خانۀ عشق. در اشتباهات برادر کوچکتر خود را بر طریق هدایت راه بنمایید و کاستیها را بر سبیل کرامت دیده فرو پوشید، که حق خود فرموده:
«لا یکلف الله نفسا الا وسعها»
2ـ شرح بر ابیات
در نهانخانه دل هست مثالی ممتاز قصۀ شهر خداوند به رسم ایجاز
1. در این بیت «دل» به عنوان «نهانخانه» یا مکانی معرفی شده که در آن ودیعتهای خداوند بر آدمی، در قالب رازهایی سر به مهر نگاهداری می گردند و تا ارادۀ خودآگاه انسان بر گشودن آنها تعلق نگیرد، فاش و آشکار نمی شوند؛ یا به عبارت روشنتر از عالم معنی به عالم صور منتقل شده و صورت این جهانی به خود نمی گیرند. یکی از این مثالهای ملکوتی و رازهای سر به مهر که تاکنون گشوده نشده و به علت عدم خواست یا تعلق اراده انسان در صورت جهانیش در عالم ماده متحقق نگردیده مثال مدینۀ فاضله اسلامی یا همان شهر خداوند است که مانند دیگر اسرار همچنان در ساختار مثالی، معنایی یا ایجازیش باقی مانده است. شهری که مطابق با بیت آخرین از این مجموعه، طراح و معمار آن حضرت حق جلّ و علی، بر پای دارندگان و سازندگان آن تمامی رسولان و پیام آوران حضرتش از آدم تا خاتم علیهم السلام، و کارگران و کارگزاران آن خیل ملایک می باشند.
خخشت خشتش همه دل، قبلۀ حق سر به سجود ذاکر حضرت محبوب، به نطق و آواز
2. در این شهر توحیدی و در منظر نظر عارفانه ساکنان روشن ضمیر آن همه چیز زنده است و از آن حی سرمد زندگی می گیرد، حتی خشت و سنگ و گل و گیاه زنده اند، و به مصداق آیۀ شریفۀ قرآن کریم ، دل قبله حق دارند و نه تنها در نظام تکوین تسبیح و تقدیس حق می گویند؛ بلکه (مطابق نظر اکثر مفسرین، از جمله علامۀ فقید سید محمد حسین طباطبایی در تفسیر شریف المیزان و پیر روشن ضمیر محله انقلاب اسلامی، حضرت امام خمینی (ره)، در تفسیر عارفانۀ خود از سورۀ مبارکه حمد) از طریق نطق و کلام نیز به ذکر و تسبیح آن خوب مطلق، مشغولند. مولانا بیان این حقیقت را در کلام روشن خویش این گونه می آورد که:
جمله ذرات عالم در نهان با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم با شما نامحرمان ما خامشیم
چون شما سوی جمادی می روید محرم جان جمادان کی شوید
از جمادی در جهان جان روید غلغل اجزای عالم بشنوید
فاش تسبیح جمادات آیدت وسوسه تأولیها بربایدت
چون ز حس بیرون نیامد آدمی باشد از تصویر غیبی اعجمی
عالم عالم جان است، حضور حضور خداوند و جلوه جلوه جمال اوست، هر نقش تار، زلفی از گیسوی محبوب است که دل می رباید و هر رنگ، کمندی از اوست که گرفتار می کند. مردم شهر زندگی همه چیز را زنده می دانند، حتی خشت و گل و گیاه را با ایشان حشر و نشر دارند، در خلوتی عاشقانه با ایشان می نشینند، راز دل می گویند و سخن دل می شنوند، و در گذران راه وصال، اقتدا بر داود (ع) یکدل و یکزبان، در حضور حضرت محبوب بر سجاده عشق ایستاده و جمال بی مثال او را حمد می گویند. با ایشان زندگی می کنند، ایشان را حافظان حریم دوست و بندگان حلقه در گوش و کارگزاران دستگاه پادشاهی حضرت حکیم قدیر می شمارند و برای ایشان در حساب و تدبیر زندگی نقش متقّن و مؤثر قائلند.
پای هر سرو بقا نهر حقیقت جاری خانه پر نور و صفا صحن حیاتش دلباز
3. همه چیز از آب زنده است. آب کلید نزدیکی، دلیل راه و زبان مناجات مؤمن حقیقت طلب، با حق است. آب نماد حقیقت حق در عالم ماده و مثل رحمت زندگی بخش حضرت حیّ سرمد است. صادق آل محمد ـ که درود خداوند بر او باد ـ می فرماید که مثال مؤمن خالص، مثال اب است و عرش خداوند نیز بر آب قرار دارد.
سرو نماد جاودانگی است و انسان کامل زندگی جاوید دارد، در شهر خداوند انسانها جاودانه اند، و زلال حقیقت در شهر جاودانگی بر گرد حیات جاوید طواف کرده، سیراب می کند و زندگی می بخشد. آن هم حیات طیبه، پاک و دور از هر آلایش و خباثت.
در شهر خداوند امام راه، آب است. چراغ راه آب است. اصلاً راه، راه آب است، و آیینه دار طلعت محبوب نیز آب است. قلب صحن هر خانه ای آب است، آب باصفاست، و چون قلب باصفا باشد خانه مهد صف و یکرنگی است، و چون آرامش قلب، آب است، خانه مهد آرامش است و چون دل آب همیشه برای ورود حقیقت باز و گشاده است، صحن خانه اهل دل نیز همچون خداوندگار آن که دلبازی را از آب آموخته است، دلباز و گشاده است. آب آیینه نور است، که خود نور است و صحن خانۀ ایمان همچون دل ساکنانش غرق در نور ایمان است و در شعاع نور ایمان همه چیز در آن خانه روشن است.
واعظ مسجد شهر است امامی عاشق پیر صاحبنظری دیده خدا از آغاز
4. مراد از «واعظ مسجد شهر» در شهر خدا همان قطب هادی و قلب زندگی بخش شهر، یعنی انسان کامل، است. انسانی که در راه عشق و فنای فی الله به امامت رسیده است. هر مسیری در این شهر مسیر خانۀ محبوب و توشه راه سوز عاشق و غمزۀ معشوق است، اصولاً این اشاره های پنهانی معشوق است که سمت و سوی هر حرکت و رنگ و بوی هر فعلی را در زندگی مردم شهر، نقش می زند.
در کتاب روشن و روشنگر خداوند آمده است که:
برای هر چیزی (یا به تعبیر ذی وجودی) هدف، راه یا پیشوایی است که آن چیز را در جهت رسیدن و نیل به کمال مقدر (آن در مجموعه جهان آفرینش) هدایت و راهبری می کند.
شهر پاک نیز هدفی به عنوان کمال و راهی به آن سو دارد، و پیشوایی برای رسیدن به کمال دارد. هدفی از جنس خود، پیشوایی از تبار خویش و راهی که با رهرو آشناست. شهر خدا «شهر انسان» است و قبله و هدف «شهر انسان» انسان کامل است. در دعای ندبه در خطاب به امام جمعه انسانها می خوانیم: کجاست آن وجه زیبای خداوند که قبلۀ جان عاشقان و سمت و سوی نگاه دوستدارانش متوجه اوست.
شهر خدا «شهر انسان» است و پیشوای «شهر انسان» انسان کامل است. در زیارت جامعۀ کبیره در خطاب به ائمه شیعه که درود خداوند بر ایشان باد... می خوانیم: گواهی می دهم به آنکه شمایید آن پیشوایان راهبر که خود راه یافته و (بنا بر اراده حضرت حق) از هر خطا و اشتباه به دور و محفوظید... نمونه های کامل انسانیت بر خلق خدایید، و نشانه هایی روشن بر راه بندگان به سوی حضرت دوست و روندگان طریق محبوب، و مشعلهای روشن هدایت در شهرها و سرزمینهای اویید. شهر خداوند «شهر انسان» است و راه انسان در «شهر انسان» باز انسان کامل است. واژه «امام» در این بیت از شعر نیز در بیان قرآن کریم تحقیقاً مترادف با واژۀ «وجه» در آیۀ کریمه فوق بوده و به معنی «مقتدا»، «پیشوا» یا حتی راه وسیع و روشن آمده است.
«پیر» در ادبیات عرفانی ما به معنی امام و پیشوایی خبره و روشن ضمیری که راه خانۀ محبوب را خوب می شناسد و مشکلات طریق را نیک می داند و برای هر دردی درمانی را در آستین غیبی خویش پنهان دارد و منظور نظر «از پیر صاحبنظری که خدا را از آغاز دیده است» کنایه ای لطیف به «عهد الست» است که خداوند در آن حقیقت انسان را بر جوهرۀ نفس الهیش گواه گرفت و انسان بر بندگی خویش و الوهیت و ربانیت حضرت حق نسبت به نفس و جان خویشتن گواهی داد، والبته انسان کامل همواره بر این عهد قدسی خویش، شاهدی صادق و عامل است.
از در و روزن آن بوی محبت آید مهربانی و مروت شده یار و همساز
5. حکم در شهر خداوند حکم محبت است، و حکمران نیز در این شهر کسی جز محبت نیست. قانون در شهر خداوند قانون محبت است و قانونگذار در شهر خداوند خود محبت است، سمت و سوی هر راهی را محبت تعیین می کند. هر صورتی را محبت صورتگری می کند. کلمات و حتی آهنگ کلمات هر یک صورتی متفاوت از حقیقت واحد محبتند. زبان جز سخن محبت نمی گوید و گوش جز سخن محبت بر هر چه غیر محبت بسته است، و دیده جز بر جمال محبوب دیده باز نمی کند. پس چون نیک بنگری محبت از هر در و روزنی بلند است.
از صادق آل محمد (ص) روایت است که: محبت خدا چون نوری است که چون بر دل انسان عابد بتابد (آن را روشن به نور خویش می کند و جایی برای غیر نمی گذارد (و آن را از تمامی هر آنچه غیر اوست خالی می سازد). به طوری که در شهر دل بر هر چه و هر که بنگری خدا بینی). (محبت خدا نور است) و هر آنچه جز اوست ظلمت است و تاریکی، [7، صص 582 ـ 583) و نور را با ظلمت و تاریکی کاری نیست جز آنکه او را بسوزاند و از میان بردارد و حضرت دوست ملایکه را بر محبت خویش فخر می فروشد، و شهرها و سرزمینها را به خاطر وجود و برکت و بزرگی مقام ایشان آبادان می سازد، و به احترام ایشان بر بندگان دیگر خویش رحمت می کند [7، صص 582 ـ 583]، و رسول خداوند (ص) فرموده است: هرگاه محبت بنده ای بر خداوند قرار گیرد پس محبت او را بر قلوب دوستان و برگزیدگان خویش نیز وارد سازد تا ایشان نیز او را دوست بدارند [7، ص 584] و نیز حضرت صادق (ع) می فرماید: و چون کسی در راه خدا کسی را و چیزی را دوست بدارد چنان است که خدا را دوست داشته و البته خود نیز محبوب خداست [7، ص 585].
رسول خدا محمد مصطفی، ـ که درود خداوند بر او باد ـ نیز گفته است بهترین مردمان پس از پیامبران دوستان خدا هستند و آن کسانیکه بندگان خدا را بخاطر انتسابشان به حضرتش دوست می دارند. [7، ص 586].
مروت، بر گرفته از «مرء» به معنای مردی است و آن عبارت است از جوانمردی، بزرگواری، انصاف و عیاری. مؤلف محترم غیاث اللغه در معنای «مروت» می نویسد «مروت آن بود که نفس را رغبتی صادق بود به تجلی بر نیت افادت و ذبل مالابد و یا افزون بر آن [9، ص 18295] مروت مرد را، در کلام علی (ع)، میزانی است بر صداقت و راستی او در ایمانش به خداوند تغافل از گناه یا لغزشهای دیگران نیز در کلام مولا علی (ع) و بعضی لغت نامه های عرب چون نفایس الفنون و حکمت مدنی به معنی مروت آمده است. [8، ص 18295]، [10، ص 1945].
در شهر خداوند محبت و مروت دو یار همدل و همسازند، و هر دو در طی طریق خانه محبوب همسفری متحد و اگر در شهر خداوند خصمی گردن برفرازد نسیم حیاتبخش مدارا در کمال محبت و مروت، گردن فرازی از او ببرد و بر قامتش رنگ بندگان حضرت کبریا ـ که رنگ فروتنی و بندگی حضرت محبوب و همان رنگ محبت است ـ بزند که حافظ علیه الرحمه نیز گفته است: با دوستان مروت با دشمنان مدارا.
گشته گل، واسطۀ عشق خدا با انسان خارها کرده ره خانه دل فرش انداز
6. مثل اعلی از آن خداست و ما را زهره کجا باشد که به تمثیل جمال بی مثال حضرتش بنشینیم ولی شاید بر سبیل جهل بتوان دل خوش داشت و گفت که یکی از مناسبترین نمادهای زمینی در معرفی بعضی از نامهای نیکوی حضرت باری چون جمال و لطافت و عدل و قدر و نظم و ... گل است، البته آن گلی که خار دارد. چون همه گلها که خار ندارند. گل می تواند نشانۀ لطیفی بر راه خانه بی نشان باشد، بوی او را می دهد، می توان نشانۀ «لطیف» را از لطافت گل سراغ گرفت، قامت دل آرای حسن او را در آیینۀ جمال گل می توان شهود، و جلال آن عادل قادر ناظم را در ساختار عدل و قدر و نظم آن جستجو کرد.
اگرچه حضرت باری در قرآن کریم، خود را قالب در نور، تمثیل نموده است. هر چند نور نیز زیباست و شاید زیباترین باشد، اگر چه نور نیز لطیف است، و شاید لطیفترین باشد. حتی حق آن است که اصولاً نور تعریف کنندۀ قدر و عدل و نظم است. لیکن نور خار ندارد و گل خار دارد. راه کعبه نیز خار دارد، و هر کس خانه دوست را اداره کند، باید که از سرزنشهای خار نهراسد. هر کس گل را بخواهد باید رنجش گزیدن خارهایش را نیز به جان بخرد. از قدیم نیز گفته اند که: هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند.
شریفترین آفریدگان آن حبیب یگانه خداوند، محمد مصطفی (ص) می فرماید: هر که را قدر و منزلش در نزد پروردگار بالاتر است و مقام و مرتبه اش رفیع تر بلاهای بیشتری او را می رسند و حسین پسر فاطمه، آن سید جوانان اهل بهشت را مصیبتی می رسد که در تمامی تاریخ آفرینش و در جای جای هستی، از ملک گرفته تا ملکوت، و از عرش تا فرش بر کسی نرفته است چرا که یار اراده کرده است تا محبوب خویش را در زینت خون ملاقات کند. علی (ع) آن صراط اقوام حق نیز مصیبتها و رنجهای دنیا را بر انسان، خواست محبوب می داند.
در شهر خدا هر راهی را که اراده کنی، همان راه خانۀ محبوب است که حق خود فرموده اینما تولوا فثم وجه الله و راه خانۀ محبوب را فرش گران مقدار رنج است و بلا و زحمت، و هرچه از دوست رسد البته نیکوست. در این شهر، عاشقان کوی دوست نه تنها از سختی ها باک ندارند، نه تنها از رنجها و مشقتها ـ که تبع ذاتی هر عمل حق است ـ نمی هراسند، بلکه هر دلداده ای می کوشد تا از میان هزار راه خانۀ حضرت محبوب راهی را برگزیند که رنج و سختی آن بیشترین است، که دیدگان منتظرش در پشت پنجره ای که بر این راه مشرف است به انتظار نشسته است، و از قدیم نیز همین را گفته اند که: البلاء للولاء. راستی شاید صراط حق را هم که از تیغ برنده تر گفته اند به خاطر آن است که به کوی محبوب منتهی می گردد.
رخت بربسته از این میکده حرف من و تو ناب صهبای همه حرف گل است و گلناز
7. بنای آسمانی بر مبنای عشق است، آفرینش زمین و گسترش آن به خاطر عشق و فرش انداز عشق است، اگر ماه می تابد بر فراز آسمان عشق می تابد و اگر خورشید می سوزد در عشق می سوزد و اگر می درخشد می کوشد تا فضای شهر عشق را بهجتی دیگر بخشد، اگر فلک می گردد، بر گرد یار می گردد و اگر کشتی سعادت انسان به سر منزل مقصود می رسد بر گردۀ عشق سوار است، آن هم چه عشقی؟ عشق که؟ و عشق به که؟
عاشق کیست؟ حضرت دوست. و معشوق؟ بنده محبوب اوست.
و عشق یعنی آتشی که در قلب واقع شود و محبوب را بسوزاند. عشق دریای بلا و جنون الهی و قیام قلب است با معشوق و بلاواسطه ... عشق مهمترین رکن طریقت است و این مقام را تنها انسان کامل ـ که مراتب ترقی و تکامل را پیموده است ـ درک می کند. عاشق در مرحلۀ کمال عشق، از خود بیگانه و ناآگاه می شود و از زمان و مکان فارغ، و از فراق محبوب می سوزد و می سازد. عرفا را عقیده بر آن است که حتی آفرینش جهان هستی و حرکت و گردش افلاک به واسطه و بر محور عشق است. «سلطان عشق خواست که خیمه بر صحرا زند، در خزانۀ عشق بگشود، گنج عشق بر عالم پاشید، ور نه عالم با بود و نابود خود آرمیده بود و در خلوتخانۀ شهود آسوده: کان الله و لم یکن معه شیء.
آسمان گشته مزین همه با لشگر نور حافظان حرم حق ز جنود هماز
8. نور خود روشن، و نیز روشن کننده است. نور تاریکیها را می برد و جایی برای ابهام و شک باقی نمی گذارد. نور حق است و ظاهر کنندۀ حق. آنجا که نور وجود دارد باطل سیه روی و رسوا می شود. باطل همچون سایه است، حقیقت ندارد، ذاتاً تاب ایستادگی در برابر نور را ندارد و چون نور بیاید، جایی برای او نیست. اصلاً آمدن نور یعنی رفتن سایه و شیطان باطل است، و باطل سایه ای فریبنده است که در ظاهر حق می نماید، همچون سراب.
خداوند نور است و نور آسمانها و زمین است . کتاب خدا، نور است. بر آسمان قلب مؤمن نیز خورشیدی از نور ایمان می درخشد، «نوری بر فراز نوری دیگر» . ایمان نور است و مؤمن در پیشاپیش خویش، همواره چراغی از نور دارد و ساکنان شهر نور، چو بر یکدیگر نور می پاشند، خود مصداق دیگری از نور علی نورند.
کسی از درونم دائم فریاد می زند که این آیه از کتاب نور را اینگونه تفسیر کنم، بر من ببخشایید. بر پای خویش نیستم که بر پای دل می روم:
شهر خداوند حرم خداوند است. حریم ایمان به اوست و حرم اسلام یگانه راه خانۀ خداست. حرم حافظانی دارد، حافظانی که خود از جنس نورند و البته هر چه جز این خطایی است روشن و پیام آور نور نیز خود نور است و پیام آوران نور همگی نورند و بر بالای آسمان شهر خداوند لشگریانی از نور قرار دارند. در طول تاریخ از همان آغاز که اولین نور در آسمان دنیا درخشیدن گرفت، آدم (ع) را می گویم، و تا آخر که آخرین نور و خاتم ایشان، یعنی محمد مصطفی (ع)، طلوع کرد؛ مقصد یکی بود حفاظت از حرم نور، آسمان شهر نور، شهر ایمان و شهر خداوند.
«همز» به معنای «وسوسه کردن» است، به معنی «سخن چینی» است، و هماز «شیطان» است و تیزترین سلاح شیطان و سپاهیان او، وسوسه است و سخن چینی. شیطانیان توانی جز وسوسه ندارند. و وسوسه آنجا را سزد که نور نباشد که تاریکی باشد که سایه ای ابهام آور، زوایای خانه دل را پوشانیده باشد. آنجا که نور است ابهام نیست، آنجا که نور علی نور است، تاریکی جرأت حضور ندارد. چرا که از آغازین روز افکنش بنیاد شهر نور بر زمین و تا همارۀ تاریخ، تا آن زمان که نورانیان به حرم نور علی نور وارد شوند، در آسمان شهر یکصد و بیست و چهار هزار اختر نور، یک دل و یک جهت ، و هر یک همچون شهابی ثاقب قلب شیطان و شیطانیان را هدف گرفته اند.
و به تحقیق آسمان دنیا را به زینت ستارگان آراستیم و آنها را بر راندن شیطانیان بر گماشتیم
نام ایثار در این شهر بلند است و عزیز درس هر مدرسه کوشش به ره بی انباز
9. حضرت محبوب، حق جلّ و علی، را فرمان بر عاشق صادق این است: هماره خویشتن خویش را در حضور حضرت حق شهود کنید و در طریق وصالش وسیله ای بجویید. در این راه بکوشید، خواه آسوده و سبکبار باشید و خواه در سختی و هنگامۀ مشکلات و در راه کسب رضامندی و نیل به مقام قرب، به هر طریق که باشد، تلاش کنید، خواه با ایثار مال یا قربان نمودن جان.
و نیز می فرماید: به نیکویی (وصال) نخواهید رسید مگر در راه رضای خاطر معبود و محبوب حقیقی خویش از آنچه به آنها دلبسته اید به نیازمندان ببخشایید راه بهشت، طریق ایثار است و راه کوشش در کسب رضامندی، شاهدی بی انباز و محبوب این شرط را بارها در نامه خویش آورده است و مردان خدا در شهر خداوند از بزرگ آموزگاران مدرسه عشق، می آموزند که چنین باشند. می آموزند که نه تنها مال و دارایی بلکه حتی جان مایه خویش را فقط و فقط به خاطر گلخندۀ محبوب بر مسکین و یتیم و اسیر ببخشایند، بدون هیچ چشمداشتی و یا حتی زبان شکری.
لفظ «من» تنها او را می سزد و جز او هر که بر خویشتن خویش جامۀ «من» بپوشد در سلک شیطانیانی است که بر رب مربوب خویش، استکبار نموده اند. در شهر خداوند هر که را بنگری اسمی از خداوند است، نشانی از او دارد، و در آیینه رخسار هر مخاطبی جلوه ای از جلوه های دلربای جمال او را به نظارت می نشینی. شهر خداوند بر مبنای عشق بنا شده، که خانه عشق است، خمارخانۀ عشق است، و حریفان در آن مدهوش ناب عشق.
در شراب خانۀ عشق، ساقی گلچهره چرخ می خورد و صهبای عشق پیمانه می کند و مخموران خیره بر دستهای سیمینش که چه وقت نوبت رسد و جامی دیگر از آتش سوزندۀ عشق بر ایشان حوالت دهد. در هر دوری شراب مرگ می نوشند و بر امید مرگی دیگر، تولیدی دیگر می طلبند تا باز بر سجادۀ عشق قربان شوند، زنده شوند و قربان شوند، تا همیشۀ تاریخ، تا آن سوی قیامت، تا بهشت و در بهشت و تا فنای کامل در ذات محبوب یگانۀ بهشت. در شرابخانۀ عشق قصۀ دلپذیر، قصۀ گل است و گلناز، هر نامی که برده می شود نام اوست. هر حرفی که در میانۀ میدان، رخصت وجود می یابد، حرف اوست، هر نفسی که می آید و می رود تنها به عشق شنیدن کلامی دیگر در وصف جمال و جلال اوست. راه، راهی است که او بخواهد، کار، کاری است که او اشارت کند، و مزد مقصود، مزدی است که او حوالت دهد و بالاترین مزدها گل خنده ای است که بر کنج جمال شیرین او هویدا شود.
فاطمه، آن صدیقۀ محدثه، آن علیمۀ غیر معلمه، آن مرکز و معنای خانۀ عشق، می گوید که شنیدم که ذات حضرت محبوب، ملایکه آسمان و مکان عرش خویش را چنین می گفت که:
«ای فرشتگان من و ای ساکنان آسمانهای من، به راستی که نیافریدم آسمان بنا شده را، و نیافریدم زمین گسترده را، و نیافریدم ماه تابان را، و نیافریدم مهر درخشان را، و نیافریدم فلکی را که می گردد، و نیافریدم دریایی را که می رود، و نیافریدم آن کشتی را که در جریان است مگر به خاطر محبت و عشق خویش به این پنج (انسان پاک)...
میخانه در لغت عرفان، مجلس انس عارفان و نیز قلب مرشد کامل را گویند و عطار آن را خانه عشق می داند:
روشن است از نور رویش دیدۀ بینای ما خلوت میخانۀ عشق است دائم جای ما
ایثار در فرهنگ عرفان به معنی مقدم داشتن دیگری بر خود در نعمتی به رغم دوست داشتن و نیاز وافر بر ان. عبدالرزاق کاشانی را عقیده بر آن است که ایثار را سه درجه است: درجه اول آن که خلق را در اموال و منافع بر خود برتری نهد مگر در امور حرام، و آنچه لازم است در راه اهل و عیال بذل شود؛ درجۀ دوم، برتری دادن رضای خدا بر دیگران، هر چند دشواریها در این راه تحمل کند، مانند انبیا و اولیا؛ درجه سوم، ایثار الله است، یعنی ایثار خود را بر غیر، عین ایثار خداوند داند و دریابد که او را اصولاً وجودی نیست تا چه رسد به فعل و اختیار و به کلی بداند که فعال مایشاء خداوند است و ایثار و ترک ایثار و ملک و فعل همه از آن اوست.
رنگها رنگ ندارد به بر رنگ خدا صبغه الله شده رنگ قلوب همراز
10. در شهر خداوند رنگ یگانه رنگ خداست و البته که آن نیکوترین رنگهاست، و تمامی افراد خانواده شهر آن در حضرت بندگی آن محبوب یگانه، دل خوش دارند.
رنگ در عالم ماده نشانۀ کثرت است. نشانه گوناگونی است. نشانۀ کیستی و چیستی است، نشانۀ تعلق و وابستگی به نوع و گروه خاصی است . در شهر خداوند همۀ رنگها وجودشان را از رنگ بی رنگ می گیرند و بر این اقرار دارند. گوناگونی رنگها به معنی بیگانگی ایشان از یکدیگر نیست، بلکه همۀ رنگها از یک رنگ، نشانی واحد دارند، و می توان ایشان را یکی دید، می توان یکرنگی را در تمامی ایشان مشاهده کرد. هرگز سر ستیز با یکدیگر ندارند که تمام تلاششان تجلای جمال یکدیگر است، که تمام سعیشان ظهور جمال آن رنگ یگانه است. همه می کوشند تا آیینه جمال بی مثال او باشند. از هر یک از رنگها می توان رنگ خدا را شناخت.
اگر بر محیط دایره، نیک بنگری نقطه ها بینی که در ذات خود هیچند. به خودی خود وجود ندارند. و تمام معنی و هستیشان را از ارتباط با مرکز دایره می گیرند. همچون شعاعهای نور که قایم به ذات خورشید تابانند. اگر دنبالۀ هر یک از شعاها را دنبال کنی به خورشید می رسی. اگر خورشید نباشد رنگی نمی ماند و این همه البته تنها و تنها در عالم ماده می سزد که در عالم جان، همه وحدت است و یکرنگی، همه وحدت است و یگانگی و شهر خدا شهر جانهای خداگونه است، متحد و یک شکل، آن هم به شکل خدا، اگرچه در کالبد به شمارۀ تمامی نامهای او، گوناگون باشند.
و ملای روم چه زیبا آن را صورتگری نموده آنجا که فریاد بر می آورد:
جان گرگان و سگان هر یک جداست متحد جان های شیران خداست
جمع گفتم جانهاشان من به اسم کان یکی جان صد بود نسبت به جسم
همچو آن یک نور خورشید سما صد بود نسبت به صحن خانه ها
لیک یک باشد همه انوارشان چونکه برگیری تو دیوار از میان
چون نماند خانه ها را قاعده مؤمنان مانند نفس واحده
صفی علیشاه می گوید:
وحدت ذاتش تجلی کرد و شد کثرت عیان باز پیدا زین کثیر آن واحد یکتاستی
عارفان گویند کان ذات قدیم لا به شرط که نه جزو است و نه کل اندر مثل دریاستی
بحر لاحدی برون از کم و کیف و مد و جزر نی فزون گشتی ز شیئی نی ز شیئی کاستی
بحر اول را که ذات است آن به ترتیب وجود نیست جز یک موج و آن یک حضرت اسماستی
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بر لب پیر و جوان قصه و شعر پرواز
در عالم جان همه وحدت است و یکرنگی، همه وحدت است و یگانگی و شهر خدا شهر جانهای خداگونه است، متحد و یک شکل آن هم به شکل خدا، اگرچه در کالبد به شماره تمامی نامهای او گوناگون باشند.
11. بدون شک مناسبترین کلام در این مقام کلام حضرت محبوب، حق جل و علی است که محبان خویش را در طریق عشق و در جهت رسیدن به منزگاه وصل راه می نماید:
مطیع رب مربوب خویش باشید و (راه کردار) فرستادۀ او و صاحبان امر (هدایت انسان) را پیروی کنید و (در رسیدن به) مغفرتی از پروردگارتان و بهشتی که پهنای آن به وسعت تمامی آسمانها و زمین است و (تنها و تنها) برای پرهیزگاران وعده گردیده، بشتابید [سوره آل عمران، آیه 133] و در شرح نشانیهای راه اسرار طریق را اینگونه خلاصه می کند:
الف ـ برطرف نمودن کاستیها در جامعه و جامعه نیازمندان؛
ب ـ فروخوردن خشم و گذشت از خطای خطاکاران؛
ج ـ نیکویی در قول عمل [سورۀ آل عمران، آیۀ 154].
به راستی برای عاشق بی دل هیچ سخنی محبوبتر از نامۀ محبوب نیست، در شهر خداوند رسم بر آن است که شبها در خانه ها نقل می خوانند ، آن هم نقل خداوند و نقل انسان، آن مجلای یگانۀ ذات خداوند. مردان، زنان، کودکان و جوانان هر شب بر گرد پیری، حلقۀ مریدی می زنند و گوش جان به نامۀ محبوب می دهند و مرغ روحشان را در آسمان آرزوی دیدار جمال بی مثالش به پرواز در می آورند.
شاه نعمت الله ولی، در تعریف واژۀ انسان می گوید مراد از «انسان» در کلام عرفان «انسان کامل» است و انسان کامل مجلای ذات حضرت حق است، و انسان کامل جامع ذات و صفات خداوند است، انسان کامل جمع هستی دو جهان است و انسان کامل برهان قاطع برای تمامی شکها و پاسخ سوالات و نادانسته های بشر است.
نقش می بندد جمال ذوالجلال در خیال صورت او بر کمال
جامع انسان کامل را بخوان معنی مجموع قرآن را بدان
منظور از «پرواز» همان جدا شدن روح خدایی است کامل از عالم ماده و علایق و دلبستگیهای آن است و آن را در اصطلاح عرفا مرگ یا موت اختیاری گویند که رسول گرامی اسلام نیز فرموده اند:
«در راه فنای در صفات و نامهای خداوند در نفسانیات خویش بمیرید، قبل از آنکه اجلتان فرا رسد. حضرت ختمی مرتبت (ص) بالاترین عطای پروردگار را نسبت به بندۀ مؤمن خویش، مرگ می داند. زیرا مرگ، همانطور که گفته شد، برداشتن حجاب نفس از جان مؤمن است و عارفان را هیچ عطایی و تحفه ای بدان مرتبت نرسد که راه دوست بر ایشان گشاده گردد و حجابها از رخ بی مثالش برداشته شود.
آری برای ساکنان شهر خداوند، و برای پرورش و تکامل روح خداییشان، جهان ماده و زندگانی دنیا، با لذایذ فانی و زودگذرش، بسیار حقیرتر از آن است که به خاطر آن جان را ـ که آیینه دار یگانه طلعت محبوب است ـ به غبار هزار رنگ هوای نفس مکدر سازند. هر روز، آن زمان که با بدنهای خسته از دشتستانهای کار و فعالیت به کلبه های عشق و محبت خویش بر می گردند، بازو در بازوی انس، این نغمۀ شورانگیز مرغ ملکوتی شهر خداوند را با یکدیگر سر می دهند که:
حجاب چهرۀ جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از این پرده چهره برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست روم به روضۀ رضوان که مرغ آن چمنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس که در سراچۀ ترکیب تخته بند تنم
مرغانی را می مانند که از خانه عشق به پرواز در آمده اند تا در زمین زندگی فرود آیند، برای مدت کوتاه آشیانه ای در خور سازند، نه کم و نه بیش، به آن اندازه که در آن تخمی بگذارند، و به آن کیفیت که بتوانند در بارور ساختن آن کوششی درخور داشته و لذا شهود تولدی را تجربه کنند، و تنها به آن استقامت و پایداری که در تربیت و مسئولیت، آموختن درس پرواز را بر عهده دیگری گذارند و در تمامی این ایام، در حالی که زنده کردن شوق پرواز زیبایی جمال محبوب را در قالب قصه ای شیرین در گوش نورسیدگان زمزمه می کنند، دل در گروه مقصد دارند که چه وقت نوبت در رسد و مشتاقانه در بازگشت به سوی خانه به پرواز درآمده از زمین زندگی بکوچند. و تمامی دلخوشی شان این باشد که این خواست حضرت محبوب را با جان و دل و در کمال مطلوب به انجام رسانده اند.
بندۀ حضرت حقند حریفان قدر ندهد رخصت اگر کس نکند خود ابراز
12. بنا بر گفته شیخ مصلح الدین سعدی علیه الرحمه:
ز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده، افتادگی کن چو خاک
حریص و جهان سوز و سرکش مباش ز خاک آفریدندت، آتش مباش
چو آن سرفرازی نمود این کمی از آن دیو کردند از این آدمی
قرآن کریم نیز استکبار و برتری جویی را عمل فرعون و فرعونیان می داند:
آنگاه موسی و برادرش هارون را با نشانه ها و برهانی روشن به سوی فرعون و یارانش روانه کردیم، پس استکبار ورزیدند، و بوند ایشان گروهی برتری جویندگان. به تحقیق فرعون در زمین دعوی بزرگی کرده، برتری جویی نمود و همانا او از اسراف کنندگان است.
در شهر شیطان رسم بر گردن فرازی، شیطانیانند که تعالی می جویند و بالا می نشینند. شیطانیانند که سرکشی می کنند و در این کفرشان بر یکدیگر سبقت می گیرند. بزک کردن و خودفروشی و هرزگی عمل شیطان است. استکبار به معنی تکبر نمودن و خود را بزرگ جلوه دادن است و این خصلت ویژۀ شیطان و شیطانیان است که شیطان از مقام قرب رانده شد، مگر به واسطۀ استکبار خویش و حافظ شیرین سخن، کلام حق جل و علی را برخود چنین یادآور می گردد که:
حافظ افتادگی از دست مده ز آنکه حسود عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد
در شهر خداوند فروتنی و افتادگی خصلت پسندیده بندگان محبوب رحمان است که آخر راه و کمال مطلوب همان بندگی در طریق عشق و فروتنی در حضور حضرت عشق است. صورت آیینه سیرت است. که از کوزه همان برون تراود که در او است در شهر خداوند هم اگر بنگری صورتها به پیروی سیرتها افتادگی را شیوۀ خویش ساخته اند. سادگی و فروتنی اصل بنیادین در صورتگری چهرۀ شهر خداوند است. ایشان اگر در کاری بر یکدیگر پیشی می جویند کاری است خیر، و کار خیر همان فرمان محبوب خیر است که خود نیز نام خیر بر خود برگزیده است و همانا او برتری جویندگان را دوست ندارد و این صائب تبریزی است که از پنجرۀ شعر خویش این کلام ربانی را با زیبایی تمام به تصویر می کشد:
در شاهراه عشق ز افتادگی مترس کز پا فتادن تو به منزل رسیدن است
بنده ای از بندگان حکیم نیز بر فرزند خویش طریق را چنین می نماید که:
ای پسرم ... چهره بر مردمان دژم مساز و بر ایشان بر سبیل اهان و تحقیر منگر، و در زمین راه و طریقی فروتنانه در پیش گیر که او هر تکبرکنندۀ فخر فروش را دوست ندارد.
شهر توحید مرا خیل ملک کارگرند انبیایش همه بنا و خدایش مهراز
کتاب توحید، شهر توحید را چنین شرح می کند:
برای هر گروه از شما انسانها راهی (روشن و روشنگر از نور هدایت) و نهری (زندگی بخش از زلال حقیقت) قرار دادیم، و اگر خداوند می خواست تمامی شما انسانها را مردمی واحد قرار می داد. لیکن (این گوناگونی را هدفی است و آن اینکه) شما را در آنچه داده شده اید، بیازماید. پس در انجام کارهای نیک و خیر بر یکدیگر پیشی جویید. پس بازگشت همگی شما به سوی خداوند است. پس شما را نسبت به (یگانگی حقیقت و وحدت راههای گوناگون هدایت و) و آنچه در آن اختلاف می کردید، خبر خواهم داد.
همانگونه که در کتابنامه توحید آمده است شهر توحید مرا محله هایی است و در قلب هر محله راهی. راههایی همگی روشن و گشاده و خوانا، پاک از هر رجس و پلیدی، و به دور از هر ابهام و گیجی، راههایی که در ادامۀ هر یک، ستونهایی از نور ایستاده و روندگان راه را ره می نمایند. راههایی که همگی از شاه راه یگانۀ هدایت، منشاء می گیرند و در نهایت باز به آن منتهی می گردند. در میانۀ هر راه، نهری جاری است و البته با قالبی و اندازه ای متفاوت از دیگران و متناسب با اندازه های ویژه آن محله و آن راه. تمامی این نهرها را مادری مشترک است. در تمامی ایشان زلالی واحد جاریست، جاری حقیقت، زلالی که خود پاک است و پاک کننده، خود زنده است و زندگی بخش.
همانطور که از آغاز کلام و در شرح هر بیت به گونه ای متفاوت از دیگر ابیات آمده است مراد از «شهر خداوند» «شهر انسان» است. معمار این شهر خداوند است، صورتگری که صورت و سیرت شهر را بر نیکوترین وجه نقش زده و هر یک از محلات شهر در حقیقت همان مردم هر برهه از تاریخ انسان. گفته بودیم که راه انسان در «شهر انسان» انسان کامل است. و مراد از هر راه در ساختار مثالی ارائه شده در فوق، رسولی از رسولان خداوند است که همچون بنایی کار ساختمان محله ای از شهر را بر صیغه و طرح ارائه شده از سوی معمار حکیم، دنبال می کند و مراد از ستونهای نور اولیا و اوصیاست که هر یک بخشی از راه را در هر محله، روشنگری می نماید.
در زیارت جامعه کبیره در خطاب به ائمه شیعه (که درود خداوند بر ایشان باد) می خوانیم: گواهی می دهم به آن که شمایید آن پیشوایان راهبر که خود راه یافته و (بنابر ارادۀ حضرت حق) از هر خطا و اشتباه به دور و محفوظند... شمایید نمونه های کامل انسانیت بر خلق خدا، و شمایید نشانه هایی روشن بر راه بندگان به سوی حضرت دوست و روندگان طریق محبوب، و مشعلهای نور و هدایت در شهرها و سرزمینهای او هستند.
نهر در این بیان همان صورتی از حقیقت واحد دین خداوند است که با جوهری واحد، در ظرف ویژه دانش و معرفت هر محله (که مردمان هر قوم باشند) قالبی متفاوت می یابد لیکن آن حقیقت واحد، گذشتن از نفس و هواهای متعدد و رنگارنگ نفس و تسلیم بودن در برابر معبود واحد است.
و ملایک کارگزاران حضرت حقند که تمامی امور مربوط به ساختمان شهر انسان را تا کمال آن بر عهده دارند.
آرزویی است به دل مانده شهادت ما را هست آوای خموش دل مردی جانباز

منابع
1. آوینی سید مرتضی؛ توسعه و مبانی تمدن غرب.
2. colins cobuild english language, colins, london: 1987.
3. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، پاساژ حاج نائب.
4. طوسی، خواجه نصیرالدین؛ اخلاق ناصری؛ تهران؛ بی تا؛ پاساژ حاج نائب.
5. قرآن کریم؛ ترجمۀ الهی قمشه ای، تهران: انتشارات جاویدان؛ 1368.
6. مولوی بلخی، محمد؛ مثنوی معنوی؛ تهران: انتشارات دارالکتابه میرخانی؛ دفتر سوم.
7. امام صادق (ع)؛ مصباح الشریعه؛ تالیف گیلانی؛ عبدالرزاق؛ چاپ اول؛ تهران: پیام حق؛ 1377.
8. قمی، شیخ عباس؛ مفاتیح الجنان؛ تهران: امیرکبیر؛ 1376.
9. دهخدا، علی اکبر؛ لغت نامه؛ ج 14؛ دانشگاه تهران: چاپ اول؛ 1373.
10. معادیخواه، عبدالمجید؛ فرهنگ آفتاب؛ ده مجلد؛ تهران: انتشارات ذره؛ 1373.
11. حافظ، شمس الدین محمد؛ دیوان اشعار؛ تهران؛ ققنوس؛ 1377.
12. سجادی، سید جعفر؛ فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی؛ چاپ 5؛ تهران: طهوری؛ 1379.
13. معصوم، علیشاه، طرائق الحقایق؛
14. جامی؛ نفحات الانس؛ انتشارات طریقت؛ تهران: بی تا.
15. نسفی، عزیزالدین؛ انسان کامل؛ تهران.
16. کاشانی، عبدالرزاق؛ شرح منازل السائرین.
17. صفی علیشاه؛ دیوان اشعار؛ تهران: پاساژ حاج نائب، بی تا.
18. شاه نعمت الله ولی؛ دیوان اشعار؛ تهران: بی تا.
19. سعدی، شیخ مصلح الدین؛ بوستان؛ تهران: همراه؛ 1379.
20. بندر ریگی، محمد؛ المنجده؛ دو مجلد؛ ایران: تهران: 1377.
http://ayandehroshan.ir/vdcht6nzd23nm.ft2.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما