تاریخ انتشارچهارشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۴۰
کد مطلب : ۱۵۶
۰
plusresetminus
سينمای هاليود ومهدويت قسمت اول
فيلمسازان آمريكايى مهدويت را نشانه گرفته‏اند
به يك عبارت جهان امروز جهان تصوير است و عمده‏ترين مصداق اين تصوير سينماست. پستمن‏ در كتاب «زندگى در عيش، مردن در خوشى» خود سه دوره را يا سه سپهر را اصطلاحا براى انتقال معلومات ذكر مى‏كند.

دوره اول دوره انتقال معلومات به وسيله زبان بود. پدر مى‏گفت فرزند حفظ مى‏كرد، دوره دوم دوره مكتوب بود و كتاب حافظ و حامل معنا براى نسل بعدى شد.

ايشان سومين دوره را دوره تصوير مى‏داند كه تصوير سينمايى و تلويزيونى جاى دو موج قبلى نشسته است.

البته تحليل ايشان اين است كه اين تصويرها به ‏صورت خاص دارد ساخته مى‏شود و به جهان ارائه مى‏شود، ما در قلمرو افزايش دامنه جهل انسان قرار داريم تا علمش.

تحليلى كه پستمن ارائه مى‏دهد تحليل درستى است و اين تقسيم‏بندى نسبت ‏به سه دوره انتقال معلومات واقعيت قضيه اين است كه ما داريم در عصر تصوير و عصر سينما زندگى مى‏كنيم و عنوانى كه تحت عنوان دنياى information, anformatic يا اطلاعات و انفجار اطلاعات داريد عصاره‏اش تصوير است، يعنى از يك طرف ما الان در عصر اطلاعات زندگى مى‏كنيم كه اين اطلاعات جذابترين، مؤثرترين، كارآمدترين و ماندگارترين شيوه ابراز آن تصوير است.

البته فقط اين نيست كه حالا قدرتها دارند از اين عنصر بالاترين استفاده را مى‏كنند. ذهنيت مخاطبها هم، چنين قدرت و جايگاه پذيرشى را دارد.

ما در شبانه‏روز بين 78 تا 79% اطلاعات دريافتى روزانه را از چشممان بدست مى‏آوريم و بقيه حواس درصد بعدى را به‏ خود اختصاص مى‏دهند.

درعين حال اگر به سيستم دريافتى انسان نگاه كنيد مى‏بينيد كه نيمكره راست مغز مربوط به علوم حضورى و شهودى به ‏صورت تصوير است.

طبق تحقيقاتى كه طى 10،15 سال گذشته صورت گرفته، انسان با نيمكره راست مغزش با اطلاعات برخورد شهودى مى‏كند يعنى در آنجا ماندگار است و بزرگترين و عميق‏ترين تاثيرات را روى شخصيت انسان مى‏گذارد.

مجموعه اين قضايا كه من به ‏صورت مختصر خدمت‏شما عزيزان ذكر كردم معنايى را مى‏سازد كه تصوير را كارآمدترين عامل نه‏تنها براى انتقال معلومات، بلكه تاثيرگذارى روى شخصيت و روان افراد قرار مى‏دهد. اين مقدمه به ‏نحوى بيانگر جايگاه تصوير و سينماست.

ببينيد! غرب در ذات تكنولوژيكى خودش تفوق طلب است. يعنى ما بحثى داريم در فلسفه علم كه علم وقتى مجتمع شد فى‏حد نفسه قدرت را به‏دنبال مى‏آورد.

برگرديم به‏همان كلامى كه «فرانسيس بيكن»‏ در ابتداى رنسانس گفته كه «هدف نهايى علم قدرت است» در چنين فضايى غرب براى اعمال اين قدرت و كسب مطامع بيشتر از تصوير دارد بهترين استفاده را مى‏كند.

هاليوود به‏عنوان مركز فيلمسازى آمريكا، كه در سال 700 فيلم توليد مى‏كند و سالانه 15، 16ميليارد دلار سود خالص دارد و نزديك به 78% سينماها و تلويزيونهاى جهان از آن تغذيه مى‏شوند.

شما كلمات را كه كنار هم قرار بدهيد به ‏صورت بسيار وسيعى نشان مى‏دهد كه ما با چه قدرت و تاثير و برنامه‏ريزى عظيمى از آن طرف روبه‏رو هستيم.

واقعيت مساله اين است كه غرب به اهميت، قدرت و تاكتيك تصوير پى برده است و از آن در قالب سينما دارد استفاده مى‏كند.

ما در غرب فيلم خنثى نداريم، يعنى از اين 600، 700 فيلمى كه در سال توليد مى‏كند 30، 40 فيلم است كه در سطح جهان مطرح مى‏شوند، البته آنها را هم خودشان مطرح مى‏كنند با اسكارهايى كه مى‏دهند و بعضا هم به ‏دليل جذابيتهاى عامه‏اى كه دارند در سطح جهان مطرح مى‏شوند و واقعا فرهنگسازى مى‏كنند. مانند جريانى كه «تايتانيك» با دو ميليارد بيننده در سطح جهان ايجاد كرد.

اين نكات را به ‏صورت پراكنده دارم عرض مى‏كنم چون درهر بعدش يك معناى عظيمى وجود دارد، مى‏خواهم با اين دلايل نشان بدهم كه غرب به‏قدرت عظيم سينما پى برده است.

به‏همين دليل الان مهمترين كارى كه مى‏كند اين است كه مبانى نظرى خودش را كه محصول ايده‏ها و اهدافش است‏ به زبان تصوير ترجمه مى‏كند.

يعنى من بزرگترين ويژگى غرب را ترجمه معنا به تصوير مى‏دانم. چون روانشناسى مدرن بيانگر اين است كه تاثيرى كه تصوير دارد هيچ كلامى ندارد و بحثى در روانشناسى داريم كه هر تصوير معادل هزار كلمه است.

كار ديگر تصوير و سينما تواما درگير كردن احساسات و ادراك است. سخنورها ادراك را مخاطب قرار مى‏دهند و فيلمهاى بى‏محتوا احساس را و فيلمهاى هدفمند ادراك و احساس را با هم. در چنين قلمرويى احساس، جذابيت را، ادراك معناپذيرى را و جمع آنها سينما را مى‏سازد.

من معتقدم و در حقيقت واقعيتهايى جهانى و هاليوود فرهنگسازى آن بيانگر اين است كه غرب دارد از سينما حداكثر استفاده را مى‏برد، چون برايش استفاده دارد لذا جايگاه ويژه‏اى هم دارد.

با توجه به اهميت مساله فرهنگ‏سازى كه فرموديد، نكته‏اى كه معمولا در فرهنگها مطرح است مقوله‏اى به‏نام «مدينه فاضله» و يا «آرمانشهر» است و قطعا غرب هم به‏دنبال ترويج چيزى با اين عنوان است.

براى عرضه الگوى مطلوب غرب دراين زمينه سينما و رسانه‏هاى تصويرى چه نقشى را ايفا مى‏كنند؟

ما در دهه90 دو اتفاق جدى داشتيم در چارچوب همين آرمانشهرى كه غربيها تعقيب مى‏كنند: يكى كاربرد اصطلاح نظم نوين جهانى، ( New World Order ) توسط بوش و گفتند ما داريم اين را تعقيب مى‏كنيم و يكى هم نظريه پايان تاريخ فوكوياما. در نظريه پايان تاريخ فوكوياما مى‏گويد: دموكراسى ليبرال آرزوى نهايى است كه با فروپاشى رقيب سرسخت ليبرالها كه كمونيسم بود، ما داريم وارد اين فضا مى‏شويم و تاريخ دارد عملا پروسه تكاملى خودش را درحد نهايى‏اش طى مى‏كند.

اين دو مساله به‏نحوى از نيت‏سياسى غرب در Globalization جهانى شدن و در ايجاد يك فرهنگ جهانى و تحميل آن بر جهان پرده برداشت.

مى‏خواهم اين نكته را خدمتتان عرض كنم كه رسانه‏ها مهمترين و اصلى‏ترين ابزار تسلط فرهنگى غرب محسوب مى‏شوند چون اولا تصوير يك زبان بين‏المللى است. ما در زبان مشكل داريم. مثلا يك آفريقايى اگر زبان انگليسى نداند نمى‏تواند با فرهنگ غرب ارتباط برقرار كند. ولى ازطريق تصوير چرا.

اخيرا در يكى از روزنامه‏ها گزارشى خواندم با عنوان مسجد و ماهواره كه بررسى كرده بود تاثير ماهواره را در فرهنگ مراكش به‏عنوان يك كشور مسلمان، نتايجى كه گرفته بود وحشتناك بود، نسبت‏ به آن مبانى ارزشى كه ما داريم.

مى‏خواهم اين نكته را خدمتتان عرض كنم كه غرب مدينه فاضله‏اى در ذهن خودش ساخته، گرچه در خود غرب هم اين مدينه فاضله منتقدان جدى خودش را دارد مثل «آلن دومينو»، «برژينسكى‏» و «روژه گارودى» هم به‏عنوان يك مسلمان. ولى واقعيت قضيه اين است كه آن كسانى كه دارند برنامه‏ريزى مى‏كنند در اين قلمرو اينها دنبال اهداف و منافع خاص خودشان هستند و سعى مى‏كنند كه اين مدينه فاضله را فقط و فقط ازطريق تصوير به‏وجود بياورند. الان مقاله و سخنرانى جواب نمى‏دهد.

سمينارهاى تخصصى شايد روشنفكران جهان سومى را مجاب كند اما غرب يكى از اهداف اصلى‏اش جلب افكار عمومى است. در فضايى كه دموكراسى اصل مى‏شود راى عمومى قدرت‏ساز است ‏به ‏همين دليل شما بايد روى راى عمومى كار بكنيد، روى جلب آراء عمومى بايد كار كنيد، لذا او هدف جدى‏اش را جلب افكار عمومى قرار داده و فيلمها دارند در اين قلمرو آن‏كار را مى‏كنند، شما اگر به مجموعه فيلمهايى كه در اين دو دهه بويژه پس از طرح نظم نوين ساخته شده نگاه كنيد اين مساله كاملا ملموس است. اجازه بدهيد من يك مثال مصداقى مشخص بزنم.

آمريكايى‏ها فيلمى ساخته‏اند به اسم روز استقلال، .( Independence day ) اين فيلم از لحاظ جلوه‏هاى ويژه، ( Special effect ) بسيار بالاست و خيلى هم در آمريكا مطرح شد و در جهان هم روى آن خيلى تبليغ شد. چهارم ژوئيه در تقويم آمريكايى روز استقلال آنها محسوب مى‏شود. در اين فيلم يك گروه فضايى به كره زمين حمله مى‏كنند و امريكايى‏ها دفاع مى‏كنند، در نهايت در روز استقلال اينها دشمنان را دفع مى‏كنند. خيلى‏ها اين فيلم را به‏عنوان action و با جلوه‏هاى ويژه برتر گرفتند اما به پيامى كه اين فيلم داشت اصلا توجه نشد.

پيام اين بود كه آمريكا و نظام فرهنگى حاكم بر غرب تنها سيستمى است كه جهان را از خطراتى كه وجود دارد حفظ مى‏كند و اين پيام را در اكثر فيلمها ترويج و تبليغ مى‏كند، حتى در فيلمى كه اخيرا تلويزيون ما (احتمالا در ايام نوروز79) نشان داده شد كه باز هم آدم فضايى‏ها حمله مى‏كنند، آمريكايى مردم را نجات مى‏دهند.

در فيلم پيشگوئيهاى نوستر آداموس كه حتما بحثمان به آن خواهد رسيد اين امريكاست كه مقابل مسلمانها مى‏ايستد يا مثلا بازى كامپيوترى خيلى مشهور «يا مهدى‏» كه اسم اصلى‏اش Gulf inferno Persian جهنم خليج فارس است .

خليج فارس را مركز حركتهاى تروريستى جهان جلوه مى‏دهد. ما در بعد روانشناسى مى‏گوئيم اين بازى افراد را نسبت ‏به امام زمان و لفظ «يا مهدى» شرطى مى‏كند ولى وقتى باطن قضيه را نگاه مى‏كنيد مى‏بينيد پيام ديگرى هم دارد و آن اين است كه وقتى خليج فارس مركز حركتهاى تروريستى جهان مى‏شود حضور نظامى امريكا در خليج فارس توجيه مى‏شود.

غرب يكى از كارهايش اين است كه قبل از اينكه به عمليات گسترده دست‏بزند ازطريق رسانه‏ها كار خودش را توجيه مى‏كند.

شما جريان خليج فارس را ببينيد، ما يك بحث‏بسيار مهمى را درباره بحران خليج فارس داشتيم كه گفتند جنگ رسانه‏هاست، نه جنگ تسليحات. سى . ان . ان، ( CNN ) نقش بسيار جدى داشت، وقتى كه فضا دارد وارد چنين قلمرويى مى‏شود، رسانه‏ها در پياده‏كردن اهداف غرب نقش جدى دارند.

مثال ملموس ديگرى را خدمتتان عرض كنم. ما الان جنگى را در نظام جنگهاى مدرن داريم: جنگ اينترنت و الكترونيك، به‏عنوان مثال يكى دوماه پيش بود كه اسرائيليها سايت‏حزب‏الله را شكسته بودند و پرچم اسرائيل را در سايت آنها گذاشته بودند و كارى كه حزب‏اللهى‏ها كرده بودند خيلى جالب بود، آنها آمده بودند ساعتها كنگره «كنست‏» اسرائيل و مراكز حساس اسرائيل را اشغال كرده بودند، يعنى بلافاصله جواب داده بودند و پاتك كرده بودند.

لذا مى‏بينيد اصلا فضاى جنگها، برخوردها و تاثيرگذارى در جهان دارد عوض مى‏شود و من در قلمروهاى مختلف كه بررسى كرده‏ام ديده‏ام كه در اكثريت اين قلمروها تصوير است كه حرف اول را مى‏زند، همه مى‏خواهند مخاطب را جلب كنند آن هم به بهترين و جذابترين شكل كه تصوير است.

يك جمله خدمتتان عرض كنم كه عصاره بحثم و جواب كلى سؤال شما باشد كه غربيها اولا قطعا مدينه فاضله دارند، اين مدينه فاضله را دارند ذكر مى‏كنند كه همان دموكراسى ليبرال است.

وقتى تافلر در كتاب «جابجايى قدرت» خودش مى‏گويد:

«بسيارى از فرهنگها و مردم جهان تشنه اقتباس از زندگى، مد و فرهنگ غربى هستند» (كه من روى اين اصطلاح تكيه مى‏كنم) دارد به‏نحوى تبليغ مى‏كند گرچه برخوردش نقادانه است ولى بطن اين نقادى از لحاظ روانشناسى متهم است و در اصل تبليغ است.

ثانيا، بستر اين جهانى سازى و اين معنا كه جهان را تحت اين مدينه فاضله تسخير كنند رسانه‏ها هستند.

من در همين فضا يك نكته مهم ديگر را عرض كنم كه باز مصداقى است. ما در سال 2000 فيلم ديگرى داشتيم در هاليوود با عنوان ماتريكس، .( Matrix ) اين فيلم فروش و استقبال غيرمنتظره‏اى داشت.

چهار جايزه اسكار گرفت، به ‏دليل اينكه جلوه‏هاى ويژه و بهترين تدوين صدا و مواردى از اين قبيل داشت. من در دانشگاههاى كشور بحثى تحت عنوان «هويت انسان فردا» داشتم و بعد از آن نقد و نمايش ماتريكس و اخيرا اين برنامه را در دانشگاه تهران داشتيم.

نكته مهمى كه در چارچوب بحث ما از اين فيلم وجود دارد اين است كه در اين فيلم هويت انسان آينده كه به ماشين تبديل شده زير سؤال مى‏رود.

اما نجاتى كه براى فرار از اين بحران ذكر مى‏شود شهرى است‏به‏اسم Zion صهيون يعنى شما در اين فيلم پنج، شش بار كلمه صهيون را مى‏شنويد با اصطلاح لاتين آن و با چهره شهر منجى. يعنى تصويرى كه ارائه مى‏شود اين است كه فقط يكجاست كه در آنجا مى‏توانيد نجات پيدا كنيد، چه در قلمرو ماده و چه معنا و آن Zion است.

مى‏خواهم عرض كنم كه وقتى شما مى‏بينيد كه ماتريكس ساخته مى‏شود و در جهان آن را در بوق و كرنا مى‏كنند، جلوه‏هاى ويژه بسيار عظيمى درآن به‏كار مى‏رود كه واقعا حيرت‏انگيز و بسيار جالب است، اما برفراز اين معانى صهيون قرار داده مى‏شود يعنى اينكه براى غرب جا انداختن مساله مدينه فاضله مهم است و بسترش را تصوير برگزيده است.

مگر در دهه 50 ميليونها دلار در صحراها خرج ساختن فيلمهاى پرخرجى مثل «بن‏هور» و «ده فرمان موسى» نشد؟ الان اين مساله براى ما دارد كشف مى‏شود كه در آن زمان اسرائيل مشكل مشروعيت را داشت و مشكل مشروعيت را فقط تصوير حل مى‏كرد. سينماها هم پر مى‏شد، خبرى خواندم كه وقتى فيلم بن‏هور وارد ايران شد، (حالا چطور اسرائيل با رژيم تماس گرفته بود نمى‏دانم) بسرعت ترجمه شد. يعنى در تاريخ سينماى ايران فيلمى كه بسرعت و در كمترين زمان ترجمه و ديالوگهاى آن جهت ارائه آماده شد، فيلم بن‏هور بود و بعد هم ده ‏فرمان. اسرائيل قدرت تصوير را شناخت و از سيستم سينما استفاده كرد و خود را جا انداخت.

اين مثالها بحث را براى خواننده ملموس مى‏كند. من يك سخنرانى در دانشگاه شيراز داشتم، سال 77 كه بحثم مهدويت و غرب بود - بحثى كه در جاهاى مختلف دارم- در آنجا از كنفرانس سال 1984 تل‏آويو (1) پرده برداشتم و سياستهايى كه اينها داشتند و بازى كامپيوترى «يا مهدى» را به آنها نشان دادم. چند روز بعدش بخشهاى مهم سخنرانى من و تصاويرى از اين بازى در مجله دانشگاه شيراز منتشر مى‏شود و پنج، شش صفحه را به‏خود اختصاص مى‏دهد.

اين مجله در اينترنت ‏سايت داشت، حدود يكماه بعد تدوين‏كنندگان مجله رفته بودند كه مجله خودشان را ورق بزنند ديدند كه مثلا از صفحه 4 يكدفعه مى‏رود به صفحه 11، يعنى بررسيهايى كه كرده بودند ديدند كه سيستمى (كه آنها حدس مى‏زدند اسرائيل بوده) سايت را شكسته و وارد آن شده بود و اين چند صفحه را حذف كرده بود. چرا؟ چون اينترنت جهانى است. يعنى اينقدر براى آنها رسانه‏ها مهم است.

با توجه به مطرح بودن بحث آينده جهان در صحبتهاى انديشمندان مختلف غربى نظير هانتينگتون و فوكوياما و ... و مساله آرماگدون، ( Armageddon ) يا نبرد آخرالزمان، ديدگاه غرب نسبت ‏به مساله آخرالزمان چيست و چطور مى‏توان اين نظريه‏پردازى را در صحنه عمل سياسى و نظامى و فرهنگى و سينمايى ديد؟

به نكته مهمى اشاره كرديد. اگر شما به تاريخ سينما مراجعه كنيد از تقريبا 1964، 1965 (غير از مساله اسرائيل كه مربوط به دهه 50 است و به فيلم بن‏هور يازده اسكار دادند) سينما وارد مرحله جديدى مى‏شود كه اين مرحله توجيه‏كننده افزايش قدرت تسليحاتى شرق و غرب است، يعنى از آن موقع فيلمها مى‏روند سراغ بشقاب‏پرنده‏ها و موجودات فضايى مثل فيلمهاى جنگ ستارگان، ( Jour locus ) كه از همان موقع شروع شد، بعد كشف شد كه شرق و غرب كه اين فيلمها را مى‏سازند تعمد دارند.

اگر انسان نسبت ‏به يك قدرت فضايى بسيار قدرتمند ترسانده مى‏شد تلاش در جهت افزايش قدرت تسليحاتى شرق وغرب توجيه مى‏شد و توجيه هم شد.

يك دروغ اگر به حد تواتر برسد مى‏شود حقيقت. وقتى ده‏نفر هى بيايند يك دروغ را تكرار كنند، انسان از لحاظ روانى تكان مى‏خورد. فيلمهاى مختلف وقتى بينندگان را مى‏ترساندند توصيه مى‏كردند كه ما بايد اين فضا را رشد بدهيم. پس اينكه ذهن طراح غرب در جهت‏ شيوع مطلوبهاى خودش و جا انداختن آن در سطح جهان با تصوير مساله كاملا روشنى است.

چرا كه نيازى به ايجاد رابطه ندارد. تاريخ سينما و همچنين گذر زمان و پرده برداشتن اهداف پشت پرده غرب اين را روشن مى‏كند.

اما اين موضوع چه ارتباطى با بحثهاى آخرالزمانى (فيوچريسم) كه مثل تافلر و فوكوياما، هانيتنگتون و برژينسيكى و ... مطرح مى‏كنند، دارد؟

واقعيت قضيه اين است كه بحث آينده‏گرايى در غرب خيلى جدى است و به‏عبارتى جدى‏تر از فضاى ما و علتش هم اين است كه ما با مساله انتظار در بعد مذهبى و دينى خودمان روبرو مى‏شويم، حضرت امام زمان، عليه‏السلام، در قلمرو دينى ما حضور دارد. من البته حالا يك بحثى را خدمتتان ارائه مى‏دهم كه اين مطلب در تمامى ابعاد سياسى و اجتماعى و فرهنگى شيعه ناب حضور دارد ولى در ذهن عامه وقتى بعد مذهبى مطرح است امام زمان، عليه‏السلام، مطرح است، در بعد سياسى و اجتماعى و علمى ديگر مطرح نيست. اما در غرب بحث آينده ‏نگرى در تمامى ابعاد فوق‏العاده جدى است‏ به ‏همين دليل متفكران بخش مهمى از افكارشان را صرف اين مى‏كنند، چرا؟ چون قلمرو Scientific علمى غرب بالاست.

شما در علوم تجربى وقتى به دو تا فرمول برسيد مى‏توانيد پيش‏بينى كنيد. يعنى با چهار مورد استقراء وقتى آزمايش كرديد و به يك نتيجه رسيديد قانون مى‏سازيد كه پس در اين شرايط اگر چنين بشود، چنان مى‏شود اين «مى‏شود» امرى آينده‏اى است، امر زمانى فراحال و فراگذشته است. در ذات تمدنهاى بشدت علم‏گرا متاثر از آينده‏نگرى و پيش‏بينى علم فى‏نفسه روانشناسى وجامعه‏شناسى و سياست و ... آن جامعه هم آينده‏نگر مى‏شود و دنبال سيستمهايى مى‏گردد كه به آينده نفوذ كند.

فيلمى دارند آمريكائيها كه بسيار هم قوى هست‏به اسم Goast روح كه ترجمه دقيقش در فارسى مى‏شود «شبح»‏. اين فيلم چند اسكار گرفت و خيلى مطرح شد و در ميان دبيرستانيهاى خود ما هم خيلى سر و صدا كرد، چون خيلى‏ها از آنها مى‏گفتند ما كلام معلم را وقتى سر كلاس راجع به روح حرف مى‏زد متوجه نشديم، اين را ديديم و فهميديم نبايد گناه بكنيم. اينقدر اين فيلم تاثير داشت. شما اگر كتاب «سياحت غرب‏» آقا نجفى قوچانى را خوانده باشيد و اين فيلم را ببينيد، مى‏بينيد كه يكى هستند. اين فيلم در ابتدايش يك تصوير وجود دارد (نمادشناسى در سينما) كه سه ‏چهار نفر دارند ديوارى را تخريب مى‏كنند. ديوار تاريخ است و پشت ديوار رمز و راز زياد است فضاهاى مه‏آلود و مبهم زياد داريم. مى‏گويد انسان معاصر شيداى شكستن اين ديوار و ادراك اتفاقات آن طرف ديوار است.

در عالم روح، مى‏خواهم بگويم عين اين ادراك را نسبت‏به آينده دارند. غرب خيلى جالب است كه مى‏خواهد به آينده نفوذ كند و به ‏يك عبارت چون قدرت علمى دارد مى‏خواهد آينده را خودش بسازد. اينكه مى‏بينيد اينها گرايش به آينده دارند بخشى از آن تاثير ذاتى علم تجربى است و بخش ديگر آن توجه به اهداف سياسى است. يعنى اگر بتوانيد آينده را پيش‏بينى كنيد مى‏توانيد خودتان هم آن را بسازيد، چيزى كه در «نوسترآداموس‏» آن را ترويج مى‏كنند.

مى‏گويند يك چنين چيزى محقق خواهد شد، اما ما مى‏توانيم تغييرش بدهيم. لذا يكى برمى‏گردد به ذات علم كه من خيلى مختصر عرض كردم و درجاى خودش واقعا بحث‏بلندى دارد، بخش دوم اينكه آينده‏نگرى در ذهنيت انديشمندان غربى جدى است، مساله مذهب است. شما به كاركرد افرادى مثل «جرى فالول» در غرب نگاه كنيد. مؤسسه كلوپ اخلاقى. گرچه در مورد خود فالول بحث هست كه خودم ديده‏ام به‏نحوى دارد صهيونيسم را توجيه مى‏كند.

ولى آمارگيرى‏هايى كه اينها مى‏كنند مثلا در كتاب «اراده خداوند» بخشى از اين آمارگيرى‏ها آمده است‏ به ‏نحوى دارد به ‏طور غيرمستقيم براى ما كه مى‏خواهيم از غرب اطلاعاتى داشته باشيم پرده ‏برمى‏دارد، از افكار عمومى غرب. مثلا من طى بررسيهايى كه كرده‏ام ( سالهاى پايان هر هزاره در اكثر تمدنها اتفاق براين است كه يكسرى تحولاتى رخ مى‏دهد) 61 فرقه منتظر ظهور عيسى مسيح در سال 2000 بودند، يهوديها آمده بودند در دروازه شرقى بيت‏المقدس دوربين گذاشته بودند كه حضرت مسيح اگر نزول اجلال كردند از آنجا فيلمش را بگيرند. پس اين خيلى برايشان ملموس است. يعنى يكى از بعد مذهبى، يكى از بعد علمى مساله آينده و انتظار و اتفاقاتى كه در آينده مى‏افتد براى اينها خيلى مهم است.

يك نكته ديگر را هم خدمتتان عرض كنم: ما دو جور تمدن در جهان داريم. مى‏خواهم آينده‏نگرى غرب را كه در حقيقت هويت فكرى غرب را تشكيل مى‏دهد تبيين كنم و بعد ارتباطش بدهم با همان رسانه‏ها و حلقه‏هايى كه شما فرموديد. يك‏جور تمدن ما در جهان داريم كه گذشته خودش را نقد كرده و سعى مى‏كند امروزش را بفهمد و به‏استقبال فردا مى‏رود اين در اهداف خودش موفق است. غرب در اين چارچوب دارد اينگونه عمل مى‏كند.

وقتى «كانت» مى‏آيد عقل نقاد را پيش مى‏كشد، همه چيز را در بوته نقد قرار مى‏دهد و شما وقتى نقد بكنيد مى‏توانيد سره را از ناسره تشخيص بدهيد.

البته جهت مهم است، هدف خيلى مهم است، چون نقد اگر در بستر عريان بخواهد بررسى شود، نتيجه‏اى ندارد ولى در فضاى خودش خيلى مؤثر است. از تلويزيون ايران يك فيلم ديدم كه در شهر كوچكى زن و شوهر مهندسى شوراى شهر را مى‏خواستند مجاب بكنند كه ما بايد در فرودگاه خودمان سيستم امنيتى پيشگيرى ايجاد بكنيم تا اگر هواپيمايى سقوط كرد، تلفات را ما مثلا از 100 به 20 برسانيم و شوراى شهر نمى‏فهميد و مى‏گفت آقا حالا تا كى چنين اتفاقى بيفتد (مى‏خواهم از اين بحث نتيجه مهمى بگيرم)، اما اينها قبولاندند.

اين سيستم تعبيه شد، اتفاقا هواپيما سقوط كرد و 100 رسيد به 20 مى‏خواهم اين نكته را عرض كنم كه تمدن امروز اين مشكل را حل كرده، البته در بعد تكنولوژى، و گرنه در بعد اخلاقى كه فاجعه است و دارد وارد آينده مى‏شود. نفوذ در آينده نه‏تنها گرايش فطرى آنها كه گرايش ما هم هست.

مجموعه اين قضايا يك پيوند ايجاد مى‏كند بين نظريه‏پردازان، سياست‏بازان و تصويربرداران غرب. مثلا آقاى گاسپار وان برگر (وزير دفاع سابق امريكا) كتاب Next war جنگ بعدى خودش را مى‏نويسد، بخشى از آن را به سال 99 و 2000 و بخشى از آن را به ظهور محمد منتظرى در ايران اختصاص مى‏دهد و چيزهايى را كه نوسترآداموس گفته بوده مجددا زنده مى‏كند.

چرا عليرغم ريشه‏دار بودن بحث مهدويت و آينده‏گرايى در اعتقادات ما، اين بحث چندان اثر عملى در زندگى فردى و اجتماعى ما ندارد، ولى به‏خلاف ما در غرب قضيه كاملا برعكس است. چكار كنيم كه اين جلوه‏هاى عملى ديده شود؟

اگر من، شيعه را بخواهم به‏صورت اصيل بررسى كنم، تنها تمدنى است كه اين منجى و موعودش يك موجود زنده عينى است، برخلاف تمدنهاى ديگر. من اين را مفصل در بحثهاى دانشگاهى و يكى از كتابها باز كرده‏ام. شما مى‏دانيد كه بودائيها و هنديها «گوتمه» يا بوداى پنجم را و زرتشتيها «سوشيانت» را دارند و مسيحيها معتقدند عيسى مجددا برمى‏گردد، يهوديها مى‏گويند عيساى واقعى هنوز نيامده است و ما هم كه داريم.

حتى بحث فيوچريسم اينقدر جدى است كه مدينه فاضله‏اى كه ماركسيستها دارند جامعه بى‏طبقه كمون ثانويه به ‏نحوى همان انتظار آينده سبز است.

اين مساله در همه تمدنها هست اما در تمدن شيعه خيلى عينى است، يعنى تمدن هويتش با آن نفس مى‏كشد، اما اين استثناست و قاعده نيست، من اين را يك مقدارى بازش بكنم. تمدنهاى ديگرمنجى‏شان را قاب كرده‏اند و زده‏اند سينه آسمان، يعنى يك موجود ذهنى است، اعتقاد هست، اما عينى نيست يعنى در زندگى تجلى ندارد، برخلاف موعود و منجى شيعه كه كاملا عينى است. منتهى ما نياز به مترجمانى داريم كه اين تجلى باطنى مذهب شيعه را بياورد و وارد جامعه كند.

مشكل ما در اين قلمرو و اين فضاست.

شما مى‏دانيد دليل حجيت اجماع در شيعه برخلاف اهل سنت‏حضور معصوم، عليه‏السلام، است. اين را اگر از لحاظ روانشناسى مذهب با ديدگاه «ميرچاالياده» و اصول دين‏شناسى معاصر نگاه كنيم مى‏شود حضور زنده، يعنى معتقد است كه اين موجود زنده در اين قلمرو كمكش مى‏كند. خيلى مهم است از لحاظ روانشناسى.

درمورد فقهش ما چقدر حديث داريم كه حضرت وارد شدند دست گرفتند، من‏جمله آن جريان شيخ مفيد و آن شخصى كه زن باردارش فوت كرده بود.

در مساله سياست هم همينطور. شما ببينيد حضور امام زمان، عليه‏السلام، در پيروزى انقلاب اسلامى ايران. بحثهايى كه مثلا ميشل فوكو و كلر برير و ديگران دارند، امام حسين، عليه‏السلام، و بعد امام زمان، عليه‏السلام، را مطرح مى‏كنند، بعد در كنفرانس تل‏آويو افرادى مثل برنارد لوئيس، مايكل ام . جى . جنشر، برونبرگ، مارتين كرامر روى اين بحث‏خيلى تكيه مى‏كنند، اصلا ويت‏سياسى شيعه به‏دليل اعتقاد به منجى است. جمله بسيار مشهورى دارند كه «اينها به اسم امام حسين، عليه‏السلام، قيام مى‏كنند و به‏اسم امام زمان، عليه‏السلام، قيامشان را حفظ مى‏كنند»

به اين مثال توجه كنيد: در 19 بهمن سال 57 كه رژيم شاه حكومت نظامى را از ساعت 4 بعد از ظهر اعلام كرده بود، مرحوم طالقانى با مدرسه رفاه تماس مى‏گيرد كه به‏امام بگوييد: چه بايد كرد؟ امام مى‏فرمايند: به ايشان بگوييد كه به مردم بگويند به خيابانها بيايند.

مرحوم طالقانى شروع مى‏كند به گريه كردن كه آيا اين سيد مى‏داند چه مى‏كند؟ رژيم مردم را قتل‏عام مى‏كند و ... امام مى‏گويد به‏ايشان بگوئيد:

اين حكم مال من نيست‏. من در مساله سياسى، به‏عنوان كسى كه سعى مى‏كند با مبانى دينى‏اش برخورد استدلالى بكند، وقتى به اين قضيه نگاه مى‏كنم مى‏توانم بپذيرم كه امام، با يك بعد ديگر مساله را حل مى‏كند و آن جمله مهم كه«بگوئيد حكم من نيست‏»، يعنى حضور امام زمان، عليه‏السلام، براى ما در بطن سياست، فقه و اصول ما يك حضور واقعا زنده و عينى است. اما اين را فقط اهل فن مى‏دانند. شيعه در ترجمه معانى خودش به زبان روز مشكل دارد.

من يك بحثى داشتم در جمع حوزويان و مبلغانى كه مى‏رفتند براى كشور گفتم شما بيان را عرض بر معنا نگيريد، جزء ذات بگيريد. يعنى بيان معنا جزئى از ذات معناست. فلذا روى چگونگى معنا هم ما بايد كار كنيم، ما به يك سيستمى نياز داريم، همين كارى كه شما به دنبالش هستيد.

يعنى من واقعا وقتى شنيدم كه يك مجله تخصصى دارد اين‏كار را مى‏كند كه جايش واقعا خالى بود خيلى خوشحال شدم، مى‏دانيد هويت‏شيعه به امام زمان، عليه‏السلام، است، تنها معصوم زنده كه اميد و هويت ماست. اين مساله خيلى احتياج به كار كردن دارد. حوزه و دانشگاه و سيستم اجرايى كشور كه امكانات دارند بايد اين‏كاررا بكنند و اين را مبدل به قاعده بكنند يعنى آنچه كه در بطن شيعه جريان دارد اين را يك‏جورى دربياوريم كه شخص عامى هم بداند حضور امام زمان، عليه‏السلام، در سياست چقدر است. غرب اين را فهميد. كنفرانس تل‏آويو را براى چه گذاشت؟

رسما مارتين كرامر مى‏گويد: ما اين را گذاشتيم كه ريشه‏ها و مبانى انقلاب ايران را و آثار و نتايج آن را در جهان بررسى كنيم، به نگاه سرخ شيعيان يعنى عاشورا و نگاه سبزشان يعنى انتظار مى‏رسند. ما برخلاف غربيها اين معنا و مفهوم را به زبان عامه و برهان عامه ترجمه نكرده‏ايم. ما نياز به حكيم داريم، فعل حكيم ترجمه و تنزيل و تمثيل معناست.

ما الان بزرگانى را داريم كه خيلى عالى مى‏فهمند، ولى نمى‏توانند با عوام رابطه ايجاد كنند، ما به يك واسطه نياز داريم كه هم حامل و جامع معنا باشد و هم قدرت تبيين معنا را براى بى‏سوادان داشته باشند. يعنى شيعه بايد روى مساله عرضه معانى و مبانى خودش بايد خيلى كار كند.

غرب قدرتش به بيانش است نه محتوايش. باور كنيد بزرگترين متفكران غرب را بياوريد يكساعت‏ به ‏طور جدى با متفكران ما بنشينند و بحث كنند شكست‏خواهند خورد.

چرا گفتگوى تمدنها امروز دنيا به خستگى رسيده، يكى از ويژگيهاى لذت جسمى اين است كه انسان پس از مدتى به خستگى مى‏رسد. يك وقتى در امريكا اعلام شد كه مى‏خواهيم تظاهرات كنيم براى اينكه خدا برگردد. پذيرفته شد، چون نگاه آنها به تمدنهاى شرقى بويژه اسلامى يك‏جور ديگر است، به‏دليل اينكه مى‏دانند اينجا محتوا هست.

«موريس بوكاى» كتابى دارد بررسى تطبيقى ميان انجيل و عهدين و قرآن. شما آن كتاب را بخوانيد، ذكر مى‏كند كه در اين فضا چه خبر است. مثلا پروفسور حسابى در يكى از مصاحبه‏هايش مى‏گفت من در يكى از آزمايشگاههاى پيشرفته غرب، قرآن ديدم. پرسيدم مسلمانيد؟ گفتند نه، ما داريم از اين كتاب يك چيزهايى درمى‏آوريم كه شما حالاها بايد دراين مسير بدويد. ببينيد محتوا ندارد ولى قدرت بيانش بسيار عالى است.

تفاوت ما با غرب اين است كه او فاقد محتوايى است كه بيان بسيار قوى دارد وگاهى بيان بسيار قوى محتواى خالى را جبران مى‏كند و ما محتواى بسيار بلندى داريم، اما قدرت ترجمه و بيانش را نداريم. شما روى اين فضا اگر بشود كار بكنيد خيلى خوب است. يك كسانى بايد تربيت‏ بشوند كه در نگاه به شيعه عمق‏نگرى داشته باشند، بيايند از ديدگاه «ميرچاالياده» استفاده بكنند.

ما خيلى چيزها را هميشه مى‏بينيم اما چون به‏اين ديدن عادت كرده‏ايم ديگر به رمز و رازش پى نمى‏بريم. گاهى شما براى ادراك كامل بايد جايت را عوض كنى. من اين را ديروز در سمينارى در ايلام بحث كردم كه درمورد حضرت على، عليه‏السلام، بود.

گاهى براى ادراك على، عليه‏السلام، بايد فاصله بگيرى تا بتوانى از بيرون او را ببينى كه تو چى دارى؟ ما چون عاشقى مى‏كنيم نمى‏دانيم حامل چى هستيم. در بعد اعتقادى اين مى‏شود ديگر. ما ادراك ادراك بايد داشته باشيم.

نيمكره راست مغزمان بايد بگويد چه داريم. من وقتى بدانم چه دارم حافظش هم هستم، مسلمين اگر نمى‏فهمند كه سرمايه‏شان دارد به تاراج مى‏رود مال بى‏عرضگى‏شان نيست، نمى‏دانند چه دارند. مدرك ادراك ادراكات در اين قلمرو ندارند.

ما اگر در اين فضا بيائيم واقعا كار بكنيم فاصله بگيريم از اين زاويه و از زواياى متعدد نگاه كنيم. صرفا بررسى احاديث نباشد. امام زمان، عليه‏السلام، در «فيوچريسم» غربى بررسى تطبيقى بشود با گوتمه با مسيح هم همينطور.

من در محرم و عاشورا يك بحث دارم كه عنوانش اين است «از جرجرو تا كربلا» در دانشگاههاى هنر كشور كه دنبال بحث نو هستند از اين زاويه به مساله نگاه كنيم. همان بحث روحانى بالاى منبر است. من زاويه ديد را عوض كرده‏ام، تصور مى‏شود كه بحث جديدى است وقتى ما از اين زاويه ديد به آن نگاه مى‏كنيم.

من تصور مى‏كنم اگر نسبت‏به بحث مهدويت و موعود چنين جايگاهى را پيداكنيم روى آن كار كنيم و نيرو تربيت كنيم، قطعا مى‏توان از ابزار و تكنيك غرب هم استفاده كرد. شما اگر حامل معنا باشيد مرعوب ابزار نمى‏شويد. اين خيلى مهم است آنكه حامل معنا باشد از ابزار استفاده مى‏كند، حامل ابزار مى‏شود نه محمول ابزار.

ما مى‏توانيم از ابزار آنها هم استفاده كنيم بعد امام زمان، عليه‏السلام، را جا بيندازيم. بيان مهم است. غرب اگر مى‏بينيد روى اين مسائل دغدغه دارد و دارد كار مى‏كند اولا، اهداف خاص خودش را دارد، ثانيا، جلوه‏هاى افكار عمومى را دارد متجلى مى‏كند و ثالثا، مى‏داند كه خيلى از معانى را مى‏تواند اينجا به‏دست‏بياورد.
پى‏نوشت‏ها :

1- در دسامبر 1984 م (1356 ش) در دانشكده تاريخ دانشگاه تل‏آويو با همكارى مؤسسه مطالعاتى شيوهه- كه يك مؤسسه مطالعاتى غيرانتفاعى است و متصل به صهيونيسم- كنفرانسى با حضور 300 شيعه‏شناس درجه يك جهان برگزار شد و ظرف مدت 3 روز در آن 30 مقاله ارائه شد و به‏قول مارتين كرامر يكى از شيعه‏شناسان جهان كه دبير اين كنفرانس بود، هدف اصلى از برپايى اين كنفرانس، شناخت مفاهيم محورى در تمدن شيعه اثنى‏عشرى و بعد بالطبع شناسايى انقلاب اسلامى سال 57 در كشور ايران بود. تهاجم يا تفاوت فرهنگى، حسن بلخارى، ص 93
http://ayandehroshan.ir/vdcfivdyaw6dt.giw.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما