تاریخ انتشاردوشنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۱۶:۰۷
کد مطلب : ۹۶
۰
plusresetminus
چرا خطوط باید مودب باشند. بعد خطی کج تر از خطوطی که باز کمی استوارند و بام ها را تشکیل می دهند و خط و باز خط. مناره ها بلندترند و هیچ پرنده ای ندارد. از وقتی بچه بودی فکر می کردی پرنده ها نمادِ پروازند. هر برگ، برگِ اول، برگ دوم و مداد اول و خطوط که بر روی کاغذها می دویدند، همین بود. قرمز و بنفش و سرمه ای (کجا می خواندی که نویسنده ای می گفت رنگها را نمی شناسم. ای کاش سرمه ای را با بنفش، افرایی را با نارنجی سیر، سبز سیر را با یک رنگ دیگر عوضی نمی گرفتم) در همۀ اینها خطوطی بودند و رنگ های آماتورِ مختصری که نمادِ بچگی بود. بچگی گم شده ای که حالا نیست.
گم شده در خورشیدِ درخشان کوچه های تنگ... ای کاش دیوارها ادامه داشت. تا آنسوی باغها که راهی اند. به سرانجام غریب خاکها. مسیرهای گذرنده ای که عابری ندارند و کسی به کسی سلامی نمی دهد؛ یا اگر ادامه نداشتند در فرضِ همان کاغذها بودند و بچگی بوی مداد و اعوجاج چند تا خط مودّب بود که چیزی را ثابت نمی کرد. پس چرا باید ثابت کرد بچگی سنّ تشخیص نیست. چرا باید ثابت کرد بچگی سن مهارت نیست؟ آن خطوطِ همانند، همان مختصری و امحاء، همان امحاء مستّتر که بارز نیست. معلوم نیست، تنها از دلِ سفیدی کاغذها چیزی را احصاء می کند. حدّ فاصل می شود و تمام. کاش آن خطوط بودند. راهی تا مسیرِ معدوم عابرهایی که سالی یکبار هم همدیگر را نمی بینند. اینجا کجاست؟
ـ ... ما همه چیزمان درست بود. نه قاتقِ نان کسی بودیم نه می گذاشتیم از نانِ ما قاتقی برای خودشان درست کنند. تأثّر ما چشمهایی براق بودند که می درخشیدند. آخ در دلِ شبها، نه حتی در وسط روز که مثل گداختگی فلزی بودند، در غریب ترین آسمانها که نه خورشیدش معلوم بود، نه ماهش، نه ابرش، نه ستاره اش! حتی آب و غذا یک طعمی داشتند. درست و حسابی زمانی که حالا کم کم بیست سالی ازش گذشته است. البته به حساب ما. به حسابِ گذرگاههای دهلیزی شکل که معلوم نیستند کجایند. راستش ما خودمان هم از سر و ته اش سر در نیاوردیم. یکبار می بینی تخته سنگهای چیده شده هستند و یک سری خزه ها جلویشان سبز شده، خزه ها هم نه سبز سبز، گاه خورشیدی، حرارتی وسطش را سوزانده است. گاه می بینی چشمه ای هست، حتی کوزه ای و بی آنکه کسی آنجا باشد، دور و بَر چشمه خیس است. آب لب پرزده و حتی ماهی ریزی، جوجه اردکی ... آخ ولش کن! آنقدر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به تفسیری که آنهمه سبزینه و ماه و سعف و نخلِ المان گون و چشمه و قنات پرش نکرده بود.ها؟ حالا این صحنه ها بکنار، بعضی وقت ها کُپه خاکی هم هست. مِسی رنگ. رنگِ اخرا که زیر نور آفتاب یک جوری است. راستش بعضی منظره ها هست مالِ قدمتی است عجیب. مثل دروازۀ چوبی فرسوده ای که سالها دیده ای. خاک ها، داد می زنند از سیصد سال پیش می گوئیم. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا ... این است که می گویم راستش ما خودمان هم سر در نیاوردیم. فقط از آنطرفِ ذهنیت معقول، از جهانی که برایشان معادلۀ کشک با اسفرزۀ باغچه ملانصیر یکی است. گفته بودیم نه آمدن کسی برایش مهم است، نه خروج اش از باغ. آن هارمونی جهانِ وحشِ داخلِ زیستگاه نباتات. براستی که خودش حقیقتی است. اینست که زندگی آدم مثل سوتِ ممتد، یکنواخت و کرکنندۀ موسیقی عدم به مُلتقای آبها، ناحیه ای که نمی شناسیم و بعید می دانم احدی از مکانش اطلاع داشته باشد بریزد... جایی که نغمه های همۀ جهان تمایل دارند در افق اش باشند، در آسمانش یا زمین اش. آنجا که بتوانند پیچیده به بازوانِ اصوات دیگر مسیرِ عدم خود را باشکوه تر بپیمایند. تصور بکنیم: آخرین مسیرِ عدم که مثل لغزش چرخهای یک کالسکه بر سطح گرم آسفالت ها چند دیگری بیش نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا ببینید چه اسمی شده! آن اصوات آنوقت باز تمایل می کنند بروند به ناشنیدنی ترین اضلاعِ صدا. به مکتوم ترین قسمتی که می توانند و آنجا فطرتاً لابد مانایند... الغرض که کار ما درست بود. همه چیزمان. سکوت، قهر، نیایش، رمز و راز، گریه و خنده امان، به حساب، به قاعده. الحمدالله که زمان برای ما آنطور گذشته بود .............................. راهرویی... گوشۀ چمنی، کنار باغی، علفی، دریچه ای... آخرِ لاکردار هر دفعه یک طور بود، یک سبزینه با چند تا قهری بی حال که لای علف ها می چَرند. اقلاً ده تا شاخه خشک وسطش یک گل صحرایی خوشگل که خیالش به خشکیدگی شاخه ها نیست و احیاناً یک سمور لابلایش دارد وِرجه وُرجه می کند یا حتی یک سنجاب. یک چشمه حتّی. منتهی چشمۀ خیلی کوچکی، یا حتی قناتی. باز خیلی کوچک. آخه یک سپیدار، خیلی بلند، آنقدر که وقت دیدنش کلاه از کله آدم بیفتد و خیلی چیزهای دیگر... اینها را نمی شد تطبیق داد. نمی شد گفت «همینجا بودیم، دیدی، آن قلوه سنگ ها که شکل آدمیزادند. آن یکی که شکل یک پری یک بال می ماند. این ها آندفعه هم بودند دیگر. ملتف نشدید؟ اما آنقدر این صحنه ها تکرار شده بود و حتی گفته ها که دیگر حوصله ای نمی ماند. چقدر آدم یک دیالوگی را بشنود که بارها آن را از دو لب مبارکش جاری ساخته. ها؟ آن درخت سپیدار را می بینید، آن لانۀ سارها، آنجا بود دیگر. چرا متوجه نشدید. خام آن قنات شدیم. آن دفعه که ابش را خوردیم. وَه که چه آبی، خدایی اش ناز می دهد. تگرگ...! اما چکار می شد کرد یا می شود؟ شده، شده آقاجان! شده، شده و بخواهیم یا نخواهیم ما اینجائیم... اینجا بودن ما که از اوّل ما خلق الملّه ی که ما شما را دیدیم معلوم است؟ اینجا بودن شما برایمان معلوم نیست. خج شاید جن باشید که خدا پرتابتان کرده این وسط عالم. وسط کج عالم... خدایی اش یک کلمه هم تا به حال کفر نگفته ایم. چرا صُنع خدا را معیوب نشان بدهیم. ها؟ وسط عالم که جزایر برمودا نیست. جزیرۀ برمودا مرکز خیر و شر عالم. منجنیقی و آهن ربایی و کشتی غرقه شده و با دو غریق... فریاد آدمها... غریق ها... طفلکی ها... ؟؟؟؟ از بالای آسمانها با هواپیماها در اقیانوس خدا. آنوقت منجنیق ها بیایند به کارِ نجات. آنها هم فرو بروند... خوب این جائید که اینجائید...

ما کاری به کارِ کس امان نبود. آوازۀ بودنمان در دو متری و یا حداکثر در ده متری یا فوق اش پنجاه متری امان بود. جُوری راه می رفتیم که به هنجار دیگران موجی از امواجِ دمِ دستمان نرسد. نه نانِ یتیمی، حتی نان خوری، حلال خودمان به رنجی در دستمان بود، حال تقدیرمان سنجش آرایه های سنگ ها و چشمه هاست. چینشی که خوب می نشیند یا نهایت بد ترکیب است. کسی می گوید ترکیب اشان عوض شده. آن سنگ ها آنجا نبودند و کبک...! (کبک، این وقت سال کجا بود؟) پس آن چیزی که با رنگِ خاکی یکی شده چی هست که لای بیشه ها می رود و نظم گیاهان را می آشوبد؟ لرزه ها را نمی بینی و گل خورد و سوسن و گل بی نامی که می لرزد و غصّه می خورد و با گلبرگ های رقصان اش می خواند؟ ها؟ گیریم کبک ها را دیدی، اینجا هر دقیقه اش به رنگی است. مشابه با غروب ها که هر دقیقۀ آخرش چند تا رنگ با هم درهم می پیچند و باز رنگ هایشان جدا می شود و هر ثانیه اش دیدنی است نه آقا...
من از نان و قاتق خودمان حرف زدم. حالا مجبورم تنم (اگر باشد!) یا همان دهانی که گشوده مانده را باز کنم، به آفاقِ دوری خیره بشوم و از جایی حرف بزنم که پیش ترها بوده، و حالا ... نمی دانم.
جاده ها را اسب ها یکطور می رفتند و اسیر نفس های اسبها و بوی تن مغروق در قطره های نم دار را به درخت ها می سپردند. به خاک های نرم و گاه حتی به شاخه هایی که نادرست در راه باقی مانده بودند و برگها و میوه هایشان را بچه های لجوج می کندند. برگ و بادی نمانده بود اگر بود نیمۀ بجامانده پشت پرچین بود که دنیای دیگری بود.
حضرت اتان مشاهده می فرمائید که آن طبیعت متغّیر را نمی شود تغییر داد. سرشته شده، شبه شده، همسانِ خاک و آب شده و راستش را بخواهید تعریفی ندارد. نه بد است، نه خوب، نه دلچسبی خاصی را در آدم زنده می کند و نه کراهتی را متولد می کند. راستش را بخواهید در مَثَل خاصیت توتون را دارد. مستحضر هستید که... سرخپوست ها با دهانشان به این ماده لزج مُک می زدند. خوردن خاصیت توتون را چند برابر می کند؟ نمی دانم. از خاصیت می اندازد؟ آن را هم نمی دانم. طبع و روان را چی؟ از آن هم بی اطلاعام. هر چی که هست. برای آشناهایش یک خاصیتی دارد. برای منکراتش خاصیتی دیگر. از من اگر بپرسید همین را می گویم. خاصیتی نه قابل مردود شدن، نه تایید شدن... این هم برای خودش تعریفی است حدّ آنرا از سایر چیزها جدا می کند. شاید اگر دوباره بپرسند می گویم «لش پرشکوه بی اضلاع!» یا «درندشت توسّع بی حصار» البته خاصیت اش به این است که در افق اش آن آسمان که بقولی هر ثانیه اش یک رنگ است. آن اشارات باقی است. راستش ما به این جور چیزها بی اعتقادیم. اصلاً شامّه نداریم. بوی کباب و پشگلِ گراز برایمان یکی است. متأسفم. ولی چه می شود کرد. آن اضلاع، آن اشاره ای که جهانی مثل قطار ایستاده بر پشت آن است همینجاست. صبر کرده، ذره ذره و پشت همان انگشت اشاره است. خواهید دید. قلم می گوید بنویس «خداوند»! ...
ـ راستش را بگویید! این که دلیل نمی شود. فی المثل یک هتل دار به اتاقهایش می نازد. به سرویس ها و دستشویی ها، سالن ها و غذاخوری هایش. در بعضی از آنها چه تجمّلاتی که به کار نرفته است. خودِ صاحب هتل البته نمی اید. یا نقرس دارد یا آرتورز! نمایندگانش می آیند، حسابهای روزانه و ماهانه و سالانه را می دهند، نیمچه گزارشی و بعد هیچ...! حالا من می خواهم بپرسم اینهمه که از آب و گل و کوزه و مرغابی گفتید هیچکدامتان آیا از اینهمه تغییر، اینهمه آب و دان که در محدوده ای نشسته که شما بارها از آن یاد کرده ایید مناسبِ حالتان هست. می پسندید؟ این را که گفتم منظوری نداشتم. ببینید منظورم این است، این که، چطور بگویم یعنی جوری حرف زدید، جوری پشت آن اشاره هایی که مدام ورد زبانتان بود قایم شدید که هر آدمی فکر می کند، چطور بگویم فکر می کند آنجا یک طرفِ دیگر دنیاست. کره زمین را که بچرخانی، درست زیر جایی که یک طرفش کرور کرور متر سطح اقیانوس است، مثل همان مثلث معروفی که می گویند کشتی ها با رسیدن به آنجا کم می آورند، یا هواپیماها آسیمه سر به اعماق آن شیرجه می روند آنجاهاست. خوب قبول داریم که باور کردن اش مشکل است. یک چیزهایی وردِ زبانتان شده، که البته قبول، پرنده ای که از قلب ها گریخته بود در لانۀ شما همیشه ساکن بود، صامت، ساکت که می گویم یعنی مثل بغض یا تپشی در درون بود. مثل دهلیزی گوشت آلود و من که از پرواز می گویم منظورم گریختن نبوده، نبوده، چطور بگویم که باور کنید...! به هر حال این ادعاها را می شود قبول کرد. نمی شود قبول کرد. نمی دانم اصل این است که شما چیزی می گویید و راجع به صدا، راجع به «او» راجع به یک چیزهایی حرفهایی دارید. وصفی هم که می کنید جالب است. تصور مکانی که مثل ثانیه های آخر خورشید در غروب، هر یک لحظه اش یک جوری است. تجربه ای نادر است و زنده ترین رنگهایی که در کشیدگی خود حرفی ندارند و نقاشهای جهان را بیچاره کرده اند. بیست و هفت مقاله معتبر علمی با سریعترین دوربین ها تا به حال یکهزار و سیصد و هشتاد تا رنگ مقوّم و ناپایدار را در نقطه های خاصی از زمین مضبوط کرده اند. البته بعضی ها در فصلِ خاصی، در نقطه خاصی، در ثانیۀ خاصی با آدم خاصی، قریحۀ خاصی، تلؤ تلؤ آبِ خاصّی، پرسپکتیو خاصّی، ابر خاصی، آسمان خاصی، ترکیب خاصی از هوا و رطوبت خاصی... این کار را صورت داده اند. صد البته تعبیر شما از آن چیزهایی که گفتید برای ما معلوم نیست. تنها می فهمیم تنها نیستید و غم زده ترین اوراد جهان هم نمی توانند مجمع الجزایر عشق را بیابند. جایی که تنفس بر حریر می نشیند از قطره اشک کاری ساخته نیست. اصلاً نیست که بشود تعبیری کرد از بودنش یا نبودنش.
نکتۀ جالب دیگر این است که شما از تغییر حرف می زنید، یعنی می خواهید هندسۀ سرگرم کنندۀ اعجاز همان یک ذره طبیعت را هم دگرگون بکنید؟ بسم الله فکر نمی کنم. دلیل اتان چیست؟ دلیل ما روشن است. برداشتن چند تا کنده درخت که یک سمور یا سنجاب دارند دنبال تکه غذایی فی المثل پوست گردویی می گردند، گذاشتن چند تا سکوّ بجای یک آبگیر و فوق فوق اش یک گل کاری، برداشتن آن درخت، یا اصلاً تعویض خاک! (چطور است. خاک اخرایی به خاکی قرمز، نارنجی بدل می شود و خاصیت اش یک چیز عجیب است) بادها که از محل تولدی می آیند که مجهولند. تو بگو از پشت پشتِ کوهی، جلگه ای، گلزاری...
چه مسافرانِ غریبی. ساکنین غریبی که نگاه می کنند. خدایا چقدر نگاه. کارشان همین است. می نشینند کنار ساحل (ساحل کجا بود؟ هست. کمی تأمل بکنید) از آن ساحل نگاهشان به قایق هایی است که باید بیایند. هر مسافر چیزی دارد. وای بر نگاههایی که به دُوری خیره بشوند و مسافر نیاید. مسافری هست اصلاً؟ طبعاً. یعنی می گویید ساحل را بیخودی بنا کرده اند. از عهدِ هخامنشیان تا ساسانیان تا بعد تا بعد، تا بعد... یعنی همینطوری گذر هیچ مسافری به این گوشه ها نیفتاده؟ عجبا... یعنی چمباتمه نشستن منتظران، کلافگی و عرقی که روی پیشانی ها می نشیند و دستی، چند انگشتی عرق ها را می ستود همه بی معنی است؟ اشتباه می کنید. طبیعت هیچ چیزی را بی معنی خلق نکرده، این بندر حتی می توانسته بناپارت را بخودش دیده باشد. عجیب نیست. قهرمانهایی که زادنشان بخودشان نبوده، می خواهند مثل افراها ایستاده بمیرند. مرگشان را به دستشان گرفته اند و می روند. مثل شمشادی که در توده ای از آبهای الماس گون اسیر شده باشد (چقدر آب را به الماس می دوزی، ستاره ها را به شب، وانگهی عمر را در تمثیلِ افرا دیدن شمشاد و آبِ الماس گون را بِهَم ربط دادن و قضیه بناپارت. خوب برای خودش سرداری بوده لابد. بدنبال تفسیر جهانی!؟) این ساحل هیچی ندارد. ندارد آقا... ندارد... و آن مسافر، غریب ترین آدمی است که نه روز می شناسد، نه شب، نه خستگی، نه هیچ چیز. بدرد تکثّر منتشری می ماند که قلّه ها را می شناسد و بدرد آبخور نشستن در دوست لبه لبه آبها نمی خورند. نباید بخورند. نمی دانم چرا. نمی دانم... تو بگو آنها مدافعان شفای روحیه اند. مدافعان مستتر و داوطلبی که نه خورده اند، نه خفته اند، نه بالِ نازکشان را ترنم لطیفی بخود آمیخته است. آن چشم ها پلک ندارند. خارزارها اطراف حدقۀ چشم را فراگرفته اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به خاک بیشتر علقه دارند تا حتی به آب و جلوی چشمهایشان جنگهای بی سامان است. کشتی ها که با هم درگیر می شوند و سربازهار الوارها را از روی یک کشتی به کشتی دیگر پرتاب می کنند. از آن ساحل برقِ کمان و سپر و نیزه و شمشیر است که پیداست فوق فوق اش چند تا توپ و باروت چینی که دودِ سفیدی را بلند می کنند. سربازهای تا دندان مسلح تاریخ را به گند کشیده اند. از روی لبۀ یک کشتی، تالاپی می افتند به عرشۀ کشتی دیگری. برخی دیگر بازوهای قدر خودشان را لابلای طناب های ضخیم پیچیده اند و از آن کشتی به کشتی سوراخ دیگری که در حال غرق است می پرند. درخشش خون معلوم است. از همان ساحل بوی زُلم، خون که ماهیها و دلفین ها و کوسه ها را از سواحل دور دست به آن منطقه کشانده با بوی خزه و جلبک و رطوبت بهم می آویزند. آوازهای آب هم زخمی است. آب که مثل پروانه ای به ساحل بخورد حالا بدل شده به زخمۀ یک چنگ که مثل طنین فریاد یک محکوم به مرگ است. یک غریق که در آبها هام هام، پام پام می کند و زمین رگه های صدا را نه به دانۀ خاکها، بلکه به گنگی می پراکند...
چه دیده هایی. چه دیده هایی که از خزشِ معصوم بَلَم کوچکی هم غافل نبوده اند. بَلَم آمده رفته. غوص و صید و دهان گرسنه ای که از آتش سرخ گوشت تن ماهی عطش اش را فروپوشانده است. پس این پوست بر پیکره ای کشیده شده، پیکره بجا مانده... اما پوست عوض شده، از فرقِ سر گرفته اند و کشیده اند و دیگر بار دیگر بار و تو بگو آنهمه آن آدمیزاد آنجا مانده، مانده تا هی صورتش عوض بشود از سیاهی خام یکدستی تا سرخی یکدست و سفیدی و سیاهی و سرخی و جو گندمی تا بور بور تا سفید سفید چسبیده به قرمزی آفتاب...
بر تپه ای نشسته ای و ماه عطرِ آمیخته به رایحه دشتها را می پراکند. جسم ات خیره ای. به جسمی که به آن دست می کشی و دست می کشی و کمتر می دانی.
ـ ای آقا. همه مکتب ها، از اول ما خلق الله بشر یک چیزهایی را گفته اند. مثلاً شما اسم یوحاقاقیل را شنیده ای. اسم پیامبری یا مقدسی، حالا هر چی... گفته اش با گفتۀ فلان واعظ مشهور شهر چیزی تفاوت دارد؟ همه به خواندن یک کتابی، یک حقیقتی اشاره داشته اند. پس تکلیف بشر معلوم است.
می خواهم از خاطراتی حرف بزنم. بین مرگ و زندگی، البته مرگی که از زندگی بعد چندانی ندارد. می تواند دایرۀ تعریف اش همانهایی باشد که گفته شد. «یک وقتی داشتیم روی صفحه های سفید و سیاه تلویزیون درباره تیرۀ آدمی را می پائیدیم. در زمانۀ ما می گفتند جزئیات مهمترین چیز این صفت است. یک وقتی به بچه ات می خواستی نصیحتی بکنی می گفتی برو صنعت یاد بگیر! بدردت می خورد! آن موقع های ما این (سینما) صنعت بود. خوب تقصیری ندارم. آن زندگی که می گفتم از اینها شروع میشد. مملو این ها بود. مملو این تصاویر. صبح تا شب مان را چیزهای خیلی مسخره ای پر می کرد. دو تا نان، یک کیلو گوشت بره، چند تا وسیله... که بتوانیم شبمان را به روزمان پیوند بزنیم. در آن صحنه ها فی المثل پیر شدن یک چهره روی صحنه سیاه و سفید تلویزیون برایمان واقعه ای بود. بعدها آن سفید و سیاه شد رنگی! فاصله ما همین قدر بود. این زندگی کم فاصله گرفته از مرگ. بنابراین برگ ریختن آن کارگرها خاطره ای بود برایمان. شماتتمان نکنید. حالا فرق کرده و سر ویلیام جونز اصلاً کی هست؟ بود یا نبودش... برمودا هم بود، بحث هایش را می گویم چند نفر مُو بور و چشم آبی توی همان صفحه سیاه و سفید ظاهر ؟؟؟؟؟؟هر چند وقت یکبار هم لاشۀ هواپیمایی، غواصّی، قایقی، کشتی سوراخی را هم نمایش می دادند. واقعاً اینطوری بود. حالا نمی دانم این بحث ها چی هست که می کنید یا ما هم قاطی اش شده ایم. از ذهنیت ما آن پوست ها بود، گذر از دالانهایی که شب و روز کوچکترین آن بودند، گذر فصل. ای بابا، از یک چیزی حرف می زنی که واقعاً مورد حیرت است. فصل چی پدرجان... فصلِ چی... یادم هست یک دروازۀ فرسوده ای توی این کوچه بود، جلوی یک کپه خاک که آنسویش نه خانه ای بود نه چیزی. دروازه آنقدر قدیمی بود که دل آدم غنج می زد برای خاطراتش. برای عکسی که آن پشت پیدا شده بود. زن و مردی در لباس عروس و دامادی. مردی که به زیارت رفته و عکس چند تا خانه یکی دو گردشگاه. هر کس از دور می دید فکر می کرد آنجا خانه ای است. حیف، خانه که چه عرض کنم. لتّه ها باز می شدند، کپه های خاک یک جوری بودند که هر کس که دروازه را می دید فکر می کرد آن پشت خانه است. مگر زمانی که درها باز بودند، آن درها یک طرف، آن خانه و کوچه یکطرف. اینهمه سخت پوش ما هم یکطرف. شاید اگر واژه ها نوشته نمی شدند، اگر رقص چند حرف، ترکیب اشان با هم در دستِ «اشاره» دیگری بود، خوب قضیه فرق می کرد. رقصِ این حروف چیز دیگری می خواهند. آنها طی رقص خودشان می گویند تو عاشق بوده ای. شبها روی بام خانه اتان دراز می کشیدی آرزوهای صد من یک غاز می کردی، به افسانه هایی گوش می دادی که راجع به آسمان شنیده بودی «ننه عزیز. آن ستارۀ من است؟» نه مادر! آن یکی است. ستاره ای که افول می کند. شیرجه برود به کوه صد خاتون که ستارۀ تو نیست. مادر کوه صد خاتون کجاست؟ اوه مادرجان حرفها می زنی ها. کوه صد خاتون جایی بوده که دیوها تویش لانه داشته اند.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می رفته خواستگاری تنها پسرش گیر یکی از آنها می افتد. دیو می گوید ننه خاتون... می بینی که من بزرگترین غول این ناحیه ام. پرت ات کنم به دریا یا به خشکی؟ ننه خاتون می دانسته که اگر بگوید دریا دیو می انداخته به خشکی. می گوید دریا... وقتی غول پرتش می کند. یک خاتون به صد خاتون بدل می شود. چطوری؟ قدرتی خدا... ننه عزیز چطور امکان دارد؟ سوالها می کنی. من چه می دانم. حالا پاشو بیام شام ات را بخور... حالا خطوط ممتد بر روی نقشی که بارش حروف آن را تشکیل داده اند اینطور می نویسند. من چکار کنم. شاید اگر قصۀ عاشقی من را بنویسند یک طور دیگری باشد. اما حالا نیست. به دروازۀ دری خیره شده و ستاره ها را ول کرده است. آن شبها خوب آسمان یک جور دیگری بود. حالا می گویند ماشین ها، بلدوزرها، قطارها، هر صد تا خانه یکی تلویزیون داشت. کسی آنطرف دنیا حرف می زد چند میلیون اینطرف دنیا ببینندش؟ نه. از این خبرها نبود. یک فیلم سینمایی می داد توی هفته، صد تا کلّه سیاه هجوم می بردند که فیلم را توی کانه ها ببینند. نفری دوزار... حروف ریخته می شوند و حالا...
چه جهانی، چه جهانی که یک محدوده اش، در تیررسِ نگاه یک عدّه کم است. یکی استان بقول آن آدم عینک زده، یکی اش راجع به هوا، کپه خاک. اخرایی و مسی حرف می زند.
این خطوط است که حکم می راند: جهانی که راهزنی بنا کرد، و قطاری که از ریل خودش خارج شد. دیگر شده عزیز! شده و کاری اش نمی شود کرد.
خطوط حکم می راند. آن ها در طُرق می نشستند. هر یک بر شاخساری. ببین برای من قصه آن راهزنی را بگو که سر تا پایش را حفظم. اسبها که رمنده بودند و یک راهزن هر چقدر هم که راهزن بود نمی توانست بر زمین یکی اشان بپرد. گیریم که می پرید. با چاقوی خودش، با چماقِ خودش، چه می دانم هر کوفت دیگری که داشت صاحبش را ناکار می کرد. اسبها رمنده بودند خوب عزیزم! چکار به رقص حروف دادند، می رفتند، می رفتند. قصدشان آن رمندگی بود. بله متاعی، فکر کن پارچۀ گرانقیمتی از حریر تا ابریشم داشتند. اصلاً یک قالیچۀ ایرانی داشتند که با هزاران گره دوخته شده بود. ترمه ای عجیب و غریب که از نصفِ جهان به ثمن بخش خریده بودند و حالا در خورجین راکبی بود. راهزن می پرید. اسبِ رمنده مجال اش نمی داد و هنوز پای راست راهنز که از طرّاری چند روز پیش زخم اش خوب نشده بود به زخم دیگری می نشست. رقصِ کلمات اینها را دارند دیگر. این بضاعت را و تو ابلهانه فکر می کنی که معجزی رخ می دهد. معجزه ای! نه برادر من! ظرفیت بنی بشر همین جور چیزهاست. طرّاری، خاطرخواهی یک عاشق، رمندگی یک اسب و بادها که دانۀ گیاه معطر بهار را به پهلوی دشت بهتر می رانند تا به قلّه بالاگیر و فروپوشیده از برف! این خاطرت باشد.
داشتیم می شنیدم که یکی می گفت اینجا عروج بشوم. خوب طفلکی ها نمی دانستند کجایند. من نمی گویم برمودا، می گویم جایی که اینهمه آدمهای منتظر دارد، جایی که یکی اشان در وصف آمده که جلوی لبه دارترین ساحل می نشست و غرش طوفانها را شاهد بود و هی پوست می انداخت. یا جایی که تلو تلو هر ذره از خورشیدش با هر جای دیگری ؟؟؟؟؟؟؟ آبی ازش قانع بود. به دیدن منظره ای و دست انداختن روحی. سوسن؟ کُو، کجاست؟ و اگر کلمات نبود که این ها را می نوشت و بعد خوانده میشد یا نه، هیچ کس خبردار نمی شد برادر. نمی دانست کجاست. اساساً آن بلم حقیقت داشته یا نه. آن دروازه آن کشتی ها که همدیگر را لت و پار می کردند و آن کودک گرسنه... تنها می شود قانع بود در ذهنیتی و دروازه ای مفلوک، گذرنده از هر خاطره، بی اعتنا به هر گذرنده ای وجود داشته؟ بله؟؟؟؟؟؟؟؟ صبح و نه صبح تابستان! و پائیدن ستاره هایی و گفتن قصه هایی. آدمی که هزار سال، با هر مرگی مرده و دوباره زنده شده. منتهی جایش را به کس دیگری سپرده. مگر می شود به مزه آب مسافر تازه واردی دقت داشته باشد. ای عجب... ای عجب... حروف می گویند «وای عجب دلتان نگرفت از آبهای ملول!» و ذهن و احساس می گوید اوه، یک چیزی در دیوان های اساطیر ؟؟؟؟؟ از تعابیری بگویند که در دفتر کودکی نقاشی میشده. اشاره به آنجا، کودکی که خط ها را بهم می دوخت و از سرشت کودکانه حرف می زد. همه اش...

... ما می توانیم به مثلثی که در ذهن معقول منهدم شده فکر کنیم. به لاشه هایی که هر چند وقت یکبار از دل آبها بیرون می کشند و به حرفهای مسافرانی گوش بدهیم که از آنجا حرف می زنند و تو بگیر که در دل اعماق خسته و عمیق خزه زده اقیانوسی، در آن ته ته های مغروق و دست نایافتنی، پنجره ای، خاکی، نفس گاهی، دهلیزی هست. رونده به جایی که یک طرف دیگر دنیاست. کاری به چرخش یک کره ندارم. می روی و می روی و نفس ات را ذخیره می کنی، بعد از یک طرف دیگر دنیا سر در می آوری. به حرفهای مسافرانی که در برقِ صاعقه ای در دل نصفه شبی خودشان را مواج آبها دیده اند گوش می سپاری. به حرفهای یکی الان که از سر ویلیام جونز حرف می زند. از ریزش برگ بر روی شانه های یک بازیگر... قاطی کرده اند. حجمِ گذر از آبهای درنده، هرم گذر از زمان ها و نقش حروف اینها را می خواسته. می خواسته پسر چطوری بگویم. از چیزهایی حرف می زده که اشراف نداشته. نه حتی یک مجله ای توی عمرش خوانده که از آن مثلث معروف حرفی بزنند نه چیزی... تنها چند تا آدم نه پیرمرد و نه جوان را دیده. «آنها هر غریقی را می شناسند. بر طرق ظاهر می شوند. با آدمها دوستند. نه انس اند، نه چیز دیگری. روح؟ شاید؟ اراده؟ شاید. تنفس؟ شاید. اما آماده اند. ربطی هم به آن جغرافیا ندارد. مثلثی که بارها و بارها حرفهای دروغ و راست از آن شنیده شده است اینها به کنار برادر... آنها دیده اند، در گرما و سرمایش شرکت داشته اند و حتی ... حتی ... چی بگویم. یعنی صدای آدمی که از نان و قاتق حرف زده، از روز دنیا، تصاویری که شب و روز همۀ جهان را بمباران می کنند خبر داشته دروغ بوده، حتی آدمی که از بالهای گلی شهر گفته، چیدن الماس گونِ ستاره بر دشتِ شب... ها...؟ نه برادر... .
ما لاشه ها را می بینیم. کشتی های سوراخ که ناخدا می گوید صاعقه زده شدیم. هواپیمای جتی که خلبان... بگذریم. انها از وحشتی گفته اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما اعجابش. جهانی که اینهمه دور است و عجیب، اینها را چه کنیم...؟ شاید حروفی که به خطاها وابسته اند و به طرز خبیث خودشان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حقوق آن آدمها چی... آنها که نمی خواهند، نمی خواستند که با نجواهای مسافری گمشده در راههای دور همراه بشوند و در قصه ای بیایند که چهره های زمخت گونه های رنج برده و بی طراوتشان ترسیم شده، حقوق آنها چه...؟ حتی با کوه صد خاتون چکار کنیم؟ آنها که نمی خواستند رنج برده ای، مظلومی را نگفته درمان کنند چه؟ به صداهایی که می شناسند و سالی یکبار، هر چند سالی یکبار دورتر از جایی که در آن می چرخند و می چرخند و باز می چرخند شنیده می شود و نرم است و ریزش دانه های الماس است. در شبی قیرگون در کناره ساحلی که موسیقی است و موسیقی و موسیقی و جهان، اینطوری است که در نزد آنها بی اعتنا به هزاران سال، هزار هزار سال تجدید می شود، نو می شود و خستگی یکباره فرو می ریزد. مثل ترنم بارانی. قطره ای در خاک...
http://ayandehroshan.ir/vdca1.no449nikk5.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما